سنگر گزارشگران آزادیخواه
پیشگامان مطبوعات
بازشناسی و ادای احترام به پیشگامان مطبوعات, یکی از اصول اساسی ژورنالیزم اجتماعی است که به آن خواهیم پرداخت
پیشگامان مطبوعات ما از میرزا عبدالعلی کابلی سردبیر روزنامه شمس النهار 1873-1875 ترسایی(در دوران پادشاهی امیر شیرعلی خان 1868-1878 ترسایی) که به درستی میتوان او را بنیانگزار مطبوعات ویا اگر هر محترمی او را پدر مطبوعات میداند, بداند, وشخصیت های گرانسنگ مطبوعاتی دیگر ما را دراین بخش, مورد تحسین وشادباش قرارخواهیم داد.




یکی از پایه های سنگین مطبوعات کشور درچندین دهه, همین فرهنگ سالار استاد محمود فارانی بود که هم شاعر بود وهم نویسندۀ رسالتمند وهم صاحب اندیشه و کیهان شناس
_______________________________________________________________________
استاد لطیف ناظمی اقتباس : از مجموعه شعر من لاله ی آزادم
ابراهیم صفا - شاعر درد آشنای تلخکام
شهر ما گرچه سخنگوی فراوان دارد
راست گویم که مرا شعر صفا میگيرد
درست صد سال از تولد استاد محمد ابراهیم صفا ، روزنامه نگار ، شاعر ، مترجم ، متفکر
و ازآدیخواه می گذرد ؛ از زادن مردی که اگر از آن همه مصیبت ها جان بدر می برد و تا اکنون
زنده می ماند ؛ اینک مردی صد ساله بود.
صفا در سال (1286 ) خورشیدی ، در خانه ی مردی به نام ناظر محمد صفر خان به دنیا آمد(1). پدرش امین الاطلاعات امیر حبیب الله خان بود و چون از مصاحبان برادر امیر ـ سردار نصر الله خان نایب السلطنه ـ بود؛ به روایت شادروان غبار به تبعیت از نایب السلطنه و چند دیگر ازدرباریان، مخالف سلطه ی انگلیسان در کشور به شمار می رفت. از همین رو،پس از فتوای جهاد علیه انگلیسان تنی چند از هوداران این فتوی، مورد خشم امیر وقت قرار گرفتندو ناظر محمد صفر خان نیز که از شمارهمین دسته بود به زندان افگنده شد و.باردیگر در روزگار شاه امان الله، هنگامی که نایب الحکومه ی قطغن بود به جرم این که بیعت نامه یی را برای نایب السلطنه فراهم آورده بود؛ معزول و دستگیر گردید ؛ زندانی گشت و به کابل گسیل شد .
برادر مهتر صفا ، استادمحمد انور بسمل ،سخنور ، مشروطه خواه و صوفی وارسته بود که هژده سال تمام به گناه آزادی خواهی در زندان بیداد به سر بردوحتی باری نامش در فهرست محکومین به اعدام ضبط گردید و لی دستی از غیب برون آمد و کاری کرد و از مرگ رهایی یافت ( 2)
یکی دیگراز برادران صفا محمد اختر خان است که او نیز از هواخواهان نایب السلطنه بود و سر انجام هم در روزگار امانی، اعدام گردید. سرنوشت خانوادۀ ناظر محمد صفر خان، همانندی هایی با سرنوشت دیگردودمان های آزادیخواه کشور ما دارد که کودک و جوان و سالخورده ی شان، سال ها را بدون بازپرس، در زندان های ارگ و سرای موتی و دهمزنگ،گذشتاندند ؛چونان خانواده های چرخی، شجاع الدوله،منشی زاده، غبار و دیگران. ازخانواده ی ناظر صفر نه تنها محمد انورخان بسمل و محمد ابراهیم صفا و برادر کو.چکترشان، محمد اسماعیل سودا را در سال 1311 در بند کشیدند بل یک سال بعد آن محمد اسلم بسمل زاده ، محمد طاهربسمل زاده، محمد نعیم بسمل زاده،محمد هاشم اختر و محمد اکبر اختر ( پدر محمد حیدر اختر) رانیزبه زندان افگندند (3) تا جایی که سودا پس از شش سال در همان دهمزنگ ،جان به جان آفرین سپرد.(4)
صفا در محیطی فرهنگی ـ سیاسی زاده شد و پرورده گشت از این رو ویژگی های فرهنگی و سیاسی تا پایان عمر سرشت زندگی او بود. آموزش های نخستین و آشنایی با زبان عربی را د رخرد سالی و نوجوانی پایان برد و در شانزده سالگی برای اموختن فن مخابرات راهی هند شد؛ پس از بازگشت از هند بریتانوی ، به کارهای گوناگون اداری در وزارت های معارف، اقتصاد و خارجه مشغول گشت (5) اما از جایی که اشتیاق شگرفی به فلسفه و ادبیات داشت به این حوزه افزونتر مهرورزید و آثار و ترجمه هایی پدید آورد.
یاد گیری زبان انگلیسی، دریچۀ نوینی به روی او گشود تا با اندیشه های فلسفی باختر زمین، آشنایی به هم رساند و او که زبان عربی را نیز می دانست و با یاری این زبان به قلمرو فلسفۀ اسلامی راه یافته بود ؛ پژوهش هایش را در این حوزه ادامه داد و مقالات و نوشتار های ارجمندی را بر جای نهاد که کتاب « تعلیل و استقرا و میتودولوژی » وی گواه راستینی بر چیرگی وی در منطق ارسطویی و روش شناسی است (6)
صفا با آن که نزدیک به چهارده سال ( از 26 سالگی تا 40 سالی ) را در زندان گذرانده بود با آن هم سی و اند سال دیگر را بیکار ننشست؛ خواند؛ پژوهید؛ نوشت ؛ ترجمه کرد و شعر سرود. او روزنامه نگار بود. مترجم بود . متفکر بود و آگاه از منطق و فلسفه و در کنار این همه فضایل، شاعرهم بود.
صفای شاعر:
از صفا دو مجموعه ی شعردر دست است :
1. (نوای کهسار) که شاعر خود ناشر این دفتر شعر است و آن را در هزار نسخه در کراچی چاپ کرده است.کتاب،( 128) صفحه دارد که با نام ( داکتراقبال) اغاز می یابد و هم با نام او پایان می پذیرد.
2. (گزیدخ ی غزل های محمد ابراهیم صفا )که انجمن نویسندگان افغانستان در دوهزار نسخه منتشر کرده است و در ان (88) غزل شاعر گرد آمده است.
غزل او هرچند عاشقانه است اما هرگز از اندیشه های حکیمانه و تفکرات فلسفی تهی نیست. درغزل او هر ازگاه تصویر های کوتاهی ازجامعۀ بسته ، مختنق واندوهناک که دانشیان ، روشندلان و اهالی سخن را به یأس فلسفی کشانده است به چشم می خورد. از زهری که زندگی بر کامش فرومی ریزد می نالد ؛ ولی با آن همه امیدش را برای فردا ها، ازکف نمی دهد:
چندان که چرخ حنظل یأست به کام ریخت
از لذت امید تو هم انگبین طلب
قطعاتی را که در قالب های دیگر سروده است به رغم غزل هایش که در پرده یی از ابهام نهفته اند؛ در آن ها صدایش صریح تر و شفاف تر است. در این سروده ها بی پروا از ستمی که بر او می رود شکوه سر می دهد ؛ از رنج جانکاهی که در زندان بر تن هموار می کند؛ مسعود سعد وار، می نالد
داد از این شب های پر درد و الم
آخ ازین ایام سوز و اضطراب
تا کجا ای چرخ بر من این ستم
تا کجا ای دهر با من این عذاب
یازده شد سال و در بندم اسیر
با دل پژمان و جان درد مند
با من درماندۀ گردون پیر
تا به چند این کجرویها تا به چند
(از روزن محبس) یا در قطعۀ ( بهار و شاعر محبوس) می خوانیم:
نگاهم را چرا گلباز کردند
گلویم ازچه الحان ساز کرد
که از باغم به حسرت برکشیدند
لبم را بسته از آواز کردند
بهار و شاعر و حبس این چه بیداد
تفو بر رســــــم و آین فلک باد
گل وکوران ، نســـیم و بیدماغان
ز جور این وطن فریاد فریاد
که خواهد این قفس در هم شکستن
که می خواهم از ین بیداد رستن
په ظلمست این، گل آوردن به بستان
پس آن گه بلبلی را بال بستن
ترکیب بند ( بلبل گرفتار)فریاد دیگری است ازقفس که غزل عبد الهادی داوی پریشان را در ذهن تداعی می کند.حبسیۀ غم انگیزی است از شاعری طبیعت گرا که بوی چمن و عطر گل های یاسمن فروردین؛ نغمه سرای دربندی را به شکوه وامی دارد:
باز بوی چمن آید به دماغ ای صیاد
سبزه ی تازه دمیده ست به باغ ای صیاد
شسته شبنم رخ صد برگ به باغ ای صیاد
لاله بگرفته به کف باز ایاغ ای صیاد
من یک مشت پر و کنج قفس تا کی وچند
دلم از درد به این نیم نفس تا کی و چند
از جایی که در جامعه ی او تیغ سانسور آخته است و قراولان بر درگاه کمین ساخته.، اگر گاهی از بیداد هم سخن می راند با زبان ابهام است و با نماد و رمز. یکی از همین نمادها، لاله است که در سراسر حوزۀ شعر او حکم می راند. لاله نماد عشق، خون، انقلاب و رستاخیز است و این وازه گاهی به معنای قاموسی خویش و گاهی به معنای رمزی در دستاه تخیل او راه دارد. شعر( لاله ی آزاد) که معروف ترین سرودۀ اوست و سال ها شاگردان مدارس در کتاب های قراأت فارسی مکاتب کشور،خوانده اند و به یاد سپرده اند ؛ نمونه ی درخشانی است از باور وی به آزادی و آزادگی.در این شعرکه ازصنعت تشخیص بهره گرفته است درواقع به آدم هایی نظرداردکه همانند لاله ی آزاد ،« رنگ رخساره ی شان از خون رگ شان رنگین است»؛« در بند کسی نیستند» ؛ «ازاده اند» « منت کسی را نمی پذیرند» « آزاده آمده اند و آزاده می روند» :
من لاله ی ازادم ، خود رویـــم و خود بویـــــــــم
در دشـــت مکان دارم هم فطرت آهویم
از خون رگ خویشسست گر رنگ به رخ دارم
مشاطه نمی خواهد زیبایی رخســـــــــارم
از ســعی کســــــــی منت بر خود نپذیرم من
قبد چمن و گلشــــن بر خویش نگیرم من
بر فطرت خود نازم ، وارسته ضمیرم من
آزاده برون آیــــــم ،آزاده بمـــــیرم من
صفا، همان گونه که می دانیم درغزل هایش با گونه یی از اندیشه و درونمایه رویا روست و در مخمس ها ،مثنوی ها ، قطعه ها ، چهار پاره ها و رباعی ها، با گونۀ دیگری از اندیشه و درونمایه. از سوی دیگر،از نگاه شوۀ بیان ، فضا،کاربرد نماد ها و زبان شعری نیز این دو بخش شعر ها نا متجانس اند. او در غزل شاعر سنتگراست و در قا لب های دیگرشاعرمتجدد.
در غزل، پیرو شیوۀ هندی است و الگوی او در سخنوری مانند بسا از شاعران سال های بیست و سی سده ی حاضر ،میرزا عبدالقادر دهلوی است از این رو بدین باور است که هرچه دارد از بیدل است :
من که و اظهار مطلب در غزل کردن ، صفا
همت بیدل مرا منظور این اکرام کرد
او به استقبال سیاری ازغزل های بیدل می رود؛ حتی غزل های (مظهر) و( واقف) را تتبع می کند و هرچند که از این نظیره گویی ها، پیروز بدر می آید اما فضای غزل ها هما ن فضای شعرسده ی دوازدهم هجری است؛ در قالب های دیگر همان گونه که درونمایه ها غیر تغزلی و اجتماعی اند؛ نحوخ ی بیان نیز متفاوت است. اگر در ان گونه شعر ها دل سپرده ی بیدل است ؛ در این گونه شعرها، هواخواه حافظ است واقبال و زبا ن شعرش ساده ، سلیس و امروزی است تا جایی که گاهی از واژه های عامیانه بهره می گیرد و حتی با گویش مردم کابل غزل می سازد.نوای کهسار صفا نمونه یی از این تحول سبکی او می تواند به شمار آید که هم صدای او ، صدای دگرسانی است وهم نگاه او به پیرامون، نگاهی دگرسان؛ ار این رو می توان گفت که مجموعه ی سروده های صفا ، آمیزه یی ازمکتب هندی و شیوه ی جدید است و گاهی هم به مکتب ( وقوع) می گراید که (واسوخت صفا) باچهل و چهار بند، واسوخت وحشی بافقی رابه خاطر می آورد.
صفا شیفته ی طبیعت است اگرچه مهر وی به طبیعت و عناصر طبیعی در همان غزل ها نمودار است اما در( سرود کهسار) و سروده هایی که در قالب های غیر غزل فراهم آمده اند؛ به گونه ی چشـمگیری طبیعت ومظاهر آن جلوه گری می کنند.گل ها ، گیاهان ، پرندگان آبشار ، چمن ،دریا ، سیل ،کوه، باغ، دشت و صحرا و دمن عناصر ی اند که به گونه ی چشمگیری در شعر ش درهم تنیده اند.
صفا در سروده هایی که در قالب های غیر غزل سروده است افزون بر این که نگاهی تازه به زندگی و حوادث پیرامون ش دارد ، از نگاه شیوه ی بیان ، فضا و زبان نیز دســـت به نو آوری می زند تا جایی که تساوی طولی مصراع عا را به هم می زند . هرچند این شعر ها را نمی توان به معنای دقیق کلمه شعر نیمایی خواند اما باید ازعان کرد که صفا از معدود سخنوران کشور ماست که در مساعد ساختن زمینه ی شعر نو در ادبیات ما سهمی شایسته دارد. سال (1341) که کتاب « اشعار نو» از شانزده شاعر پارسی زبان کشور انتشار یافت و در آن مجموعه گویا شعر های نوآیینی پشتوو پارسی دست چاپ سپرده شده بود دوقطعه هم از صفا، در آن دفتر می یابیم با نام های « به مرعابی» و « طفل من» که قطعه ی نخستین از شهرت فراوانی هم برخوردار است.
شعر (به مرغابی) ترانه گونه یی است که در درسنامه های مکاتب نیز بارها انتشار یافته است. با آن که قا لب این شعر مثنوی است اما شیوه ی بیان وفضای آن نوآیین است ودر سراسر این قطعه مخاطب شاعر مرغابی است؛ همان سان که در قطعه های (با مرغ هوا) ، (با پروانه ) و ( ای ماه) ، مخاطب شاعر مرغ هوا و پروانه و ماه اند. در شعر( به مرغابی) شاعر صمیمانه با مرغابی نجوا می کند از شور وشوق و سرمستی او می گوید واو که فروان اثر پذیر اقبال لاهوری است؛ تپش و سر خوشی و سر مستی مرغابی رامی ستاید:
ای مرغابی ای مرغابی
تو از آبی نی خود آبی
چون آب ترا در دل طربست
سر تاپلیت در تاب و تب است
چون آب ترا تن در لرزش
یک دم نکنی راحت زجهش
گه در تۀ آبی گه بر رو
گه این لب جو گه آن لب جو
گاهی زجنون شورت بر لب
گه بال پرت پرواز طلب
سپس شاعر خویشتن را با مرعابی می سنجد و حسرت تلخی را که رودکی به دوران جوانی و جاه جلال ازدست رفته اش می خورد ؛ او از روزهای ازکف رفته بدنین گونه با حسرت و افسوس یاد می کند:
ای مرغابی من هم روزی
بودم چوتوفرحت اندوزی
آزاده دلی مست از شوفی
از زندگیم در دل ذوفی
لیکن اکنون از طالع پست
آن شور و شعف دادم از دست
در مانده ام وزار و خسته
افشرده دل پایم بست
شاعردر فطعۀ دومین تساوی طولی مصراع ها را به هم می زند و به ساختن شعری میان مستزاد و شعر نیمایی دست می یازد:
طفل من مرد شوی
به جهان فرد شوی
باب ناورد شوی
یک قلم درد شوی
نه افسرده و درمانده و خونسرد شوی.
نام آشنا ترین شعر صفا، همان شعر (نوای لاله) است که به لاله ی ازاد بیشتر شهرت داردو به گونه ی فشرده ذکر آن رفت، شعری که سرلینده ی آن از زبان لاله ییِ سخن می زند که منت کسی را نمی پذیرد ؛آزاده زاده شده است و آزاده می میرد:
از سعی کسی منت بر خود نپذیرم من
قید چمن وگلشن بر خویش نگیرم من
بر فطرت خود نازم وارسته ضمیرم من
آزاده برون آیم آزاده بمیرم من
من لاله ی آزادم ، خود رویم و خود بویم
نوای ناله،نوعی ترجیع بند است و اگر مصراع پنجم بندها نمی بود ؛ ما باقطعۀ چهار پاره یی رو به رو بودیم که درونمایه و لحن تازه دارد و فضای آ ن امروزی است و شاعر با بهره گیری ار تشخیص و استفده ازنماد، مضمون اجتماعی راجوهر شعری بخشده است .
( دلتنگی) قطعه ی دیگری است که شاعر می کوشد به گونه یی از تنگنای قالب های شعر سنتی پا فرتر نهد و فضای آزاد تری برای پرواز های خویش جستجوکند.با زهم در همان جو مستزاد منتها با نو آوری بیشتر، دلتنگی های بهارانه ی خویش را بازتاب می دهد :
بار دگر فصل بهاران رسیــــد
موســـــم سرو و گل و ریحان رســید
بلبل شوریده به بستان رسیــــد
مست و پر افشان و غزل خوان رسید
غنچۀ من ای دلک تنگ من
باز شو
رو به چمن ناله ی بلبل شنو
پس صفا اگر از یک سو، سخنوری است سنت گرا؛ از سوی دیگر رگه هایی از نوآوری در بسا از سروده هایش تجلی دارد و این تلاش های نوگرایانه زمینه را بعد ها برای شعر نو آماده می سازد .ترک بدعت های شاعرانه وپیوستن به بدایع هنرمندانه درنوای کهسار به روشنی آشکار است. از همین رو شاعر در سفر کراچی ازمیان انبوه سروده هایش ازمیان انبوه شعر هایش تنها هما ن هایی را انتشارمی دهد که تازه و نوآیین اند و از چاپ آن دسته از سروده هایش که پبروی از شیوه ی قدما سروده است ؛ سر باز می زند.
یاد این شاعر متفکر ، آزاد اندیش اما تلخکام گرامی باد!
(1) سال تولد صفا در غالب تذکره ها « مانند معاصرین سخنور» « سیر ادب در افغانستان»،« نمونه هایی از شعر دری در افغانستان» ، « دانشنامه ی ادب فارسی ( ادب فارسی در افغانستان) »« شعر معاصر دری در افغانستان» و پیشگفتار این کتاب که به خامه ی فرزند شاعر همان 1285 آمده است اما در برخی منابع 1286 ذکر گردیده داست و بنا بر همین، صدمین سال زاد روز او را در کابل، در ماه حمل (1386) بزرگ داشتند.
(2)غبار، میر غلام محمد. افغانستان در مسیر تاریخ. جلد دوم، پشاور:1380،مرکز نشراتی میوند، ص.640.
(3) در فهرست مرحوم فرهنگ نام شش تن آمده است و نام محمد اکبر اختر دیده نمی شود. : میر محمد صدیق فرهنگ.. افغانستان در پنج قرن اخیر.جلد اول قسمت دوم ،بیجا، بیتا.ص.658
(4) سودا در سال ششم زندانی شدن خویش در گذشت وچون در سال 1311 گرفتار شده است پس در 1317باید از آن اسارتگاه به رفتگان پیوسته باشد یعنی در روزگار سلطنت ظاهر شاه نه آن گونه که شادروان غبار نوشته است در زمان نادرشاه نمرده است ( نک.افغانستان در مسیر تاریخ، جلد دوم ، ص. سودا، شاعرهم بود و دفتر شعرش با نام « بیاض سودا» در سال 1380 ،به کوشش کلیم الله ناظر،در مرکز نشرات اسلامی صبور، در پاکستان اقبال چاپ یافته است.
در کتاب معاصرین سخنور کار های دفتری صفا چنین بر شمرده می شود: «آمر شعبه ی تلگراف، مفتش وزارت معارف،آمر شعبه ی ترجمۀ وزارت خارجه...0( بعد از زندان): مدیر ترجمه ی وزارت اقتصاد، مدیر عموعی انطباعات وزارت اقتصاد، مدیر عمومی اتاق تجارت، از جدی (1328) نمایده ی مطبوعات در کراچی، بعد ها معاون ریاست مطبوعات، ، رییس اطاق تجارت در( 1332) ش. بعد مدیر اصلاح و اخیرا تقاعد نمود » معاصرین خنور.خسته. کابل: 1339، مؤسسۀ نشراتی انیس،ص. 256
(6) نک. تعلیل و استقرا و متودولوژی. کابل: 1332، مطبعۀ عمومی ، 200 صفحه.
استاد لطیف ناظمی
بسملی در قفس
یادی از محمد انور بسمل، مشروطه خواه و صوفی وارسته
جز لباس آزادی برقدم چسان دوزی
همچو سرو بی خارست سوزنی که من دارم
حکومت مطلقهء امیرعبدالرحمن خان که برپایه های خونین کله منارها استوار بود، پس از ٢١ سال
در ١۹٠١ پایان یافت و فرزندش میراث خوار مرده ریگ جامعهء خاموش و مظلومی گردید که دوران
آرامش پیش از توفان را از سرم یگذاراند.
سرزمین های همجوار افغانستان در آن روزگار، دست به انقلاب های مشروطه خواهی زده بودند و
یکی پس از دیگری حکومت قانون را تجربه میکردند، صدای سیدجمال الدین افغانی که صدای رَستن
از بند بیداد و صدای بلند خیزش دربرابر استعمار و استحمار بود در ایوان حیات مردمان ستمدیده
مشرق زمین پژواک می انداخت. در چنین روزهای برای بارنخست در کشورما مدرسه یی به شیوهً
مدارس جدید فتح باب میگشت تا کانونی گردد برای خودنگری و خود آگاهی جماعت درسخوان و
باسواد کشور که سخت اندک و انگشت شمار بودند. این کانون کوچک که جبیبه نام داشت به زودی
پاسگاه روشنفکران و مشروطه خواهان گشت و حریقی را افروخت که دامن استبداد را تا سالهای
پسین رها نکرد، هرچند برشعله های مشروطه خواهی خاکستر فراموشی و خاموشی افشانیدند، اما
پس از گذشت یک دهه اثرات آن در زندگی اجتماعی مردم ما باردیگر نمودار گشت.
دریغا که از جنبش آزدیخواهی مشروطه خواهان، آگاهی کافی و شافی نداریم و سرچشمه های آگاهی
دهنده دراین عرصه هممگون و همسان نیستند. از نام جنبش گرفته تا اعضای آن از مرام و خواست
شان تا شمارعناصر وافرادوابسته به نهضت به روایات و ارقام مختلف و متنازع فییه رویا روییم و
بدینسان کار پژوهش دراین زمینه دشوار ونابه هنجار میگردد؛ شاید یکی از دلایل این ابهام و کمبود
منابع اطلاعاتی را بتوان وابسته به خشونت دربار وقت دانست که با شتاب و محاکمه صحرایی به قلع
و قمع رهبران جنبش دست یازید و گروهی را هم سالها بدون روشن ساختن ماجرا در بند وزنجیر
کشید.
شمار اعضای جمعیت نیز حتی در منابع اصلی با اختلاف همراهست و کسانی که دراین فهرست ذکرنام
شان آمده است
در فهرست دیگری اثری از آنان نیست ویا بالعکس، به گونه مثال در کتاب (افغانستان در مسیر تاریخ)
شمار وابستگان
نهضت ٤۵ تن نموده شده است، در حالیکه این تعداد در کتاب (جنبش مشروطه خواهی) به ٤۸ تن
میرسد و نویسنده کتاب (ظهورمشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان) ۵١ تن را ذکر کرده است.
شمار اعضای جمعیت را حتی برخی از منابع خیلی بیشتر از ارقام یادشده آورده اند. در رساله یی که
چند سال پیش ازامروز در دانشگاه کابل به فارسی دری برگردان شده بود، این تعداد را بیشتر از
ششصد تن می دانستند که طیف آن ازکابل تا غزنی و هرات گسترده بوده است [1]
مرام مشروطه طلبان نیز به گونهء مکتوب به ما نرسیده است و هریک از منابع و سرچشمه ها به
گونه یی بیان داشته اند درکتاب افغانستان درمسیر تاریخ، مرام جمعیت چنین فشرده است:
« تبدیل حکومت مطلق العنان به یک حکومت مشروطه، تحصیل استقلال افغانستان و نشرتمدن و
فرهنگ جدید درافغانستان.» [2]
در کتاب جنبش مشروطیت در افغانستان آمده است که:
« جمعیت مشروطه خواهان افغانستان یا جان نثاران ملت ظاهرأ مرامنامهء خاص و مکتوبی نداشت
ویا به ما نرسیده است. وقتی یک عضو جدید را داخل جمعیت میساختند، قابل اعتماد بودن او را در یک
حلقه محدود و فرعی یا اهلیت اورا در نظر می گرفتند و بعد از آن او در همان حلقهء کوچک به قران
عظیم و شمشیر سوگند میدادند و مرام های ذیل رامی پذیرفت.» [3]
آنگاه نویسنده تمام مرامهای ده گانه را برمیشمرد و پیدا نیست در حالی که از مشروطه خواهان مرام
و اساسنامهءمکتوبی برجای نمانده است؛ این مرامنامهء دهگانه از کجا سربلند کرده است. عین
مرامنامه در نویسنده کتاب (ظهورمشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان) مطابق العمل بالبنعل
اقتباس می کند.
گفتنی است که حتی تاریخ برگزاری و ایجاد نهضت را هم به درستی نمی دانیم. یکی از این مؤرخان
مینویسد: « در سال ۱۳۲۷قمری مولوی محمد سرورخان مرحوم زعیم بزرگ مشروطه خواهی،
دریکی از اتاقهای بزرگ باغ مهمانخانه که درآن وقت مکتب حبیبیه در آن واقع بود، تشکیل جلسه
داده، عدهً زیادی از مشروطه خواهان در آن گرد آمده بودند.» [4]
اما تاریخ نگار دیگری می نویسد که : « متعاقبأ در زمستان ١۹٠۹هنگامی که امیرحبیب الله خان در
باغهای جلال آبادمشغول تفرج بود، دو نفر از اعضای حزب استاد محمد عظیم خان کارگذار فنی
فابریکه حربی و ملا منهاچ الدین خان جلال آبادی معلم شهزاده محمد کبیرخان فهرستی ا زتمام
اعضای حزب تا جایی که می شناختند تهیه کرده بودند و ملاطورپاچا این فهرست را با راپوری به نزد
امیر در جلال آباد تقدیم کرد.» [5] همین نویسنده که جریان افشای نهضت رادر سال ١۹٠۹ می داند،
چند سطر بعد در کتابش حکم امیر را در حوت ١٢۸۵ یعنی سال ١۹٠٦ دانسته گویا اعضای
نهضت در سال ١۹٠۹، افشا گردیدند و در سال ١۹٠٦ سرکوب شدند، به بیان دیگر سه سال پیش از
موجودیت خویش نابود گردیدند، قلمزن دیگری که تجدد فکری را در کشور پیش از سراج الاخبار
محمود طرزی میداند در برابر ادعای مرحوم صدیق طرزی، سال ظهور مشروطیت را در ١۹٠٦
وانمود می کند [6] ولی مورخ دیگری که این همه روایاتگوناگون را مینگرد، بدین باور است که این
جنبش در تاریخ نامعینی پیش از سال ١۹٠۹ در کابل در حلقه های ده نفری
تشکل يافته است. [7]
با این همه روایات گوناگون و نامتجانس نمیتوان به انبوه پرسش هایی که در مورد مشروطیت در
افغانستان مطرح اند،
پاسخ های درست و شایسته یی مهیا ساخت. اختلاف و چند گونگی روایات پیرامون شیوه کار،
ساختار، تاریخ ظهور وآرمان های مشروطه خواهی در کشور، از سویی هم ازینجا مایه میگیرد که
اعضای جمعیت در دوران آزادی و فراغت هرگز دست به خامه نبردند و از رمز و راز جنبش، تاریخ
معاصر را بی بهره گذاشتند، دراین زمینه مقالتی که از امالی یکی از اعضای نامبردار جنبش یعنی
شادروان میرسید قاسم و به تحریر نوه اش (سید مودود پشتونیار) برجای مانده است، یگانه نوشته یی
است که آگاهی های یکی از اعضا را، آن هم در کبرسن بازگو می کند. [8]
باری مشروطه خواهان نخست به گروه ها و لایه های مختلف اجتماعی تعلق داشتند؛ به گروه های
سنتی نابرابریوابسته بودند و از دیدگاه فکری و اندیشوی نیز همه شانرا نمیتوان همنظر و همسو
پنداشت. دراین جماعت روحانیون آزادی خواه، روشنفکران منفرد، پیشه وران و اهل محترفه
آموزگاران حبیبیه و معلمان هندی این مدرسه و سرانجام شاعران و هنرمندان، عناصر ترکیب دهنده
بودند و مولوی محمد سرور واصف، غلام محمد میمنگی، محمد حسین پنجابی، محمد حس راقم، غلام
محی الدین افغان، کاکا سیداحمد و شاعر رزمنده و نستوه محمد انور بسمل، شاخهءهنرمندان، شاعران
و نویسندگان جنبش را می ساختند.
بسمل که در سال ١٣٠٦ زاده شده است، در هنگام سرکوب جنبش در صفر ١٣٢۷، بیش از ٢١ سال
عمر نداشته است
و این امر نشانگر آن است که او از جوانی دارای سر پرشوری بوده است و قلبش برای آزادی، عدالت
و قانون می تپیده
است. در روزگار جوانی و میان سالی، همه آرزوهای او را به سازی دنیای پیرامونی می ساخت از
همین روست که در گروه هندی آغاز سده بیستم به رزمندگان سیاسی می پیوندند و بنابر باور یکی از
تاریخ نگاران، حتی او به شاخهءناسیونالست افراطی متمایل به چپ نهضت منسوب است. [9] اما
دوران سالخوردگی به گفته خسته انبشاه فقر در سردارد و چندی به لباس فقرا و مجاذیب و نیت کسب
فیض به زیارت اهل الله در هندوستان به مزارات و مقامات متبرکه گردش و به ریاضت به سر برده
است. [10]
آری شاعر آزاد یخواه صوفی صافی میشود و مثلث زندگی او با این سه ضلع ساخته می شود: شعر،
مبارزه و تصوف.
سیر افاق به سیرالنفس می کشاندش، از یک سو آشنایی و ارادت به حاجی درویش و از سوی دیگر
گوشهء زندان به تأمل
وامیداردش و به تصوف عملی می کشاندش. به حضرت بهاوالدین نقشبند دل می بندد و طریقه حضرت
عبدالقادر جیلانی را می پذیرد. به چله می نشیند اما نه برای تظاهر و عوام فریبی، زیرا او به درشتی
به چنین چله یی میتوزد. چلهء او ازلون دیگریست. آن گونه که شمس تبریزی می گفت ـ صوفی در
شهر باشد در بیابان چه کند؟ او هم در شهر، درمیان مردم و در زندگی اغواکننده شهری می خواهد
چله بنشیند.
« جناب مولوی صاحب ملنگ (رح) سی سال قبل مرا به چله دعوت فرمودند ،من گفتم ـ;چله میکشم اما
نه این طور به اتاق تاریک و نان خشک، بلکه اتاق روشن، نان خوب و پرستاری لازم سر را فرو
برده، دوباره به من نگاه کرده فرمودند:; شما را خداوند جل علی شانه همان قسم که خواستید چله
میدهد. » مقدمه دیوان او پیش از مرگ وصیتمی کند که در مرگ نوای موسیقی را بردارند که مرگ
مولانا و صلاح همین زیبایت را به خاطر میآورد که هم قاریان به خواندن قرآن پرداخته بودند و
آوازخوانان و قوالان به پایکوبی و چون از مولانا و از این قرآن خوانی و آوازخوانیپرسیدند گفت:
قرآن به خاطر آن خواندند تا حیرت کنند که او مسلمان بود و قوالان آواز می خوانند تا ثابت کنند که
اوعاشق بود.
نگاهی به زیستنامهء بسمل
استد بسمل در هشتم محرم ١٣٠٦هجری قمری برابر با ١٢٦٦ در کابل زاده می شود [11] هرچند که
برخی ازپژوهندگان سال ولادت وی را ١٣٠۷ ویا ١۸۸۵ میلادی نوشته اند [12] پس از آموزش های
مقدماتی، لیسهء حبیبیهءنوبنیاد را به درجه ممتاز به پایان می برد و بدان هم بسنده نمی کند و علوم
متداول زمان خویش را فرامی گیرد، یعنی ازیک سو به دانش های جدید چنگ می اندازد و از سویی هم
علوم قدیمه را آموزش می بیند و آمیزهً این دو، از وی مردیمی سازد، فرهیخته، گشاده نظر آزادی
خواه و وارسته.
زندگی بسمل، زندگی پر از فراز و فرود است و از اسارت کنج زندان تا کرسی مجلس عیان منحنی عمر
پرماجرای اومی سازد. در زمان امارت حبیب الله کلکانی به سرزمین های اسلامی رخت سفر می بندد تا
در سیر آفاق رمز و رازسیرالنفس را دریابد و در حکومت پس از حبیب الله معاون ناظر محمد صفرخان
امین الاطلاعات ـ پدر خویش می گردد که به نایب الحکومگی قطغن و بدخشان گماشته شده بود. ناظر
محمد صفرخان نوه محمد اعظم خان چترالی است که که ازکارگذاران روزگار امیرعبدالرحمن خان و
کارمند مورد اعتماد وی بوده است که امیر خود در موردش می نویسد: «
یکی از نوکر های خیلی امین دربار من می باشد و مهرثبت من در دست اوست که نوشته جات و غذا و
دوای مرا مهرمی کند، خلاصه جان وتمام مملکت من در دست اوست [13]
بسمل در بدخشان به انتشار جریده یی دست می زند و چون در سال ١٣١٠ انجمن ادبی کابل گشایش
می یابد به حیث نخستین مدیر انجمن مقرر میگردد و از همان جاست که به جرم آزادی خواهی باز
راهی زندان می شود. تردیدی نیست که یکی از مرام های بنیان گذاران انجمن ادبی کابل این بود تا
دستگاه حاکمه در آن جا دگراندیشان آزادی خواهان و مخالفان استعمار انگلیس و استبداد داخلی را
نشانی کنند و از آنجا روانهء زندان شان سازد.
در سال ١٣٢۵ که برای سالی چند، فضای باز سیاسی رخ میدهد و زندانیان بی گناه از پشت سلول
های بدر می آیند بسمل نیز افسرده و ناتوان پای به دنیای آزادچاگی می گذارد به وزارت معارف به کار
گماشته پس از آن، ریاست ( دارالعجزه)بدو سپرده می شود و در همان جاست که با عبدالمجید زابلی
در مجلس وزرا بر سراعاشه و اباتهء مستحقین به جدال می خیزد و از کار کناره گیری می کند. آن گاه
شاه او را می طلبد و پس معینیت وزارت مالیه را بدو می سپارد. آخرین اشتغال او
نمایندگی در مجلس اعیان است و از آن پس تا سوم جدی ١٣٤٠ مطابق سال ١۹٦١ که خرقه تهی می
کند در خانهءخویش است و با عشق و شیدایی و شعر و غزل می زید.
بسمل سه بار زندانی میگردد
بار نخست در سال ١۹٠۹ میلادی با سرکوب مشروطه خواهان نخست. درین سال به امر امیر هفت تن
از آزادی خواهان مشروطه طلب سر به سر ارمان خویش می گذارند و کشته می شوند و دیگران به
زندان می افتند تا این ه که شاه امان الله در زمان شهریاری خویش رهای شان می سازد و به کارهای
دیوانی می گمارد و گروهی هم به دلایل گوناگون موردبخشش امیر حبیب الله قرار می گیرند. از آن
شمار بسمل است که به « لحاظ مقام رسمی پدرش» [13] آزاد می گردد و بنابه قولی تقریبأ دو سال در
شیرپور محبوس ماند. [14] این که در مقدمهء دیوان وی دوران اسارت را چهارسال نوشته اند به
هیچ روی درست نیست. در زندگینامهً اغاز دیوان وی آمده است: « در حوت ١٢۸۵ هجری امیرحبیب
الله ایشان را با محمد عثمان پروانی، غلام محمد میمنه گی، احمدقلی وغیره مشروطه خواهان به زندان
کشانیده و بعد از مدت چهار سال تا این که امیر امان الله خان اعلان پادشاهی می نمود ومشروطه
خواهان را از زندان رها و به کارهای دولت گماشت که در آن جمله بسمل به حیث حاکم در مناطق
مختلفه ایفای وظیفه می کرد. [15]
دراین عبارت نادرسی های آشکاری وجود دارد، نخست این که از سال ١٢۸۵ تا سال امارت شاه امان
الله سیزده سالمی شود واگر بنابر ادعای نویسنده تمام این دوران را تا اعلام پادشاهی شان امان الله در
زندان به سربرده باشد، بایدسیزده سال در زندان بودن باشد، نه چهار سال. دو دیگر این که هم
اعضای خانواده استاد بسمل و هم تاریخ نگاران حبس اولی او دو سال می دانند نه چهارسال. سه
دیگراین که مشروطه خواهان در سال ١۹٠۹ سرکوب گردیده اند، که برابر با سال ١٢۸۸ خورشیدی
می شود. این لغزش را مولوی محمد حسین یکی از هم زنجیران هندی استاد بسمل نیز به گونهء دیگر
مرتکب شده است و می نویسد: « چون امان الله خان جمعیت مشروطه خواهان را به نام اصلاح طلبان
خطاب می کرد، بنابراین همه ی ما را رهایی داد ولی محمد انور بسمل را با وجودی که دوست و
همفکر خود می دانست به سبب جرم برادرش اخترجان محبوس نگه داشت تا که بالاخره به یادآوری
مولوی محمد حسین [اینجانب] رها شد.»[16]
شکی نیست که منظور مولوی محمد حسین از حبس دوباره شاعر است که به علت حادثهء برادرش به
زندان افتاده بودو اگر احیانأ با وساطت مولوی محمد حسین هم از زندان رها شده باشد به هیچ روی با
آنچه وی ادعا میکند راست نمی آید و باید این حبس مربوط دوران شاه امان الله باشد. بدین گونه شاعر
ار باردوم بازهم برای دوسال در قفس انداختند وخاطر او را رنجاندند.
بارسوم در روزگار محمد نادر شاه و از ریاست انجمن ادبی دربندش کشیدند و آن گونه که خود گفته
است، چند روز پیش
از قتل شاه بوده است: « چون نادرخان بالای فامیلم فشار آورده و آن ها نزد حاجی صاحب (رح)
عرض نموده بودند،
همان بود که حاجی صاحب مرا خواستند و من هم جانب کابل روان شدم، وقتی شهر کابل رسیدم، به
هیچ جانب راه نداشتم نزد حاجی صاحب (رح) در چارباغ کابل رفتم. به من بار ندادند. شب را جایی
گذشتاندم و فردا به جانب شان خود رارسانیدم، یک پای مبارک به موتر بود ویکی به زمین. نزدیک
شدم به من فرمودند که ـ من گفته بودم که این راه مشکل است و قلبأ ارشا فرمودند که ـ برو نزد پادشاه
ـ اطاعت نموده رفتم و زندانی شدم اما چند روز بعد نادرخان کشته شد.تمام فامیلم زندانی شدند که
چهارده سال دوام کرد.» [17]
سومین حبس به درازا می کشد. تن او می فرساید، اما نمی تواند مقاومت او را درهم شکند، از سوی
دیگر او از این دوران راضی است که به گفته خودش او پس از چهارده سال عیش حقیقی از زندان
خارج می شود.در زندان می خواهند او را به بهانهء قتل شاه و دیگر بهانه ها با سه تن دیگر اعدام
کنند اما دست قضا او از دم تیغ جلادان می رهاند. شادروان غبار می نویسد: « عبدالغنی خان قلعهء
بیگی بعدآ در جواب فتح محمد خان فرقه مشر عضومجلس نام این سه نفر به این قرار ذکر کرد ـ
محمدانرر بسمل، میرغلام محمد غبار و سرورخان جویا. بسمل مثل داوی در زندان ارگ و من و جویا
در زندان سرای موتی از قبل محبوس بودیم. [18]
بدین گونه هژده سال از عمر شاعر در زندان می گذرد و در سال ١٣٢۵ در دولت مستعجل شاه محمود
خان و پس از آن که چهارده سال رنج و مشقت را برتن هموار کرده است، پا بیرون از زندان میگذارد
و خود علت رهایی خویش را چنین باز می گوید: « روحم حضرت بهاوالدین نقشبند رحمته الله علیه را
انتخاب نموده، بدون تأخیر به جناب شان مرید شدم درهمان شب به صحبت مبارک شان رسیده و
فردایآن از زندان رها شدم.» [19]
تاریخ ادبیات ما تنها مسعود سعد است که چون صفا هژده سال را در زندان به سربرده است، ده سال را
در زندان (نای)و (سو) و (دهک) و هشت سال را در زندان (مرنج) و حاصل این زندان دراز حبسیات
سوزناکی است که خود برجای نهاده است اما اثرات زندان هژده سال بسمل را در شعرش نمی توان دید
و یکی دو باری هم که به زندان خویش اشاره کم رنگی دارد هرگز در شعرش بوی تآثر و تألم در حشام
نمیخورد. او خود این دوران حبس را (چهارده سال عیش حقیقی) می خواند. در شعرهایش شکوه ها و
نا امیدی های اندکی را میتوان گواه بود، این که نوشته اندک « بسمل نشیب و فراز روزگار را بسیار و
تآثرات آن جسته جسته در آثارش دیده می شود.» [20] درست نیست اما از جایی که شعرهاتاریخ
سرایش ندارند، نمی توان گفت کسی که دوران چهارده ساله زندان سیاسی را عیش حقیقی خوانده
است، آن تآثرات را از اسارت و رنج زندان بداند و اگر می نالد که: ( دوستان از پا فتادم دست امداد
دهید) احتمالا به رنج های دیگری چون سال خوردگی و بیماری های فراوان اشاره دارد او بلوط
تنومندی است که صرصر روزگار هرگز نتوانسته است به
لرزه اش در آورد و روح بزرگ او توانسته است در لحظه های خلوت و انزوای سلول زندان او را به
دنیایی بکشاند که همهء ناهنجاری، نارواها و ناراحتی ها را برخود هموار سازد.
نیم نگاهی بر شعر بسمل
تاکنون چهار دفتر از شاعر، اقبال چاپ را یافته است:
١- منتخب اشعار استاد محمد انور بسمل که از سوی مؤسسه چاپ کتاب در اسد ١٣٤٦، مطبعه دولتی
با ۵٠ شعر در
قطع کوچ انتشار یافته است.
١- گزیده غزلهای بسمل از دستنویس میرزا عطامحمد با بازنگری واصف باختری، نعمت حسینی و
نگارنده این قلم، با
مقدمه زئیس انجمن نویسندگان که توسط آن انجمن در سال ١٣٦٦ چاپ گردیده است و یکصدوهشت
غزل شاعر را
درخود دارد.
٣- دیوان بسمل رحمت الله تعالی، به اهتمام نثاراحمد نوری با خط نستعلیق به انضمام زندگینامهء
حاجی درویش با بیش
از دوصد غزل که بخش نخست با نام (راز توحید) مسمی گردیده و چند قطعه از مراثی که در بخش
پایان کتاب آمده
است، زیرنام (شیوه تسلیم) چاپ شده است. جای چاپ کتاب، تاج کمپنی پشاور است. طرفه این
ماجرای سیر و سلوک
مراد در آن با گشاده دستی آمده است اما از زیستنامه خود شاعر، نشانه یی در دست نیست.
٤- دیوان اشعار حضرت بسمل رحمت الله علیه، با سوانح احوال شاعر مرثیه های گویندگان دیگر،
مقدمه سبک و روش
شاعر، شرح احوال حاجی محمد اسحاق درویش و سوانح مختصر احوال شاعر و شرح لغات و
تعبیرات عرفانی اشعار
است که بار اول گویا در سال ١٣٦٢ به زیور چاپ آراسته گردیده است. کتاب چندین تن مدون، مرتب،
مهتمم، کمپوزر
و همکار طبع دارد. چاپ این کتاب در سال ١٣۷۷ در دوهزار نسخه از سوی مرکز نشرات اسلامی
صبور، در پاکستان
(؟) صورت پذیرفته است. کتاب به پنج قسمت بخشبندی گردیده است که بخش پنجم آن شامل مرثیه ها،
حل لغات و شرح
اصطلاحات عرفانی است و چهار بخش دیگر آن شعر های بسمل را در بردارد و هر بخش را یکی از
هواخواهان وی
تهیه دیده است به نامهای: راز توحید، بادهً عشق، شیوه تسلیم و تخت سلمانی نامگذاری شده اند و
هرگز علت این
تقسیم بندی و نامگذاری به خواننده روشن نمیگردد. این مجموعه که ٢۷۵ فغزل شاعر در آن گرد
آمده است و همه
غزلها شماره گذاری شده اند، مکمل ترین دفتر شعری بسمل میتواند به شمار آید ولی دریغ که بر اثر
بی عنایتی تهیه
کننده گان، لغزش هایی در شعر ها راه یافته است که افزون بر ناهمواری های املایی، گاهی ضبط
نادرست شعرها را اندکی ناموزون ساخته و سکته هایی در غزلهای راه یافته است که بسیاری از آنها
در اثر کاهش، افزایش یا تعویضواک ها صورت پذیرفته است که به گونه نمونه به چند مورد مختصرأ
از آن ها اشاره می شود:
الف ـ با افزایش واک یا یای وحدت بهر واژهً (بند) در این بیت:
نیست از قید علایق بندی در پای جنون
یک دری باز است برما خانهء زنجیر ما (غزل 107)
ب ـ کاهش پیشینهء (به) پس از فعل (نگنجد) در این بیت:
گلهء گرم تو حیرت من صحبت ها
بس بود حرف نگنجد میان من و تو (غزل 124)
ج ـ تعویض ضمیر منفصل (تو) با ضمیر متصل (ت) در بیت زیر:
شبی که یاد نهال قدت در بر نیست
به زیر پهلوی من آتش است بستر نیست
باری بیش از هفتاد موارد این گونه سکته ها دامن شعرها را گرفته اند که بیشترینه از بی التفاطی در
هنگام ضبط واستنساج مایه می گیرد. در این جا لازم به یادآوری است که درست ترین چاپ غزل های
استاد بسمل، همان یک صدوهشت غزلی است که انجمن نویسنده گان چاپ کرده است.*
اما از جایی که چاپ چهارم غزل های بسمل مشمول غزل های بیشتری است، برای شناخت تفکر و
اندایشه شاعر ارزش بیشتری دارد و زحمات تدوین کننده گان درخور قدردانی است و نشانی از
اخلاص و ارادت به آن مرد وارسته.مضمون شعر بسمل را میتوان به سه گونه بخشبندی کرد:
١- مضمون های فردی
٢- مضمون های عرفانی و اجتماعی
٣- مضمون های کلی و جهانی.
در مضمون های فردی، عشق است که محور اندیشه او را می سازد ـ عشقی انسانی، ملموس و زمینی
در سراسر دیوانو در دوصدو هفتاد و پنج غزل او سمیای محبوب او را می توان دید. با سوز و گدازها،
شکوه هاشکایت ها به شفیتگی هاو د ل سپردن ها، جنسیت چنین محبوبی نیز نمودار است، محبوبی
که بهار سبزه خطش دماع او را تازه می سازد و دیدارچنین لعبت نوخطی مایهء شادمانی عظیم او می
گردد
زلطف آن لب تو خط تبسمی دیدم
به تردماغیم امروز آب کوثر نیست غزل (11)
خط وجه تمایز زیبایی معشوق است که در جای جای غزل هایش رخنه کرده است [21] شاعر از همه
جا و همه کس، از
آشنا و بیگانه بوی نو خطان را میشنود:
چنین که از همه کس بوی یار میآید
چه جای خویش که بیگانه آشنای من است غزل (28)
در کنار مضمون های فردی و عاشقانه که بخش کلی شعرش را میسازد مضامین اجتماعی و انتقادی و
رگه های عرفانی را میتوان در غزل هایش یافت، او بررسم اسلاف ادبی خویش، بر زهد و سالوش بر
چله نشینی های ریایی و بر مظاهرفریبنده درویشی و زاهدی نیشخند می زند و در حالی که خود مردی
است باورمند، صوفی و اهل سلسله به آنانی که ازاین
باورها برای فریب خلق بهره می جویند، ریشخند می زند و طشت رسوایی شان را از بام فرو می
اندازد. در حالی که گردن نفس را با حبل شرع می بندد و مسجد دردیدگاه (از غمخانهء عشق) است او
روا نمی دارد که در عشق سوداگری راه اندازند و تر دامنی گزینند، به نمونه های ازاین دست می
نگریم:
برای زهد و تقوی چند زاهد هرزه گردی ها
کنون آن به چورندان پای در دامان تر پیچی (غزل 267)
خرقهء زاهد نمازی نیست دز کیش نیاز
کودک اشک ریا بردامنش شاشیده است غزل (208)
برخود ز ریش و دستار پیرانه چند بستن
روی خدا ببین شیخ بگذار این ریا را غزل (183)
ما و فکر گیسوی خوبان و صدچاک جگر
زاهد ارزانی ترا سود ای ریش و شانه است
دی شکستی محتسب بیباک مینای مرا
خون روان شد از دلم زین لغزش مستانه است غزل (85)
عبث داری نظر برحور زاهد
چو ذوق چشم بیماری نداری غزل (164)
از چله به جز رنج کدورت نکشیدی
چون چشم کند دوری مردم ز چه کورت غزل (104)
چند دل بسته یی ای شیخ به تسبیح عقیق
کاش این سنگ ترا از ره دین برخیزد غزل(128)
دور دار از دامنم دامان که من تر دامنم
تا به زهد خشک خود زاهد نیا لایی مرا غزل (138)
پوستین در برو مسواک به سر چند ای شیخ
آب انسانیت این خصلت جا بوسی ریخت غزل (235)
و سرانجام:
کار مسلم عرض اندام است در میدان کار
نه به خلوت همچو راهب یا برهمن زندگی غزل (258)
عرفان عصاره اندیشه اوست هرچند که در غزلهایش تصویر کمرنگی دارد، بر آن است که از عشق
مجازی و صوری ره به سوی عشق حقیقی زند و سپردن چگل به سوی حقیقت طی منزل کنند. او جبین
محبوب را آیینهء عرفان خویشمی سازد:
ای حبیب صفحهء آیینهء عرفان ما
بیت ابرو توست حسن مطلع دیوان ما غزل (113)
شیدایی صوفیانه محور دیوان اوست اما پیچیده در لفافهء عشق های صوری است و خواننده ساده نگر
در وهلهء نخست ره ژرفای اندیشه های عرفانی او نمیتواند راه یابد.
بسمل دلسپرده مکتب هندی و به ویژه سیفته شیوه ابوالمعانی بیدل دهلوی است و همزمان به مظهر
جان و جانان وشعرش الفتی دیرینه و عشقی سرشار دارد و این دو گوینده در بسا از غزلهای شاعر به
گونه یی حضور دارند، نه تنهاافکار و اندیشه های این دو شاعر جوهر عاطفی کلام او را می سازند،
بل او چنین استقبال و نظیرگویی بیدل و مظهرمی پردازد و در چندین غزل خویش از آندو با نیکویی یاد
می کند و سخن خویش را ماحصل متفن آندو می داند.
شمس از گرمی صحبت به کلام مظهرپ
آتش افتاد به جان شعلهء ادراک مرا غزل (13)
چون خامه ز جای بروم صفت بیدل
از پرده یکسانی چقدر ریخت فغانها غزل (128).
علاقه و مهر دیرینه به بیدل او را در حلقهء کوچک ادبی نایب السلطنه سردار نصرالله خان میکشاند،
در این حلقه دو تن
دیگر از بیدل شناسان و شاعران نامبردار راه دارند ـ عبدالعزیز ندیم و قاری عبدالله که همین سه تن
زمینهء چاپ نخستین گزینهء بیدل را آماده می سازند.
ویژگی های مکتب هندی، سرشت کلی شعر بسمل را می سازد او را به سوی (معنای رنگین)، (معنای
بیگانه) و (مضمونتازه) و غیر مستعمل می خواند:
صرف و ساز و عمر خود گر در دبستان ادب
کی شود کس آشنای معنی بینگانه است غزل (85)
یا:
معنی رنگین به وصف روی چون گل بسته ام
کلک مضمون را حنا از خون بلبل بسته ام غزل (6)
ویا: بس که محرومم از آن گفتار شیرین پیش من
معنی بیگانه لفظ آشنا افتاده ا ست غزل (150)
اهل سخن چو نیست درین عصر بی سخن
مضمون شوخ و معنی رنگین نبشته به غزل(250)
جفت های گردان که جزوی از سنت های ادبی شعر فارسی دری است و در مکتب هندی هم کاربرد
بیشتر دارد و هم برآن ها افزده شده ا ست در جای جای شعرش جلوه گری دارد ـ بلیل و گل، یوسف و
زلیخا، فرهاد وخسرو، مجنون ولیلی، یوسف و یعقوب، یوسف وچاه، خاکستر وآیینه، گلشن و عندلیب،
سرمه و چشم، سرمه و مژگان، شمع وپروانه، آیینه و سکندر، کوهکن وبیستون، قمری و سرو،
همینگونه عردن مکتب هندی شگرد اصلی کارخویش ساختهاست، از شاخص های نمودار شعر
اوست.
کلهء (تیغ) که با تخلص شاعر تلازم معنایی دارد در شعرش فراوان به کار میرود و میتوان کلمه کلیدی
دیوان وی
دانست و جز این کلمه، واژه های یژه گویندگان مکتب هندی چون کلفت، نزاکت، آیینه، شوخی، دماغ،
بیدماغ، تردماغ،و ترکیب های اضافی و استعاری چون بوی راز، کوچه زلف، درد قفس، آیینه نشان،
مرغ تصویر، باده تحقیق، عیش رنگین، کوچه زنجیرگیسو، بام دل، دل سنگ، کودک اشک ریا و
همانند آنها در حوزه ترکیب شعرش بسامد بالایی دارندو استفاده از واژه های گفتاری و بهره گیری از
منطق عامیانه خصیصه شعر اوست. همچنان کاربرد ردیف از ویژگی های مکتب هندی و از شگرد
های عمده شعر بسمل است، کافی است بدانیم که از غزل نخست تا غزل صدم دیوان فقط
دو غزل است که بدون ردیف سروده شده است و همه غزلهای دیگر دارای ردیف های اسمی و فعلی
پیشینه یی وضمیری اند که برای تداعی مطلب یاری لازم را می رسانند.
تکرار قافیه و کار برد غزل های ذومطلعین از ویژگی های دیگر این مکتب است که در شعربسمل چون
ارثیه ادبی شیوه هندی برجای می ماند. مخصوصأ غزل های دومطلعی که به گفتهء اقدامه بن جعفر،
نمایش اقتدار تفنن به شمار می آید.
تکرار قافیه در یک غزل که شعرای مکتب هندی را از آن باکی است گاهی در غزل بسمل شمار ان به
سه بار می رسد،آن هم در سه بیت متوالی:
دریافتم این نکته از مدرسه عشق
جز ناقصی و عیب کمال دگرم نیست
غیر نفس عقده دل باز نمودن
این غنچه لب از حرف تو کام دگرم نیست
شادم که به پرواز گلستان خیالش
بسمل تپشی دارم اگر بال و پرم نیست غزل (151)
باری اگر استاد بسمل به موازین عروضی ویا قواعد دستوری، گاهی وبا بی اعتنایی صوفیانه مینگرد
اما شعرش پراست از جوهر عاطفی و زلال لحظه های عاشقانه و عرفانی. وزن های شعرش گاهی
خیزآبی و تند اند و گاهی آرام وملایم و زمانی هم وزن های دشوار و غریب و درهمهء این وزن ها،
چیره گیش نمودار است. زبانش گاه توصیفی است و گاهی تصویری و انباشته از اسناد و مجازی. غزل
درونمایه کار اوست و به قالب غزل چه قالب دیگری می تواند به شایستگی برتابد. غزل های او
سرودهای از جان برخاسته اند، معجون به هم جوشیده تمنا های عاشقانه وپندارهای
عارفانه، هرچند از سال ١٣٣٣ تا دم مرگ دیگر سرودی برلبش جاری نمیشود، بآنهم با مقایسه با
شاعران نامبرداردیگر از نگار آماری کم نمی آید و آنچه در دست است ٢۷۵ غزل شورانگیز است.
او که دلبستهء شیوه هندی و کلام تصویری بیدل است، اما از هر نگاه گرایش هایی به شیوه عراقی،
نشانه های از مکتب رقوع را در سخن او متوان نگریست. ازهمینروست که به استقبال غزلهای حافظ
نیز برمی خزد.
به هررنگ صاحب این قلم کمتر شاعری را از همروزگاران بسمل می شناسد که چون او اسلوب و
شیوه هندی را با این همه زیبایی و استحکام تجربه کرده باشد. روانش شاد باد که دیوانش مجموعه
یی است انباشته از قناعت و صبوری وتسلیم.
بگذارید داوری خود شاعر را که داوری شایسته و بی گزافه یی است درمورد شعرش، برزبان آوریم و
دفترشعرش راببندیم، هرچند که بسا از گفته ها، درین باب ناگفته ماند:
سکه بر زرگر زند بسمل چنین طبیعت ز شعر
نقد عشرت گیرد از وی صفحهء کامل به کف غزل (136)
زیرنویس ها
[1] این رساله که با دریغ در دسترس نگارنده نیست، از اسناد محرم وزارت خارجه شوروی بوده
است که سالها
قبل به دری گزارش یافته است و چون درسنامه در دانشگاه استفاده میگشت.
[2] غبار، میرغلام محمد، افغانستان در مسیر تاریخ، کابل: ب، ت جلد اول ص 717
[3] حبیبی، علامه عبدالحی، جنبش مشروطیت در افغانستان، سازمان مهاجرین افغانستان، 1377 ص
58
[4] حبیبی، همانجا، ص 17
[5] غبار، همانجا ص 718
[6] پوهنیار، سید مسعود، ظهور مشروطیت و قرباینان استبداد در افغانستان، جلد اول و دوم، پشارو،
سبا
کتابخانه، 1357، ص 40
[7] فرهنگ، میر محمد صدیق، افغانستان در پنج قرن اخیر، جلد اول و دوم.ص 565
[8] تک: روزنامهء کاروان، شماره 18، 4 سرطان 1351
[9] فرهنگ، همانجا ص 543
[10] خسته، معاصرین سخنور، ب ت ص 59
[11] خسته همانجا ص 57
[12] امیر عبدالرحمن خان، سفرنامه و خاطرات... به کوشش ایرج افشار سیستانی، ترجمه غلام
مرتضی قندهاری.
1369 ص 390
[13] غبار، همانجا ص 720
[14] حبیبی، همانجا ص 39
[15] بسمل دیوان اشعار، اهتمام دوکتور لطیف الله منظور، مرکز انتشارات اسلامی صور. سوانح
مختصر عارف
کامل استاد سخن حضرت قاری محمد انور بسمل ص 39
* این که در آغاز کتاب در نوشته یی زیر عنوان (روش ادبی استاد بسمل ادعا می شود که اکثر غزل
های این چاپ تحریف شده است، سخنی است گزاف و غرض آلود.
لطیف ناظمی
حکایتگر ( سرنی ) در گذشت
داستان تو که نقد حال ماست در فضای عشق پرو بال ماست
گرچه نی را نغمه جان پروراست سرنی را داستان دیگر است ( زرین کوب )
استاد عبدالحسین زرین کوب این عرفان پژوه ، نامبردار این شیفته بی قرار مولانا واین مثنوی
شناس بلند دست ، در روز پنجم جمادی الثانی ، یعنی روز رحلت مولانا جان به جانان سپرد .
شگفت ماجرایی است ، آن که دل به مهر خداوند گار بلخ می سپرد وسالیان دراز رشته یی از شیفته
گی مولانا برگردن می افگند و آن که نردبان اندیشه اش را بربام برین قران پهلوی فراز می آورد
خود در هفت صد و چهل وهشتمین سال مرگ مرشد خویش دیده بر می بندد و روز مرگ
مریدباسالروزمرگ مراد یکی می شود .
آن جهان پره پره زنده اند نکته دانند وشخن گوینده اند
در جهان مرده شان آرام نیست گاین علف جز لایق انعام نیست
استاد زرین کوب که دراین نوشته اورا حکایتگر سرنی خوانده ام کیست ؟ ادبیات شناس است ؟
اسلام شناس است ؟ عرفان پژوه است؟ نظریه پرداز ادبیست ؟ تاریخ نگار است ؟.یا مولوی شناس
و مثنوی شناس ؟ رامستی با او ملغمه یی از همه ی هنر ها و دانش هاست گویا با نثرسخته و نو
آئین وبا تفکر و اندیشه براین از منظر امروزیان برعقاید و دبستان های فکری دیروزیان ماروزنه
می کشاید . نادره مرد غریب که برسکوی تاریخ و فرهنگ ادبیات وعرفان قامت افراشته است و
صدا سرداده است تا مخاطب وقرائت جدیدی که از فرهنک تمدن و مدرنیسم و عرفان برلب دارد کار
عبرت گیری از گذشته رابرکونیان آسانتر سازد.
مردی با پشتاره یی از پنجاه جلد کتاب ، صد ها مقاله شعری و پژوهش و جستار، مولوی و غزالی
که لختی زاهدی می کند و لختی عاشقی ، لختی از حلاج و عطار ومولوی می گوید ولختی از
ارسطو و فلیسین شاله .
شگفتی این نادره مرد در آن است که آدمی است چند بعد و چند صدایی همان گونه که در فرهنگ
نیز به چند صدایی بودن باور دارد وبرفرهنگ تک صدایی به سختی می شورد او دربسیاری از
عرصه های گوناگون تفکر واندیشه ، قلم فرسایی کرده است و درهمه عرصه ها آثاری چشمگیر
ومانده گار برجای نهاده است . وکسانی که آثارش را بخشبندی کرده اند خود درمانده اند که برخی
از کارهایش در کدامین فصل وباب تعلق دارد به تاریخ یا عرفان به فلسفه تاریخ یا حکمت ، به
تحقیقات ادبی یا سیر عقاید باطنی ودبستان های فکر ، چون مجموعۀ این ویژه گی ها را می توان
دریک اثر او گواه بود.
نگاهی گذرا به کوهی از پژو هش ها و نگارش هایش می رساند که در هفتادوشش سال زنده گانی
خویش چه پربار وپر برکت زیسته است و چه سیلی از تحقیق وتتبع و استدراگ تازه را به میراث
نهاده است . در تاریخ نگاری با واقعیتی ، موشگافی و هوش سرشار به دنبال تحلیل رخداد ها بوده
واست نه واقعه نگاری مجرد ونسخه بردار حوادث و با انصاف کامل ( تاریخ را در ترازو نهاده
است در نبشته های اجتماعی وفرهنگی و تحلیل های جامعه شناختی نه مغرب زمین را آرمان شهر
آدمی پندارد ونه هم به بهانه غرب زده گی از جلوه های شایسته فرهنگ فرنگ روی بر می تابد .
مگر در کتاب ( نه شرقی ، نه غربی ، انسانی ) نهیب اورا به هموطن هایش نخوانده ایم که : «
ایرانی هم دردنیای که تمام ملت هارا بارشته های مرثی و نامرئی به هم پیوسته اند نمی تواند ( و
نباید ) خودرا محدود به زنده گی خویش بدارد وتا هست خواب حیات عهدهخامنشی وساسانی ببیند
» .در نقد ادبی آگاهانه و بی غرضانه،غث وسمین را سنجیده است و بدون لغزش به بالستان گرایی
ومدرنیسم ناب از منظر نوترین معیار ها برفرهنگ وادبیات سنتی فارسی دریب نگریسته است که
تنها کتاب « نقد ادبی » وی می تواند شایسته ترین کتاب مرجع به جستجو گران ادبیات شناسی ونقد
ادبی باشد ( 1 )
در تک نگاری ها و زندگی نامه هایی که نوشته است باوفور منابع و گسترگی تحقیق،سیمای
قهرمانانش را از غبار افسانه و اسطوره و ارادت بیرون آورده است که زندگی نامه های مولانا و
عطار وحلاج ونظامی ودیگران خود برهان قاطعی براین ادعایند .
در عرفان پژوهشی به مدد وقوف از قران و حدیث وسنت وبه علت آشنایی ژرف از معارف
اسلامی وکتب صوفیه چنان آثار گران سنگی نوشته است که پیوسته در سال های پسین مرجع اهل
تحقیق بوده است و نمودار چیرگی وی در شناخت متون عرفانی . اگر دراین عرصه همین کتاب در
ارزش میراث صوفیه، که به چاپ هفتم رسیده است و کتاب دوجلدی « جستجودر تصوف ایران »
راکه پنجمیبن چاپ آن نیز نایاب است، می داشت کافی بود تا نامش را چون عرفان شناسی بزرگ،
ثبت تاریخ معاصر سازد در حالی که در کنار آثار عام عرفان شناسی خویش شعله ی طور را
پیرامون زندگی واندیشه ی حلاج کتاب نگاهی دیگر برزنده گی واندیشه را در مورد عطار و چند
کتاب درمورد مولوی ومثنوی معنوی نگاشته است .
1) پله پله تا ملاقات خدا ( درباره زنده گی ، اندیشه وسلوک مولانا جلال الدین رومیب )
2) بحر در کوزه ( نقد وتفسیر قصه ها و تمثیلات مثنوی )
3) نردبان شکسته نقد وتفسیر دفتر اول و دوم مثنوی
4) سرنی نقد وشرح تحلیلی وتطبیقی مثنوی
پله پله تاملاقات خدا خط سیر زندگی مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی را در سلوک روحانی تمام
عمر او نشان می دهد تا بهاولد وهجرت وی تا طلوع شمس و غیبت هایش از رقص دربازار تا
حسام الدین وقصه مثنوی وسرانجام از مقامات تبتل تافنا باآن که از ماخذ ومنابع معتبر برای نوشتن
این زندگی نامه ومعنوی وسیر وسلوک این عاشق دل وجان باخته سود می برد. اما کتاب به گونه
داستان شورانگیز تحریر می گردد وبرخی از صحنه هارا چنان می آراید که پنداری از بلخ تا قونیه
با خداوندگار بلخ یک جا بوده است و سراسر رخدادها را با چشم وسر دیده است کتاب درسال
1369 خورشیدی نوشته می شود و درجایی از مقدمه می نویسد :
«... لاجرم آن چه رافریدون سپه سالار و احمد افلاکی در احوال وی و پدرش به تحریر آورده بودند
تا آن جا که قبولش به کرامات باوری های ساده لوحانه میدان نمی داد با توجیه روانشناسی از
تجربۀ شهود وتحلیل مبنی برهمدلی پندار یاران را درباب او غیر ممکن نمی شناخت مبنای نقل
واقعه شد » ( 2 )
حکایتگرسرنی کتاب ( بحر درگوزه ) را درسال 1366 خورشیدی نگاشته است ودراین کتاب قصه
ها و تمثیلات مثنوی را بابحث تطبیقی وتحلیلی مطرح کرده است تا خواننده بتواند « از این چادر در
گونه حجابی که پیکر عتریان خیال انگیز حقیقت را در پردۀ رمز خویش پنهان می دارد و آن را از
این که چشم فرسوده هر ناشسته رویی گردد و خشم و سودای هر پرخاشجویی را به جنبش در
آورد درمان بدارد . » ( 3 )
بحر در کوزه پانزده فصل دارد که سیمای آدم های قصه ها را با قصه های تمثیلی وقصه های نوا
دار لطیفه ها و طنز ها، حد و هزل ، داستان های امثال هزل با تعلیم ، قصه ونقد حال، سوال وجواب
ها و زبان حال روشن می سازد و هرچند که برخی از اشارات ومباحث این کتاب را در دیگر آثار
نویسنده به گونه یی می توان یافت امابحر درکوزه رهگشای نیکویی است برای رسیدن به دنیای نی
نامه قالیم ناشناخته یی که در رمز و راز قصه ها نهان گشته اند .
بر رسی ونقدحکایات وقصص وتمثیلات اشاره به ریشه ها ومنشا قصه ها و حکایت ها، مقایسه
آن ها باقصه های همانند شان در ادبیات دیگران ،کار شناخت مثنوی را برای خواننده آسانتر می
سازد . کتاب « نردبان شکسته » تحریری دیگری است از « نردبان آسمان » که آن را شیادی از
نزد نویسنده اش ربود و برای باز گشت آن پول هنگفت وکلانی از نویسنده خواستار گشت وهرگز
هم این کتاب سودمند بار دیگر به چنگ نویسنده اش نیفتا تا این که پس از سال ها بار دیگر
نویسنده ی آن باارجاع به یاداشت ها ودریافت های گذشته نردبان آسمان را باز نویسی کرد و چون
تمامیت نردبان آسمان را نداشت ، اسمش را نردبان شکسته گذاشت ، همان سان که کتاب « مقدمه
یی بر مثنوی » را که چون نردبان آسمان از دست داده بود،پس از باز سازی و تلفیق « بحر در
کوزه » نامید .
حکایت سرنی نه تنها آثاری که باز سازی می کند به تجدید نظر وافزایش وویرایش آن دست می
یازد.بل در چاپ جدید بسا از کتاب هایش تجدید نظر و بازنگری هوشمندانه روا می دارد از تاریخ
دوقرن سکوت تا کاروان حله واز نقد ادبی تا ترجمه فن شعرارسطو همواره با وسواس و دغدغه
خاطر خاص بازنگری کرده است و همین روست که در چاپ کتاب دوقرن سکوت از قول عماد کاتب
می نویسد :
« چنان دیدم که هیچ کس کتابی نمی نویسد الا که چون روز دیگر بر آن بنگرد، گوید اگر فلان سخن
جهان بودی بهتر گشتی واگر فلان کلمه برآن افزوده شدی نیک تر آمدی » . باری شاهکار استاد
زرین کوب را در زمینه عرفان پژوهی و مثنوی شناسی باید کتاب « سرنی » دانست که تفسیری
است تحلیلی تطیفی ونقادانه از کتاب که مولانا خود آن رافقیه اکبر، شرع ازهر، برهان اظهر،
جنان جنان، نیل مصر، دکان فقر، دکان وحدت وحی دل، حسامی نامه، آبشخور صابران ومومنان
انعکاس خطاب الهی، و حی دل و نردبان آسمان نام نهاده است .
مثنوی در طول تاریخ اختصار های فراوان داشته است و شرح وتفسیر های گونا گون که ازآن شمار
می توان از « شرح کمال الدین حسین بن حسن خوارزمی، عارف قرن نهم شرح مصطفی بن شعبان
شرح ابراهیم دده قونیوی، شرح عبداللطیف بن عبدالله العباسی ، شرح ملا هادی سبزواریب ، شرح
نظام الدین محمود داغی حسینی وشرح سید عبدالفتاح حسین عسکری یادکرد .
شاد روان فروزانفر، نویسنده رساله ی تحقیقی احوال و زنده گانی جلال الدین محمد نیز شرح
مثنوی را در سه مجلد تهیه دید که با دریغ چراغ زندگانی پر بارش به خاموشی گرایید واین شرح
در سال 1349 نیم کاره ماند وبه سر نرسید .
آن چه نویسنده سرنی در مثنوی می جوید چیزی فراتراز یک شرح مکتبی وتوضیح لغات وتعبیرات
کتاب است کتاب دوجلد ی سرنی به شانزده فصل بخشبندی می گردد وهر بخشش گشاینده عقده ها
و دشواری هایی است که هر خواننده را به آن رویا روی است. در جلد نخست ، این یازده فصل
گنجانیده شده است :
مثنوی در نی نامه، مولانا و یاران ، با جمع مستمع ، زبان بی زبانان قافیه اندیشی، قصه نی، در
قلمرووحی، از مشکات نبودت، مقالات و دلالات عشق ومعرفت وعالم در انسان ودر جلد دوم انسان
در عالم، باشمع شریعت در جاده ی طریقت، مقصد حقیقت سخن کوتاه ویاد داشت ها آمده اند،
مفسر سرنی بدین باور است که مثنوی در جستجوی گمشده یی فراتر از شریعت و طریقت است
وجایی که این دو باهم تلافی می کند چیزی جز حقیقت نیست وبدین گونه به راهنمایی دردنیای
معنوی کتاب می پردازد که بزرگترین کتاب عرفانی جهان لقب گرفته است .
از « مثنوی درنی نامه »می آغازد از همان هژده بیتی که سراسر مثنوی ادامه ی منطقی آن و
تطویل همین نی نامه است در مناقب العارفین است که می خوانیم :
« حسام الحق والدین ..شبی حضرت مولانارا خلوت یافته سرنهاد و گفت ه دواوین غزلیات بسیار
شد .. اگر چنان که به طرز الهی نامه ی حکیم و اما وزن منطق الطیر کتابی باشد تا درمیان عالمان
یادگاری بماند ... به غایت مرحمت و عنایت خواهد بود واین بنده می خواهد که یاران وجیبه من
الوجوه توجه کلی به وجه کریم شما کنند وبه چیزدیگری مشغول نشوند باقی به عنایت وکفایت
خداوند گار وابسته است فی الحال از س ردستار مبارک خود جزوی که شارح اسرار کلیات
وجزویات بود به دست چلبی حسام الدین داد و آن جا هژده بیت از اول مثنوی که شعر رمل :
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت میکند
تا آن جا که :
درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید وسلام ( 4 )
در واقع شش دفتر مثنوی ادامه ی همین هجده بیت است که هسته ی اصلی کتاب و مضمون دفتر
های شش گانه را می سازد.
سرنی که بانقد تحلیلی و تطبیقی مثنوی معنوی را به نیکویی کالبد شگافی می کند در واقع امر،
تفسیر همان نی نامه است و بی جا نیست که برصدر هریک از شانزده بحث ، مصراعی ازهمان نی
نامه را زنیت بخش کلام خویش می سازد.
در شانزده فصل سرنی که هر فصل بابخش های نیمه مستقل شماره گذاری شده است، مضمون کلی
مثنوی شکل وساختار آن نحوه ی بیان وزبان مثنوی، شگرد های تمثیلی آن ، تحلیل وتفسیر می
گردد ، ریشه های تاریخی قصه ها باز نموده می شود مسایل عرفانی وفلسفی حلاجی می گردد و
دیدگاه های اندیشوی مولانا در پرتو تفسیر کتاب نمودار می شود .
درباره هریک از دفتر های شش گانه ونحوه ی املای آن ها« دیباچه ها و مقدمات آن ها لحظه
های سبز ورویان تجربه های ابداع ارتجالی مولانا » ونقش سازنده ی حسام الدین در آفرینش
مثنوی سخن می رود . درفصل مولانا ویاران از خانواده ی مولانا، از بهاوالدین محمد معروف به
بهاولد پدر مولانا و آن خطاب عنیف وی به سلطان محمد خوارزمشاه و فخر رازی ، از تفصیل
مسافرت هایش ، از تلمذ نزدسید مردان از آشنایی باشمس ، از زرکوب و حسام الدین چلبی می
گوید و این که چه گونه مولانا از علم بحثی به علم کشفی می رسد تا نشان دهد که این حوادث و آن
یاران در آفرینش مثنوی بی اثر نبوده اند .
در بحث های دیگر از قصه ها رمزی و غیر رمیزی از اثرگذاری قران، حدیث ، اخبار مربوط به
سیرت پیامبر و اولیا، مشایخ و زهاد در مثنوی بحث شورانگیزی را دامن می زند ودر حالی که
مثنوی را حماسه ی روحانی ومنظومۀ تعلیمی می خواند سبک بیان آن را ترکیبی از خطابه
وقیاسات خطابی می داند که با شیوه بلاغت منبر انشاه گردیده است . او یکی از شگر های کار
مولانا را توجه به عجایب وانواع مخملوقات واحوال نوا در کاینات وقیاسات تمثیلی می شناسد که
همین نقل تمثقیلات در منو به جریان تداعی معانی می انجامد .
حکایتگر سنی بدین باور است که مثنوی طرح پیش ساخته یی ندارد و نتیجه ی جریان سیال ذهنی
است. اثر پذیری عطار وسنایی رادر مثنوی آشکار می سازد از ویژگی های بیانی دیگر که برمی
شمرد سبک بیان خطاب به مخاطب مبهم صنعت التفات تدیل مخاطب در طی خطاب و شیوه ی
استدلال متکی برتمثیل و قیاسات خطابی است . به گفته وی دو عنصر مهمی که زبان مثنوی را
صیغه خاص می بخشد وهر دو از لوازم ارتباط بین طرز بیان مثنوی با شیوه ی سلابحت منبری
است فرهنک و لغت عامیانه از یکو و معانی وتغییرات عامیانه از سوی دیگر است .
تصرف در صورت الفاظ و طرز استعمال آن ها، کثرت نسبی لغات و تعبیرات ماخذاز قران ،متون
واحادیث، اخبار و رویات صوفیه را نمونه ی استفراق ذهن مولانا درخدیث وسنت می داند ووجود
لغات ترکی مغلی ومعدودی لغات یونانی را نشانه ی توجه مولانا به لهجه های محلی توجه به حد
ادراک عامه وکاربرد الفاظ وتعبیرات مربوط به فحش و شتم وهمچنان لغات و تعبیرات مشتمل بر
ذکراندام را نیز توجیبه روانشناسانه می کند. درکتاب ارجمند سرنی ویژه گی عمده مثنوی در کشف
وحدت جامعیت وتمامیت آن نموده می شود که هندسه ذهنی شاعر را دراین کتاب عظیم و خسایل
می سازد .
در سرنی که با دقت وموشکافی لازم مضمون وشکل مثنوی تحلیل وتفسیر می گردد نویسنده از آن
بیم ندارد که از تعلیل های سست ونامانوس مثنوی که ناشی ازتکنای قافیه است سخن زند واز پی
رغبتی مولانا به صنایع بدیعی گوید ویا این که از برخی لغزش های تاریخ در مثنوی پرده بردارد
.در سرنی می خوانیم که مولانا درمورد اهل کلام روش منتقدانه دارد و درمورد فلاسفه روشن مبنی
بر تعریض و انکار از قیاسات برهانی می پرهیزد وبه نقل و تمثیل متمسک می گردد، از داوری
مولانا در مورد اشاعره اسماعلیان و خوارج مارا آگاه می کند واز لحن تحقیر آمیز و نسبت به
فلسفه و فلسفی باز می گوید واز طنز های چون حکیمک مفلسف و یا حث که مولانا درمورد
فلاسفه و اهل استدلال ویا کسانی چون فخر رازی به کار برده است به خواننده آگهی می دهد .
گفته می شود که دیوان شمس شرح عاشقی های مولاناست ومثنوی ماجرای زاهدی های او اما
حکایتگر سرنی هم درفصل عشق و معرفت وهم در جای جای سرنی از تکاپوی عشق که درتمام
اجزای عالم پویه و کشش آن سیلان دارد ونی نامه با همین تکاپو آغاز می یابد شرح مشبوعی را
پیش می انداز و داستان پادشاه و کنیزک راکه به گفتۀ مولانا نقد حال همۀ ماست کالبد شکافی می
کند و تفاوت های عشق صوری وعشق راستی را برمی شمرد واز رویای صالحه از طیب روحانی
از فنای مرید در ممردار از موت ارادی از علم بحث و علم کشفی وحیرت که حاصل معرفت به
ریوبیت است حکایت ها دارد.
درسر نی بدین نکته تاکیدمی گردد که داستان کنیزک نقد حال ماست ورشته اتصالی که این داستان
را با نی نامه متصل می کند بیان این نکته است که تاوقتی وجود ما مثل «نی » ازخودی وتعلق به
نفس وعالم حس خالی نشود و آن چه راموجب حرمان وی از عشق ووصال حق است نفی نکند به
مرتبه ی نی که نفس پرسوز او دم آتشین را منعکس می کند و رمیزیاز حال عارف کامل را که
ماینطق عن الهوای وصف اوج مقام اوست عرضه می کند نمی تواند نایل شود ( 5 )
او بدین باور است که شکایت تلخ و خاموش نی که داستان غربت روح و قصه ی دوری از موطن
جان است با حدیث جسم و پیوند های مادی هم بی رابطه نیست واز ملال غربت و دور ماندن از
قبته الاسلام بلخ ومحصور ماندن در غربت کده روم نیز شکایت ها دارد . یاد روزگارانی بلخ و
سمرقندنیز که در نونهالی به ترک آن مجبور گردیده است در حکایت وشکایت نی نهفته است « باز
این جا حدیث جسم و پیوند های مادی نیز درمیان هست و این همه به وی اجازت آن را نمی دهد که
یارودیار دوران کود کی و جوانی را فراموش کند و آن چه را خود او در طی سال های مهاجرت
ومسافرت آزموده است شکایت آمیز نی منعکس ننماید ( 6 )
عشق نیز دراین نفرازهمان حدیث های پارینه است که در مثنوی سراز روزن می کشد و تاب
مستوی ندارد گفته می شود با آن که مولانا عشق شمس رادر مثنوی پوشیده می دارد با آن هم این
عشق که از مقوله ی محبت الهی است درمثنوی معنوی هم به جلوه گری می آغازد از جمله در
قصه وکیل و صدر جهان وکیل تکه ازبخارا گریخته است وعشق صدر اورا بار دیگر به بخارا می
کشاند یاد آورد کریز شمس وتصویر از تجربه ی عشقی مولاناست درداستان کنیزک نی ز طبیب
غیبی در واقع همان شمس است افزون بر آن حسام الدین در مثنوی تصویر دیگری از شمس است
وبی جهت نیست که اورا ضیاالحق می خواند .
حکایت گر سرنی که مثنوی را نتیجه ی ارادت قلبی می داند هرگزبه ترجمه ی واژه گان وتفسیر
صوری وسنتی بسنده نمی کند واز زیر پوست صورت و لفظ و کلمه وزن وقافیه گوهر نایاب کلام
اورا درمی یابد و مغز دقایق تعالیم واندیشه هاراازحجاب پوست بیرون می کند . حکایت گر سرنی
با آن که به تفاسیر وتحلیل های دیگران نظر داشته است اما نمی توان گفت که وامدار کسی است
همان گونه که مولانا مطالب بسیاری وام ستاند اما دین اندکی دارد او هرچه به دست آورده از آن
خود می کند ( 7 )
اگر چه در تفسیر نی نامه وتفسیر سراسر مثنوی از شرح وتفسیر جامی مولانایعقوب چرخی تا
تحلیل نگلسواریری رادقیقا از نظر گذرانده شده است اما تحلیل دقایق آثار واندیشه های مولانا
دراین کتاب گران قدر از آن نویسنده است که آمیزه یی است از تحلیل سنتی ونقد امروزینه .
استاد زرین کوب ( سرنی ) را دور از بلخ و قونیه در پاریس می نویسد همان گونه که نکلس (
مقدمه یی رومی وتفسیر مثنوی معنوی ) را دروازه ی بلخم و قونیه درانگلستان می نگارد ویا
کولمن بارکس ترجمه شور انگیز شعر های مولانا را دور از بلخ وقونیه درین که دنیا انشاه می کند
وپس از هفتصد و چند سال در روزگار حکومت انفارمانیک با این شعر های آتش به جان امریکا
بیان می زند و طرفه اینکه مولانا به جا این که به فراموشی سپرده شود یک بار دیگر در مغرب
زمین تولد می شود آن هم چه تولدی ! ( 8 )
اگر مثنوی نربانی است به سوی آسمان، سرنی نیز نردبانی است به بام مثنوی وبه سوی شناخت
این بحر عظیم تفکر که واقع گرایی نقد و ارزشیابی گردیده است واز هر گونه حب وبغض وشایبه ی
ارادت نابخردانه و عداوت گونه نگرانه به دور است . روان دکتر زرین کوب شاد باد که با توغل و
شیفتگی چندین ساله وبراثر جستجوی های موشگافانه جلیل جان و روان این بیست وشش هزار
بیت را کاویده است تابه اندیشه شسناسی مولانا ره زند واز خلال دوصدو پنجاه قصه وتمثیل این «
تغزل مولو وار » را از پرده ابهام بیرون آورده ( 9 )
اگر چراغ زنده کی ا و به خاموشی گراییده است اما مشعل صدای او همواره در ایوان فرهنک وادب
وعرفان وتاریخ افروخته است وافروخته خواهد ماند و یادش را ارباب فضل وهنر درقلمرو فارسی
دری زنده نگه خواهند داشت . همانسان که در روز گار زنده گانیش نیز نسبت به او تقدیر وتبجیل
شایسته رفته است . (10 )
چنین کنند بزرگان چو کردباید کار.
مراجع :
1) از بان دکتر نبی ستارزاده ، استاد سابق دانشگاه کابل و ادبیات شناس فریخته در سال های
شصت شده شنیدم که چنین کتابی سودمند ممتع و گرانقدر در زمینه نقد ادبی در اتحاد
شوروی نوشته نشده است .
2) زرین کوب ، دکتر عبدالحسین ، پله پله تا ملاقات خدا درباره زنده گی اندیشه وسلوک
مولانا جلال الدین رومی ( تهران : علمی 1374 ص 13 )
3) زرین کوب ، دکتر عبدالحسین بحر در کوزه (تهران انتشارات محمد علی علمی 1377 ص
5 )
4) مناقب العارفین ص 739 پ 1744به نقل از سفا تاریخ ادبیات درایان ، ص 462
5) زرین کوب ، سرنی ( تهران انتشارت علمی جلد اول چاپ دوم تاریخی مقدمه 1396 ص
48.
6) همان ، ص 115.
7) اریری ارتوجان ادبیات کلاسیک فارسیب ترجمۀ دکتر ازاد ( تهران 1371ص 237.
8) از برکت مولاناست که (مدرتا ) خواننده انگلیسی امریکالیی با خواندن شعر های از مولانا
به پایه ی آهنگ هاییب از ( هیترکالشو ) نیم ملیون ازسی دی هایش رابه فروش می رساند
.
9) تعداد ابیات مثنوی در نسخه های مختلف 2666 بیت 5622 بیت و 2600 بیت آمده است
. تعداد داستان های مثنوی را 250 دانسته اند ن ک مولانا و طوفان شمس عطا لله تدین
( تهران انتشارات تهران 1372 ص 459.
10) تا کنون سه کتاب در زرگداشت استاد زرین کوب انتشار یافته است نخست بار
درسی چهل سال پیش مجموعه یی از سوی اداره کل فرهنگ وادب خرم آباد لرستان مننتشر
گردیده باردوم مجموعه یی به نام درخت معرفت به کوشش آقای علی اصعر محمد خانیی
در دوسال گذشته به چاپ رسید بارسوم مجموعه یی به نام یاد گار نامۀ استاد زرین کوب به
همت آقای علی دهباشی وباهمکاری انجمن آثار ومفاخر فرهنگی درسال گذشته منتشر گردید
ن ک ا به مقاله چشم و چراغ فرهنک ما نوشته بهاوالدین خرمشاهی روزنامه نشاط ش
24.1.60 نیز 1378 نکو داشت استاد زرین کوب .
استاد لطیف ناظمی
درآمدی به شعر مدرن افغانستان
سخن زدن از شعر معاصر فارسی دری، فرصت بیشتر از این می طلبد. و از این مقالت کوتاه نباید چشم انتظار
پژوهشی گسترده و ممتع بود. شعر مدرن افغانستان، از آغاز دگرگونی آن تا امروز فراز و فرودها ی فراوان دیده
است، از نیمه دوم دهه نخست سده بیستم، نگرنده نگران جنگ ها، کودتاها، یورش ها، اشغال ها، مهاجرت ها،
اختناق ها، دلهرها و اضطراب ها بوده است . شعری که صدا های گونه گون و نا متجانس در تار و بود آن ، پیچیده
است صدای اعتراض، صدای تسلیم، صدای مقاومت فرهنگی و صدای یاس فلسفی. شعری که بوی فرحناک عشق آن
را آگنده است؛ طیالسان مرگ اندیشی بردوش آن سنگینی می کند و اندوه تنهایی انسان، ژرف ترین سرشت آن را
می سازد و سرانجام شعری که آمیزه یی ازغم غربت واندیشه بازجستن روزگار وصل است .
به همه این صداها،باید گوش فراداد تا سیمای راستین شعر فارسی دری را نگریست و راهی برای شناسایی آن باز
شناخت . آن گاه درمیان نبرد دیرینه سنت و تجدد، چهره شعر امروز مانرا، در جومه آلود غبار گرفته نیم سده پسین
تشخیص داد .
صف آرایی تجدد و سنت، در عرصه های فرهنگی وسیاسی ودر جبهه ادبیات از سال های نخست عصر حاضر،
پدیدار می گردد. گشایش نخستین مدرسه جدید وشیوه مدارس فرنگی درسال 1903 و پیدایی جنبش مشروطیت
درسال 19-9 میلادی، به چالش سنت و مدرنیته می آفزاید. مدرسه جدید که به نام شهریان کشور مسمی می گردد و
حبیبیه نامیده می شود، مایه خشم سنت گرایان می گردد و جنبش مشروطه نیز درهمان سال پیدایی خویش به صورت
خونینی سرکوب می گردد، تنی چند از پیشقراولان جنبش جان شان را برسر آرمان شان می گذارند وشماری هم از
آنان دهسال آگار در زندان استبداد می گذرانند .
سال 1911، محمود طرزی توفیق می یابد تا نشریه یی را به نام ( سراج الاخبار) انتشار دهد و آرمان مشروطه
طلبان را در این نشریه ی دو هفته یی بازتاباند، طرزی که سال ها با خانواده اش در کشور ترکیه تبعید بوده است،
در جو خفقان آلود پایان دهه دوم سده بیستم، سراج الاخباررا بلندگوی اندیشه های آزادیخواهانه و تجدد طلبی می
سازد. او که با ادبیات فرانسه وترکیه آشناست از یکسو دست به ترجمه ادبیات فرانسه می زند و رمان های ژول
ورن را به فارسی بر می گرداند و از سوی دیگر، شعر روزگارش را که در گیر انحطاط شرم آوری شده است؛ به
سوی تجدد فرا می خواند و به چالش با ادبیات من گرایانه و موتیف های اشباع شده ی آن بر می خیزد .
طرزی در نخستین شماره سراج الاخبار، غزلی را دست چاپ می سپارد که خواننده در آن، دوباور شفاف شاعررا،
می تواند به نکویی بنگرد. نخست این که زمانه نگر شده است؛ دوران فن آوری وتکنیک است و بایسته است تا
بادستاورد های نوین تمدن وترقی آشنا گشت وبا عناصر سیاسی واجتماعی مغرب زمین خو کرد. دودیگر این که
روزگار شاعری نیز به سر رسیده و در عصرماشین وقطار وتیلگراف وبرق وتلفون شایسته نیست تا از شعر گفت
وبه دنبال سخنوری رفت . در همین غزل می خوانیم :
وقت شعر وشاعری بگذشت ورفت
وقت سحر وساحری بگذشت ورفت
عصر، عصر موتر وریل است وبرق
گام های اشتری بگــــذشت ورفت
تلگراف آردخبر از شرق و غرب
قاصد نامه بری بگذشت ورفـت
شد هـــوای جــوانگه نوع بشر
رشک بی بال وپری بگذشت ورفت
پرسش این جاست که آیا طرزی همواره، بدین دو دیدگاه خویش وفادارو پایدار می ماند یانه ؟ تردیدی نیست که
نظرگاه نخستین را پیوسته پاسداری می کند و هوا دارترقی وتمدن وتجدد باقی می ماند اما انبوه شعر هایش گواه بر
آنند که دوران شاعری راسپری شده نمی پندارد ودرعصر تکنولوجی و فن آوری هم، از شاعری، دست نمی شوید.
او در سال 1333 هجری خورشیدی، دفتر شعری خودرا، به نام ( ادب درفن ) انتشارمی دهد که در آن ( 46 ) غزل
را بر اساس حروف تهجی فراهم آورده است. که مضمون آنها، نه بررسم ماسبق ازعشق و شیدایی حکایت دارد نه
هم حدیثی از هجران ووصال است. طرح کلی این غزل ها را اتحاد، دانش اندوزی، ارزش مدرسه، رشد علوم و دانش
ها در اروپا، زراعت و کشاورزی، برق، هلال احمر، عناصر جدید تمدن مغرب ومضامینی از این دست می سازد.
طرزی، هنوز قالب جدید کلامش را، نیافته است و درهمان فرم غزل مثنوی و گاهی مسمط، منادی پیام های تازه می
گردد وصدایش ازهمان محدوده ی قالب های قدیمی و دیر آشنا، حکایت های دیگر و پیام هایی از لون دیگر با خود
دارد. درواقع مانیفست شعری طرزی در سال های پسین چنین است.
شعررا باید از خدمتگزاری در خدمت خط وخال و حسن وجمال باز داشت وترقیات دوران جدید را چون گردن بندی
برگلوی شعر، آویخت. درفرانسه و به دنبال آن در ایران نیز، در آن سال ها، دانشواژه های علم وتخنیک را، در
حوزه ی عاطفی شعر، رخصت ورود داده بودند تا بدین سالن، همگامی و همرایی خویش را با کاروان ترقی وا نمایند
وناقد از این گونه شعرهارا، شعر مقتضیات نامیدند .
شعر مقتضیات، به جای این که برزمینه های اجتماعی متکی باشد و مسایل پیرامونی را بازتاب دهد، به ستایش
عناصر تکنولوژی وتمدن می پردازد. وشاعر می پندارد که بدین گونه ، رسالت خویش را، انجام داده است، از
همینرو مجموعه کوچک ادب در فن، به ستایش صنعت و فن آوری لب می گشاید وعناصر جدید تمدن چون درونمایه
پذیرفتنی در شعر قامت راست می کند ویاران طرزی چون عبدالهادی داوی پریشان، عبدالرحمن لودین، عبدالعلی
مستغنی و دیگران به تبعیت از طرزی دراین وادی گام می نهند. طرزی که اندیشه هایش منبعث از اندیشه های سید
جمال الدین افغانی، تجدد خواهان ترکی و جنبشهای ناسیونالیستی آن روزگار است؛ آرزو دارد تا خوانند گانش را، از
یکسو به نمودهای تکتیکی مغرب زمین آشناسازد واز سوی دیگر، زمزمه های آزادیخواهی، مهین پرستی مبارزه
باستم واستعمار، یکدلی واتحاد را سردهد .
او زبان گفتاری را در حریم شعر راه می دهد، شعر هایی را به گویش زبان اقوام کشور منتشر می سازد و به بدایع
و بدعتهایی از این دست ، دل می بندد . اگر نتوان گفت که طرزی انقلابی را در مضمون شعر معاصرمان به راه
انداخت، اما می توان ادعا کرد که درونمایه شعر،تحول چشمگیری را سبب گردید.
طرزی هم شعر گفت وهم نظراتی پیرامون شع، انتشار داد و درواقع او درادبیات کشور،از نخستین کسانی است که به
نظریه پردازی شعر دست زد. به تعریف وبخشبندی شعرپرداخت ولی این سخن بدان معنی نیست که دیدگاه های وی
در نظرات ادبی و زبانشناسی پذیرفتنی باشد و نگاهش برماهیت شعر،ژرف گاوانه .
محمود طرزی به قالب های سنتی و فرم کلاسیک شعر فارسی دری، وفادارماند وهرگز تغییری را در صورت شعر
روا ندید. او در چارچوب قوانین مکانیکی، تنها مضمون وفضای تازه یی به شعرش بخشید فضایی که اگر از جهان
بینی نو آیینی مایه نداشت، اما گوشه چشمی داشت به تحولات دنیای مدرن ونو سازی درونمایه شعر.
سال 1919 م، پس از کشته شدن امیر حبیب الله، عین الدوله امان الله، فرزند امیر مقتول، بر اریکه ی قدرت، تکیه
زد. و به دنبال آن روشنگران تجدد خواه ونستوه که زندانیان مردود و مغضوب دیروز بودند، قدرت و مدیریت در
عرصه های مختلف را در دست گرفتند و سال های (1929 ــ 1919 ) را روز گار گسترش فرهنگ وبالندگی
مطبوعات ساختند. جنگ های استقلال طلبانه کشور درهمین دهه به ثمر می نشیند، نخستین قانون اساسی و بیش از
پنجاه قانون دیگر درهمن روزگار تدوین می گردد، رفع حجاب بانوان از دستاورد های همین دوران است وبسیار
اصلاحات اجتماعی دیگر.
نو سازی و مدرننیزاسیون در حیات اجتماعی با اعمال قدرت دولت اصلاحگرا در اوضاع واحوالی صورت می بندد که
سنت به سختی بیداد می کند و هیچ گونه تحول، توسعه سیاسی واقتصادی را بر نمی تابد، ولی تغییر ساختار های
اجتماعی وسیاسی دگرگونی های فرهنگی دوره امانی، به تحول و پویایی ادبیات دامن می زند وتجدید نظردرسنت
های دیرپای ادبیات فارسی آغاز می گردد ولی دریغ که این دولت مستعنجل با توطئه ی عقب گرایان رویاروی می
گردد و چالش مدرنیته و سنت، به شکست نوسازی وتجدد می انجامد .
بار برچیده شدن، اصلاحات امانی، دیگر روزگار اختناق فرا می رسد وادبیات وفرهنگ، زیر چتر سیاه حکومت های
خودکامه، مجالی برای تنفس ندارد . سال 1930 انجمن ادبی هرات ، به دست تنی چند از سخنوران وادبیان آن
دیارگشوده می شود ویک سال پس از آن انجمن ادبی کابل گشایش می یابد. این هردو انجمن مجله های ادبی ( هرات
ـ کابل) را انتشار می دهند، اما این مجله ها، نمی توانند پایگاهی برای شعر مدرن و داستان نو خاسته باشند. مجله
کابل در واقع سنگری است برای پاسداری از ادبیات سنتی و شعر وداستان مدرن محلی از اعراب ندارند؛ زیرا مجله
ادبی کابل شیوه کارش را در نخستین شماره چنین خلاصه کرده بود:
« اندیشه یکسانی اما، تثبیت اصول نقطه گذاری، مراوده با ادبا و صاحبان ذوق، تعیین حدود برای القاب علمی
ورسمی وخصوصی، نزدیک ساختن زبان گفتاری با زبانی ادبی »
سال 1318 هجری خورشیدی، پس ازچاپ شعر های غراب و فقنوس از نیما یوشیج درممجله موسیقی، استاد
خلیلی، قصیده سرای ومثنوی گوی نامبردار کشور که از شیفته گان مکتب خراسانی وشعر سنتی است، قطعه نوابینی
به نام سرود کوهسار می نویسد و برای چاپ به مجله ادبی کابل می فرستد. سرود کوهسار که شعری شبه نیمایی
ونخستین کوشش برای برهم زدن تساوی طولی مصراعها ست، مورد قبول محافظه کاران انجمن ادبی کابل قرار نمی
گیرد و خلیلی نیز به خاطر انشاد این شعر از جانب به اصطلاح ادبا سرزنش می گردد.
سرود کوهسار که بانو خاطره پروانه، آواز خوان ایرانی، درهمان سال با آهنگ زیبایی آن را خوانده است چنین
آغاز می یابد :
شب اندر دامن کوه
درختان سبز وانبوه
ستاره روشن ومهتاب درپرتو فشانی
شب عشق وجوا نی
میان سبزه و گل
نشیمنگاه بلبل
زور آید صدایی چون سروش آسمانی
زنی های شبانی .
به رغم محافظه کاری ارتجاع ادبی، ازهمان سال های چهل میلادی ، شاخه یی از شعرافغانستان به سوی نوگرایی
می لغزد وشاعران ما نخت به چهار پاره سرایی وسپس به سرایش شعر آزاد ونیمایی روی می کنند، از این سال ها
مرحله ی دیگری آغاز می گردد که هم از نگاه مضمون و درونمایه وهم از نظر شکل، می توان آنرا، مرحله ی تحول
بطی شکل وعاطفه شعری نامید. چهارپاره سازی یا دوبیتی های به هم پیوسته، رایج می گردد. می دانیم که در
ادبیات فارسی، ابوالقاسم لاهوتی، نخستین شاعری است که درسال288 خورشیدی، چهارپاره، یا دوبیتی های به هم
پیوسته را سرود ولی جز چند قطعه محدود، بیشتر برجای نگذاشت .
چهارپاره سازی که گامی به سوی شعر آزاد است، توسع قالب وبرهم زدن رکن های افاعیل را در عروض کلاسیک
برنمی تابد. بل تحولی است درکار برد قافیه یا اصلاح درموسیقی کناری شعر از یکسو وتمامیت بخشیدن به شکل
ذهنی شعر از سوی دیگر. خلیل الله خلیلی که جز یک قطعه شعر شبیه نیمایی بیشتر نه سرود، در همین روزگار به
ساختن چهارپاره می پردازد. چهار پاره های خلیلی، با وصف طبیعت اند ویا شعر هایی با مایه های روایی .
یا باطره آشفته ی موج
مست می آمد و بازی می کرد
گاه بر گیسوی سرو آزاد
بی جهت دست درازی می کرد
دورتر رود غریونده ی مست
تند ومواج و خروشان وکبود
چو سپاهی همه تن جوشن پوش
پیش می آمد و می خواند سورد ( آخرین سوار )
در روزگار چهاره سازی که برزخی میان شعر قدمایی و شعر نیمایی است، شاعران ما، همان حدیث دیرنه عشق را
برزبان می رانند، با این تفاوت که دیگر سیمای عشق، آن مایه کلی و مبهم نیست و شاعران با پرهیز از نمایش در
فردیت معشوق می کوشند و به معشوق چهره زمین، فردی وامروزین می بخشند تاجایی که شعر، تصویری می
گردد پورنوگرافیک :
پرتو سردو خیال انگیزماه
بوسه می زد برتن سیمین او
باد شب می ریخت روی سینه اش
گیسوی آشفته و زرین او
ساغر سرخ و بلورینش بدست
چون خدای عشق ومی استاده بود
عکس اندام سپید ولخت او
درمیان جویبار افتاده بود ( محمود فارانی )
در ایران ده سال پس ازچهار پاره سازی های لاهوتی، تقی رفعت بود که درزبان فارسی به ساختن شعر آزاد دست
یازید، او که با شعر فرانسوی آشنابود وتجدد ادبی را به نیکویی حس کرده بود، این طریق را کوبید و آنگاه رهیان
دیگری چون شمس کسمایی ، جعفر خامنه یی، هوشنگ ایرانی و تندر کیا به این جبهه پیوستند، تقی رفعت در33
سالگی خودکشی کرد ومقدر بود که این راه با گام های آگاهانه نیمایوشیج ( علی اسفندیاری) کوبیده شود. اما در
افغانستان لوای شعر نو به دست آدم مشخص فراز نیآمده است و شاعران نو اندیش آرام آرام انقلاب سه گانه
مضمون، قالب و زبان را پذیرفتند. سال ها در کار بود تا توسع ارکان عروض قدیم، ریفورم در تکنیک پرداخت
شعری، نحوه بیان وبهره گیری از نظام واژه گانی نوین راهش را بیابد و زندگی به گونه معاصر آن، درتصاویر و
ایماژهای امروزین سپرده شود و شعر مدرن هویت یابد .
هرچند بیشترینه شعر های این دفتر، لحن ترانه وتصنیف را دارند و برپایه بسا شعرهایش آواز خوانان، آهنگ های
را اجرا کرده اند اما با معیار آن سال ها، ساخته هایش را می توان شعر نیمایی دانست. درهمین سال هاست که می
توان اثر گذاری قطعه باران از گلچین گیلانی برشعر تنی چند از سخنوان ما وازجمله برشعر برگریزان قاریزاده، گواه
بود.
باران که درسال 1325 ( 1946م ) در مجله سخن چاپ شده است چنین آغازی دارد :
بازباران با ترانه
باگهرهای فراوان
می خورد بربام خانه
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرگاه
روزها، راه افتاده
برگریزان قاریزاده، درهمین وزن وهمین حال هواست :
باز برشد ابر تیره،
باد، باران راپذیره،
ابر می گوید تبیره،
مرگ شد درباغ خیره
سیردارد در گلستان
برگریزان
برگریزان
یوسف آئینه از نوگرایان نامبردار دهه سی است که چندی پیش به عمر هشتاد و دو سالگی در گذشت . او دراین
برهه زمانی چند شعر نیمایی سرده است و چون قاریزاده نتوانسته است از اثر پذیری قطعه باران برکنارماند . بهار
کابل یوسف ائینه، هم از نگاه وزن ولحن وفضا وهم از دیدگاه مضمون، شعر باران گیلانی را، درذهن خواننده
تداعی می کند :
بادها از آسمان
می نشیند روی دریا
سبزه ها ازخاک رسته
لاله ها، بیرون زده از کوهساران
باغ وصحرا سرخ و زرد و ارغوانی
می فروشد شور عشق و نو جوانی
اگر بنا باشد تا فهرست کوچکی از نخستین شاعران نو پرداز کشور،تهیه دید این نامها، دراین فهرست جای دارند:
رضا مایل، سرشارشمالی ( بعدها روشنی )، سلیمان لایق، بارق شفیعی، فتح محمد منتظر، ضیا قاریزاده، یوسف
آئینه ، توفیق ، رحیم الهام، محمود فارانی ، عبدالحی آرین پور، آصف سهیل .
مریم سپید آرین پور، تغزل زیبایی است که شعر مریم فریدون توللی را به خاطر می آورد که سال 1325 درسخن
چاپ شده بود، درهمان وزن ( متفرعات بحر مصارع )، همان نام وهمان عوالم ولی باسرشت روایی :
گیسو گشاده گرم و عرقناک برنشست
ازخوابگاه ناز،
درپتی آیینه
پیراهن حریم به اندام سیمگون
چون موج یاسمن
افتاد هردو کاکلش از دوش تا کمر
برشاخ نسترن
پیچید ه ما رها
موج نسیم صبحگهی شوخ می گذشت
از لای موی او
کاهیده رنگ آیینه حیران و گنگ بود
بر رو به روی او
آن مریم سپید
دستی به زلف خویش کشیده و به ناز گفت
کای پور آرین
درخواب یا خیال بگو هیچ دیده ای
زیبای همچومن
گفتم که دیده ام
رنگش پرید و سخت برآشفت و قهر شد
چشمان مست او
گفتا کجا، بپا شده بگرفتم آیینه
دادم به دست او
کاینجاست جان من،
زیبای همچو تو
محمود فارنی از چهره های شاخص شعر نیمایی دردهه پنجاه و دهه شصت است. او سه دفتر شعر منتشر می سازد
و از آن پس تا امروز، شعری از وی چاپ نمی شود. فارانی هم در شعر نیمایی وهم در چهارپاره نویسی با مقایسه
شاعران روزگارش، هم نگرش تازه یی به دنیای پیرامون خویش دارد وهم زبان وی، تصویری تر است. و هیچ دفتر
شعری در آن سالها چون آخرین ستاره وی اثر گذار و پرآوازه نیست .
سال 1341 (1962م )، برای بار نخست مجموعه یی از شعر نیمایی چند شاعر به زبان پشتو فارسی منتشر می
گردد که نمونه های از شانزده شاعر دری در آن گرد آمده است، این شعر ها درسال های پنجاه میلادی سروده شده
اند و پاره یی هم درآغاز دهه شصت میلادی . سهم این سخنوران در روند شعر نو افغانستان یکسان نیست، تنی چند
از باب تفنن به قالب های شکسته روی آوردند، شماری آگاهانه این طریق را برگزیدند و تنی چند هم، درسال های
پسین به شعرنو پشت کردند ویا از شاعری دست شستند دم فروبستند .
از سال 1962 تا سال 1969 چند دفتر شعر که در آن ها، سروده های نیمایی نز فراهم آمده، انتشار می یابند چون
ستاک از بارق شفیعی ( 1963 )، آخرین ستاره از محمود فارانی ) 1963 )، رویای شاعر ازمحمود فارانی (
1967 )، ناله از سرشار شمالی ( 1967 )، وشگوفه ها از رهبر توخی 1959 ).
تاریخ نگاران ما، سال های 1964 تا1973 را، دهه دموکراسی، دهه مشروطه و ده قانون اساسی، نامیده اند، این
دوران بحرانی ترین سال های زندگی سیاسی کشور است. بحرانی که تا آغاز دهه پنجاه ادامه دارد. دهه دموکراسی،
درواقع پایان حاکمیت مطلقه وسلطنت موناشی قانون اساسی مردم سالارانه که راه را برای تشکیل احزاب سیاسی
گشوده است، درهمین دوران نافذ می گردد. قانون مطبوعات آزاد، در همین سال ها انتشار می یابد و نشریه های
گوناگون و غالبا با گرایش های ایدیولوژیک و آرمانگرایانه ازهمین سال ها به نشرات می آغازند. تظاهرات
خیابانی، اعتصاب وتعطیل دانشگاه کابل، درهمین فصل تاریخی است. از این رو شعر وداستان نیز اثر پذیر جوسیاسی
زمانه می گردد .
موثر های سیاسی ـ اجتماعی وموثر های جدید فرهنگی ،مضمون نوینی برگرده ادبیات تحمیل می کنند، از جایی که
تجدد در ادبیات تابع تجدد در محیط زندگیست، ناگزیر شرایط اجتماعی جدید، سیمای جدیدی به ادبیات می بخشند. با
آن که سنتگرایان ادبی هنوزهم به ضریح شعر سنتی چسپیده اند، اما شعر مدرن درجبهه زندگی می ایستد و در
بازتاب زندگی و نمایش غم ها و شادی های انسان معاصر، صمیمیت وصداقت افزوتتر دارد . با آن هم دریافت و
بینش همه شاعران یکسان نیست وشعر مدرن عملا دوپاره می گردد، شقه یی از آن ادبیات من گرایانه است با مویه
های یاس آلود وشقه دیگر شعر اندیشه گرا و جامعه گراست. دراین میان شاعران آرمانگرا، در جستجوی آرمانشهر
خویش اند وبه رغم چاووشی خوانان قافله های نا امیدی وتنهایی انسان، به فردا های خیال انگیز دل بسته اند .
زشهر ستان مشرق ناله شیپور می آید
که سالار سپاه سرزمین های غبار ونور می آید
بشارت باد!
بشارت چشم برراهان میلاد شقایق را،
سیاوش شهسوار شهر آتش از دیار دور می آید
( واصف باختری ، از میعادگاه تا هرگز )
درشعر مدرن سال های شصت و هفتاد، دگرگونی چشمگیری درمضمون وشکل شعر پدیدار می گردد، رمانتی سیسم
رقیق و احساساتی و شعر متعهد این روزگار آب شان به یک جوی نمی رود، تصویرگری طبیعت وبیان احوال نفسانی
یازبان تغزلی و غنایی و تصویر لحظه های شیدایی و شاد خوارکی، ویؤگی شعر نخستین است و بازتاب ناهنجاری
های اجتماعی وعواطف جمعی، دل بستن به قهرمانان خیالی و آرزوی رهیافت به آرمانشهر، دلبستگی دسته دوم.
آنان باطرح مسایل شخصی وفرایند ذهنی در جستجوی پاسخگویی به نیاز های زمانند واینان به عنوان کردن عواطف
اجتماعی و رویداد پیرامونی .
سال 1973 پیکر آزادی بیان با گلوله های کودتاچیان ازهم دریده می شود، حکومت تک حزبی، حکومت منع
مقررات گشت و گزار شبانه حکومتی که دموکراسی را برنمی تابد، هیچ گونه مدارا و کثرت گرایی راتحمل نمی
تواند، برمسند قدرت فراز می آید. دیگر زبان ها بسته است و خامه ها شکسته چشم ها کور وشمشیر انتقاد در نیام
سانسور. صدای شاعر وقلمزن در گلو خفته است و شکوه اش ناشنفته .
درمن تمام وحشت فریاد
درمن تمام جراتن گفتن
سبز است
اما چه کس میان لبان من
این خنجر سکوت فرو برده است؟
اما چه کسی دهان مرا مهر کرده استن ( لطیف ناظمی )
ولی فاجعه هنوزهم آغاز نگردیده است، هنوز هم بمب افگن ها بربام خانه، بردکده ها و کشتزارهنا، ارمغان های
آسمانی خویش را نثار نکرده اند.هنوز کودتای اپریل در راهست . کودتا وسپس تجاوز شوروی میان شاعران خط
فاصلی می کشد ـ شاعرانی که با مرام دستگاه می نویسند وشاعرانی که بر دستگاه می نویسند.
شاعران وابسته جامعه های شان راکه از نظرساخت وپرداخت شعری و بیان شاعرانه، سست وبی رمق اند، آذین
مطبوعات دولتی می سازند و گروهی از شاعران متوسط نیز به دنبال آنان به را می افتند، شعر در بند ایدیولوژی می
افتد ولی همزمان با این روند نوعی شعر مقاومت کاشته می شود هم در بیرون مرز وهم در درون مرز.
ادبیات مقاومت، ادبیات ستیز و مقابله رویاروی با تهاجهم بیگانگان است ویا در تقابل دولت های ستباره از این رو
میان ادبیات مهاجرت، ادبیات جنگ و ادبیات مقاومت باهمه همانندی ها، خط فاصل حریریی به دیده می خورد.
ادبیات مقاومت پیوند تنگاتنگی باجبهه مقاومت دارد. اما هر سرود دشمنکامانه و نفرین آلود را نمی توان ادبیات
مقاومت خواند وشعر مقاومت دانست و خاستگاه شعر مقاومت، جبهه مقاومت است .
شعر بیرون مرزی این دوران در فضایی سروده می شود که هیچ گونه سایه هولناک سانسور و نظارت دستگاه
حاکمه رابرآن کاری نیست و سراینده اش را هیچ آداب وترتیب، پای بند نمی سازد، از این رو شاعران برون مرزی
به جای زبان تصویری ، از زبان توضیحی بهره می گیرند وبه جای تکیه وتاکید بر اسناد مجازی وبیان گنایی ، با
زبان عریان، حرفی ومستقیم از فاجعه سخن می زنند از این رو شعر را در قلمرو شعار می کشانند.
استادخلیل الله خلیلی را میتوان شاعر این عرصه دانست که شعر ( تابوت آتشین ) وی ، هنوز هم ورد زبان هاست
اما او که پس از سرایش چهارپاره ها ویگانه شعر شبه نیمایی خویش، بار دیگر به شعر کلاسیک روی کرد در شعر
میهنی صدایش را از حصار قدیمی شعر سنتی سر می دهد و دیگر الفت و عنایتی به چهار پاره و شعر نیمایی ندارد.
شاعران شعر مدرن کشور نیز، دراین برهه ، خاموش نمی مانند وصدای پرخاش و اعتراض خویش را خشمگینانه
بلند می کنند. شعر درون مرزی که پیوند تنگاتنگی با جنبش مقاومت دارد؛ در داخل کشور نمادین و تصویر است
ونظارت وسانسوراست که غبار ابهام را برصورت آن فر می باشد که گاهی حیطه ادراک مخاطبان فرو می آفتد ولی
هموارن چنین نیست و گاهی به سروده هایی رویا روییم که همه سادگی هایش می تواند عشق و آزادی را باهم در
آمیزد .
محبوب من !
با گیسوان سیاه بلندت
که امتداد تمامی دردهای من است،
دیگر نوازشم مکن
وسایه غریب مژگانت را
بر گونه هایم می فشان
که سخت دلتنگم
پس ازاین
غنچه ل سرخی به سینه ریزت بیاویز همچنان که من،
تفنگی به شانه ام آویخته ام
وبا شاخه گلی خونینی
به نام آزادی
........
محبوب من!
دست هایت را
به من بده
تا ببوسمشان
ویک تکه نانی
تا درکنارچشمه های دور دست،
همراه با دوستانم
صبحانه باصفایی داشته باشم ( نوذرالیاس )
تصادف شگفت انگیزی است که کودتای اپریل 1978 وهم انقلاب اسلام 1992 هردو درماه اردیبهشت اتفاق افتاده
اند، آن یک در هفتم ثور واین یکی در هشتم ثور وشاعران که ازاین ماه زیبا ودل انگیز، خاطرات تلخ و گزندیی
دارند، این ماه را ماه شوم ونفرت انگیز خوانده اند
اردیبهشت ماه که می آید، هر قطرییس که در رگ گلهاست
یک روزدبار دلهره ودرد می شود
کاین ماه گوییا،
تا واپسین صحیفه تاریخ
دیباچه کتاب شقاوت .
آتشفشان برزخ تقویم
و چتری فرازمسند نامرد می شود ( واصف باختری )
همین گوینده، ازماه مهر که فصل هجوم ملخ های جنول، ییعنی طالبان بر کشتزار های آزادی است، چنین می موید:
پنداشتم دیری
این ما
این مای جمع ساده من
تبعیدیان دوزخ اردیبهشتم
وین ناهمایون ماه
نننگین ترین کوچه
در شهر تقویم
اما ندانستم در آن هنگام،
از(مهر) باید کین افزونتر به دل انگاشت .
باری ، در سال های اشغال، برای بار نخست در تایخ ادبیات کور مان ، کانون نویسندگان افغانستان زیر نام اتحادیه
نویسندگان جمهوری دموکراتیک افغان عرض وجود می کند واز بدو گشایش یعنی سال 1359 (1980م ) تاسال
1366 (1987م )، کانونی است برای انتشارات وتبلیغات نظام حاکم و آفرینش ستایشنامه برای اشغالگران و حق
ستیزان، سال 1377، این نهاد با اساسنامه جدید و با نام انجمن نویسندگان افغانستان، نویسندگان غیر وابسته و
دیگر اندیش را فرا می خواند وراهی دیگر در پیش می گیرد، انجمن در درازای عمر دوازده ساله اش توفیق می یابد
تا در حدود دوصد عنوان کتاب شعر و داستان را، به زبان های گوناگون کشور منتشر سازد و گامی استوار در
معرفی ادبیات معاصر فارسی دری بردارد اما با تسلط تنظیم ها، بار دیگر همه نهادها فرو می ریزد و چشمه امیدها
فرو می خشکد.
قهار عاصی، یکی از گویندگان شعر مقاومت که خود یک روز، در غروب پائیزی، جانش را موشکی ستاند ودر
جاده یی از کابل، درخاک و خون غلتید قرار بود افق های تازه یی پیدا شود که انقلاب اسلامی رسید و همان گونه که
از اثر بمب وراکت سایر نهاد ها و ادارت وحتی کوچه و پس کوچه ها، صدمه دیدند ونابود شدند و معنویت نماند،
انجمن نویسندگان نیز درتمام ابعادش مورد تعرض وتجاوز و غارت قرارگرفت .
باری ، چنان فتنه یی در آن سرزمین به پا می شود که به بیان شیخ اجل هریک از گوشه یی فرا می روند . پنج
ملیون انسان، تن به تبعید می دهند، یک ونیم ملیون کشته می شوند وصدها هزار تن معلول می گردند. اینک هم
همینان من در شصت کشور جهان آواره اند ودر این میان صدها شاعر، نویسنده و مترجم بارغربت را بردوش می
کشند.
با مهاجرت شاعران در سراسر گیته، در واقع سه حوزه ادبی به میان می آید :
1 ـ حوزه ادبی ایران
2 ـ حوزه ادبی پاکستان.
3 آ حوزه ادبی غرب ودیگر بلاد.
حوزه ادبی ایران :
شاعران حوزه ادبی ایران، به علت های گوناگون، زمینه های برتری در اختیار دارند. پیوند تنگاتنگ با زبان فارسی
درجامعه میزبان، آشنایی و حشرو نشر با جامعه فرهنگی آن سامان، بهره گیری از محیط ادبی واسلوب شعری،
سبب می شود تا با دانشهای ادبی و دقایق شعری، آشنایی بیشتر به هم رسانند . ومطبوعات وبنگاه های نشراتی
کشور میزبان، در چارچوب و اشاعه فراوده های ادبی شاعران این حوزه ــ زمینه را مساعد گردانند؛ از همین رو
شاعران ونویسندگان ما درایران توفیق می یابند که مجمع شعری بگشایند، مسابقات ادبی را سازمان دهند، دراین
راستا، انجمن اسلامی شعرای مهاجر افغانستان ودفتر هنرو ادبیات انقلاب اسلامی نقش سازنده و موثر داشته است .
شعر حوزه ایران، از منظر آزادی بیان، درتنگناه قرار دارد وآن دسته، از دفتر های شعری، شاعران افغانستان،
اقبال چاپ وانتشار می یابند که با معیار های حاکم جامعه میزبان همخوانی به هم رسانند؛ از این رو، بخش عظیمی
از این سروده ها، یک بعدی جانب دارانه و جناحی اند و با تمام پختگی لازم ، نمی توانند از اسارت اسطوره های
سامی، رهایی یابند. شیفته گی سخنوران ما در ایران به مثنوی سازی است. مثنوی های که اینان می آفرینند، از
نگاه شکلو ساختار با مثنوی سنتی زبان فارسی همانندی دارند اما از نظر درونمایه، زبان فضا ولحن تازه ونو آیین
اند .
مضمون این مثنوی ها، سیاسی است و غربت، تنهایی، دلتنگی،جنگ، میهن دوستی و جهاد، صدا هایی اند که در
اندرون آنها پژواک دارند.
نشان انگشت علی معلم شاعر جامعه میزبان و پس از وی علی قزوه و عبدالجبار کاکایی را، در آفریده های این
حوزه، آشاکار می توان نگریست. کاظمی و مظفری، سید نادر احمدی و شمار فروانی از شاعران نو خاسته دیگر،
راهی این راه می گردند، بخشی از مثنوی بازگشت کاظم کاظمی را باز می خوانیم که بازبان ساده وشفاف گلایه
صمیمانه مهاجران ملیونی کشورمارا، بازمی تاباند. این مثنوی که درسال 1991م ( 1370 ) سروده شده است ،
سبک کار شاعران حوزه ایران را به درستی وا می نماید .
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ام که تهی بود بسته خواهد شد
ودر حوالی شب های عید همسایه
صدای گریه نخواهی شنید همسایه
منم تمام افق را به رنج گردیده
من که هرکه مرا دیده در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم زآجر بود
وسفره ام که نبود از گرسنگی پربود
به هرچه آبنه تصویر از شکست منست
به سنگ سنگ بناها نشان دست منست
چگونه باز نگردم که سنگرم آنجاست
من از سکوت شب سرنان خبر دارم
شهید داده ام از درد تان خبر دارم
توزخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب ودانه من خوردم
اگرچه تلخ شده آرامش همیشه تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان
اگرچه سیبی ازاین شاخه ناگهان گم شد
وما یه نگرانی برای مردم شد
دم سفر می بیند نا امید مرا
ولو داغ عزیزان به حل کنید مرا
همیشه فلک فرزند های تان پر باد!
ونان دشمن تا هرکه هست آجر باد .
جز مثنوی تصویری، غزل تصویری که به دلایل فراوان می تواند در حوزه شعر مدرن قرار گیرد، برکشور ایران
پس از مثنوی جاذبه دارد. نو سازی غزل، همزمان با رواج شعر نیمایی، آغاز می یابد، واین گرایش، عمده ترین
بخش ادبیات منظوم کنونی ما را می سازد. می دانیم که غزل تصویری یا یگا نه غزل فروغ فرخزاد فتح باب می
شود، غزلی که به پیشواز شعری از هوشنگ ابتهاج سایه و با همان وزن وردیف وقافیه ولی بازبان و عوالم دیگر
سروده شده بود غزلی که با این مطلع آغاز می گردد :
چو سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی وناشنیده فراموش می کنی
محمود فارانی و صاحب این قلم، نخستین کسانی اند که ازنیمه نخست دهه شصت میلادی، دراین عرصه طبع آزمودند
و در غزل فارسی دری از عناصر تصویری تازه، بهره گرفتند. و جماعتی چون سمیع حامد، شریف سعیدی ، محمد
رضا مهاجر رفییع حسینی ، بیرنگ صادق عصیان، حنیف باختری ، پولادیان، عزیز الله نهفته، نادر احمدی، تابش ،
آذرخش ،زهراحین زاده، پرویز کاوه، فریدون ابراهمی ، جاوید فرهاد، خالده فروغ ، لیلا صراحت، حمیرا نگهت
دستگیر زاده ، ضیا رفعت، ابو طالب مظفری و غالب شاعران ما در حوزه ایران، از این شگرد در غزل سرایی
استفاده کرده اند و با زبان نمادین وتصویری و هماهنگی در محور عمودی غزل، از شیویه غزلسرایی سنتی، فاصله
می گیرند.
حوزه پاکستان :
از بیست وسه سال بدینسو، در سه فصل ناهمگون مهاجرت، گروه بی شماری از شاعران ونویسندگان ما به کشور
پاکستان کوچیده اند یا نسلی در آن کشوربالیده اند که از نوخاستگان ادب و سخن اند . در حوزه پاکستان به رغم
جامعه ایران، هیچ گونه نظارت وسانسوری حاکم نیست واز سوی دیگر، امکانات تسهیلات گسترده یی، در زمینه
چاپ و انتشار کتاب وجود دارد؛ بنا برهمین است که بیشترینه سخنوران مان کتاب های شانرا در پاکستان به دست
چاپ می سپارند، حتی ساحل نشینان بلاد غرب نیز از جابلقا تا جابلسا، کتاب های شان را؛ همواره برای چاپ، به این
کشور می فرستند.
ویژگی دیگر پاکستان دراین است که به فرهنگیان ما، منزله تخته خیز رادارد که از این ورطه به اقصا نقاط جهان
رخت سفر بیرون کشیده اند وکسانی که مجال وامکان سفر به غربت آباد غرب برای شان میسر نیست پس از تحول
نوین افغانستان به میهن باگشته اند میل و روزگار خویش را باز جسته اند. اینک گروه کثیری از شاعران نام آشنا
درزیستبوم خویش اند وانجمن حمایت از نویسندگان وشاعران را، سامان بخشیده اند.
حوزه غرب و بلاد دیگر :
در اروپا، اصلاع متحده، کاناد، و استرالیا نیز سخنورانی مطرح کشور متواری اند و پیوسته می افرینند اما، انگیزه
و عوامل گوناگون، سطح فراورده های شاعران مغرب نشین را اندکی فرو انداخته است. از شمار این عوامل می
توان، به پراگنده بودن شاعران در شهر های مختلف، تفاوت زبان کشور میزبان، نبود زمینه های شعری درکشور
میزبان، اشتغال به خاطر کسب معاش وتامین زندگی، کمبود منابع ادبی شعر به زبان مادری شاعران، گونه یی
بریدگی از ریشه و پیشینه راسبب شده است. با آن هم شعر مدرن فارسی دری در مغرب زمین نفس می کشد وهم
اکنون شماری از سخنگویان نامبردار مان درغرب میزیند، کسانی چون واصف باختری، لطیف پدرام سمع حامد،
حمیرانکهت ، ثریا واحدی ، سرور آذرخش رفعت حسینی ، صبورالله سیاه سنگ، نوذر الیاس ، شریف سعیدی ،
فایقه جوادمهاجر، کریمه ویدا ، نورالله وثوق ، جلیل شبگیر پولادیان، رازق روئین، رازق مامون ، ماهرخ نیاز ،
نادیه فضل ، خالده نیازی .
شعر مدرن ما درمغرب زمین از اثر گذیری ادبیات و شعر کشور های دیگر، شیفته آثار گل الوار، لویی آراگون
واندره برتون اند و دسته یی هم که زمینه های اجتماعی را درشعر بها می دهند، درگروه سروده های، پابلونرودا،
لورکا، مایاکوفسکی، ناظم حکمت و احمد شاملو سپرده اند. در آثار اینان ، اشاره های اجتماعی که برخاسته از
تحولات اجتماعی است، حضور دارد و غم های مردم اعماق رخداد های روزگار آشوب وبیان عواطف اجتماعی و
جایگزین کردن ( من اجتماعی) به جای ( من فردی ) مایه های اساسی شعر شان را می سازد.
اگر قرار باشد درپی ویژکی های شعر مدرن افغانستان براییم؛ چنین معادله یی به دست می آید :
1 ـ تنوع مضامین ،
2 ـ توجه به مسایل اجتماعی،
3 ـ زبان نو آیین ،
4 ـ صور خیال تازه،
5 ــ فردیت،
6 ــ ابهام گرایی،
7 ــ باستان گرایی یا ارکایپسیم،
1 ـ تنوع مضامین :
از دستاورد های شعرما دراین دوران تنوع مضامین است دیگر مویه های عاشقانه ودرس های اخلاقی، یگانه
درونمایه ومضمون شعر معاصر را نمی سازد. جنگ، آزادی خواهی، تنهای و دلتنگی، میهن خواهی، بازگشت به
گذشته، یاس فلسفی و گونه گون مضامین دیگر در حریم مشعر معاصر ره یافته است وشعر درساحت گسترده یی
تنفس می کند. شاعر امروز می کوشد تا از مسایل ساده و پیش پا افتاده بهره گیرد و بزرگش کند. گویی اندرز نظامی
وعروضی را پذیرفته است که روزگاری گفته بود :
« شاعری صناعتی است که شاعر بدان انساق مقدمات مو همه کند و التیام قیاست منتخبه، بدان گونه که معنای
خرد را بزرگ سازد ومعنای خرد را بزرگ
بنگرید به شعر زیر که چگونه شاعر ازیک جفت کفش برای شعرش، درونمایه می سازد :
هنوز کفش های کهنه ام
به برگ خاطرات جاده، تازه است.
هنوز آخرین نشانه های بازگشت ما
ستاره در ستاره روی برف
در آستانه مغازه است
من وتو نیز گفش های تنیم بسته زمانه ایم
گهی سیاه
گهی سپید
به روی سنگلاخ سال ها روانه ایم
دو رو بعد،
نشسته پار، پاره در سکوت آستانه ایم ( سمع حامد )
2 ـ توجه به مسایل اجتماعی
از نیمه دوم دهه شصت میلادی، شعر اجتماعی و متعهد، راهش را از شعر فردگرای ونغمات عوامل نفسانی جدا می
کند. وامروز شاخه برومند شعر معاصر ماست. شاید شرایط اجتماعی است که ادبیات را به این سو رانده است و
مخاطب شعر امروز نیز به دنبال خواندن سروده هایی است که جامعه و زندگی را در آن متبلور ببیند.
شعر اجتماعی درکنار زندگی ایستاده و زیستنامه مسایل پیرامونی است، گاهی شعار گونه وزمانی انباشته از گوهر
شعری .
بخشی از شعر اپارتاید از لطیف پدرام راکه به محمود دولت آبادی اهدا شده است، می خوانیم :
برای افریقا
نه ...
برای کابل خدمان بخوان
برای نژاد اپارتاید خودمان بخوان
نه سایه ییس که بیاسایی،
نه آفتابیکه گرم شوی، نه نسیمی که بیاشوید گیسوی ترا
در سوگواری خویش می نشینی
بی آن که کسی به حیرت اندر شود
برای نژاد خود مان بخوان
نه اندک شادی
به نیمی
که مضاعف اندوهی
برای مردگاه خودمان بخوان
3 ـ زبان نو آیین :
زبان شعر معاصر نیز از محدوده واژگان کلیشه یی ، پا فراتر نهاده است .
با تجریه های زندگی در آمیخته، لایه های زرین وژرف معنای یافته است، از اسم ها و اشیا سوای معنای صوری
ورسمی و قاموسی آنها، معنانی دگر برکشیده است، جنگل، باران، دریا،رنگ ها، وانبوه واژگان دیگربارمعنایی نو
آیین نصیب شده اند دیگرزبان شعرتنها وسیله ارتباط نیست ، ابزاری عاطفی است واین زبان با هماهنگی درونی و
موسیقی نهفته ودرخویش، هم خیال آمیز است وهم خیال برانگیزو بیهوده نیست که گفته اند ــ نثر راه رفتن است و
شعر رقصیدن .
درشعر مدرن معاصر دیگر واژگان به دو دسته بخشبندی نمی گردند یعنی واژه های شاعرانه و واژگان غیر
شاعرانه، بل این شاعر است که با مهارت واژه ها را شاعرانه می سازد، سبکبال می کند و هر کلمه یی می تواند
شاعرانه شود، تلطیف گردد وزنده و تپنده گردد. وزبان زندگی شود.
دراین شعر کوچک ، از لیلاصراحت ،زبان باتمام فشردگی ، شفاف و گویاست :
ای سرو
از غرور بلند سبز
آیا شکوه قامت سبزت را
دست کدام فاجعه بشکت؟
کاینسان عزاگرفته و لرزانی؟
مصلوب لحظه های زمستانی .
4 ـ صور خیال تازه :
در سی سال اخیر در شعر فارسی دری، گسترش چشمگیری در تصاویر شعری دیده می شود و شعر معاصر از تنوع
سرشار تصاویر بهره مند است. این دگرگونی و تحول هم در محور افقی خیال، یعنی اجزای بیان شعر وهم در محور
عمودی یعنی طرح کلی و مجموع اتجزای سازنده و ساختمان شعر نموداراست، در حالی که در شعر سنتی شکل
ذهنی شعر کمرنگ و ضعیف است و پیوند اندامواره در محور عمودی چیره نیست . درکار برد تشبیه واستعاره
شاعران به تجربه های ملموس ومحسوسی از زندگی دست یافته اند ودامنه استعارت را، گسترده ساخته اند.
استفاده از اسطوره هرچند که از روزگار باستان در شعری دری واز دوره سامانیان و چفانیان رایج بوده است، اما
امروز میزان کاربرد وشیوه نوین بهره گیری از اسطوره های آریایی، سامی واسطوره های مغرب زمین مایه کار
شعر مدرن گردیده است، گویی شاعر امروز به ادعای یونگ که گفته بود: اسطوره بیان تظاهر نا خودآگاه قومی
است.
شاعر شعر مدرن می کوشد تا از کاربر زبان کنایه دیروزین پرهیز کند استعارات تکراری را به کار نبد ند، از
تشبیهات مشروع شده بهره نگیرد و در پی کشف زبان تصویری تازه باشد، این که گفته اند: شعر عبارت است از
سفر به کشور ناشناس بر این نکته صحه می گذارد که شعر، تلاشی است برای دریافت های تازه و شفر به زمین
های بکر
شاعر می کوشد تا در تصویر آفرینی از شگردهای تشخیص، تصویرسازی های پارادو کسی وحسامیزی درکلامش
بهره جوید، شعر مدرن افغانستان که ازشوه هندی هرگزبی تاثیر نبوده است؛ نشان انگشت بیدل جای جای آن،
نموداراست. هرچند تصویر های پارادوکسی درآن فزونی ندارد ولی تشخیص وحسامیزی را، شاعران ما بیشتر می
پسندند، حسامیزی یا ( Synaesthesia) عبور یک حس است به جای حس دیگری که از دیر باز درزبان گفتاری
نیز، کلام گوینده را دلنشین می ساخته است در شعر ( خط عمودی دیروز ) از شریف سعید، نمونه های از حسامیزی
را می نگریم :
نیم دایره یی که می خندید
نیم دایره یی که می گریست
نیم دایره یی که دیوانه وار
می رقصیو
دود تلخ
از انگشتان به فیلتر رسیده اش
خطوط تیره مرگ را
بر پیشانی کبود آسمان می نوشت!
نیم دایره
خط عمودی دیروز
خطرات سپید
ازتل سیاه بر می گشت .
5 ـ فردیت
فردیت در شعر معاصر و درشعر هر ت با جلوه ادبی مدرنیسم، از دو نظردر خور بررسی است. نخست در حوزه
زیبایی شناختی شعر و به منزله قدرت سبکی وساختاری؛ دو دیگر به مثابه بیان فردی با فریت یافته امیال، خواست
ها واندیشه های مربوط به معرفت شناختی شعر.
این دونظر که غیر قابل تفکیک اند، از دو وضعیت منبحعث گشته اند:
1 ـ تحولات تاریخی
2 ـ خلاقیت فردی
شاعر امروز می کوشد، از تجربه های فردی خویش سود جود و به فتح دنیایی تازه یی دست یابد، از تجرید و تنزع
فاصله گیرد، از کلی گرایی به جزو گرایی و جزو نگری در شعر بپردازد، عشق، دیگر سیمای لافردیت خود را
ازدست داده است وهرگز یکسان وهمرنگ و کلی نیست .
شاعر می کوشد از تعابیر عمومی وکلی بپرهیزدو تجربه های شخصی خویش را ازعشق بیان کند . عشق در شعر
مدرن فردیت یافته است، زمینی وملموس شده است وهر نسخه آن ویژکی خویش را دارد:
صدایت به ختری می ماند
درسبزترین دهگده دور...
که آزادی قامتش را
تنها گاج های بلند کوه می دانند.
صدایت به ختری می ماند
که در شفاف ترین چشمه بهشت
آبتنی می کند
و بامدادان
ازدریاچه های فلق
کوره یی از خلوص به خانه می آورد
واز زمزم آفتاب
جرعه جرعه می نوشد
صدایت به ختری می ماند
در سبز ترین دهکده دور
که از ترانه جویبار
پای زیبی به پا می کند
واز رشته آبشار
گلوبندی در گردن
تا گلخانه خورشید را
با رنگین ترین گل های عشق بیاراید
وتو به اندازه صدای خویش زیبایی ( پرتو نادری )
6 ـ ابهام گرایی :
تردی نیست که ابهام از صور خیال برمی خیزد، کاربرد مجاز، کنایه، استهاره، نماد، اسطوره، شعر را،مبهم می
سازد و شعر حرفی،مستقیم، بدون آذین های شعری، هرگز مبهم نیست مگر که ناهنجار وغیر دستوری و گریز از
نحو، فهم آنرا، دشوار ساخته باشد.
پس گونه یی از ابهام جزو ذات شعر است و آن را می توان ابهام ذاتی نامید. درکنارآن ابهام دیگری، دامن شعر
مدرن را گرفته است که ابهام عارضی است وشاعر به عمد و با نهادینه ساختن نمادها تابع اضافات، شعرش را
مبهم می سازد؛ اگرچه گفته اند « ابهام در شعر شاعر اهل تفکر، برآمده از ساحت اندیشه اوست »
ابهام در شعر مدرن دری برخاسته از ساختار شعری است واز زبان شاعر مایه می گیردو عالبا ابهام عارضی است تا
ابهام ذاتی. بیشتر سخننگویان شعر نو و شعرسپید می کوشند تا سخن شانرا تعمدا پیچیده ومبهم سازند ویکی از
دشواری های شعر مدرن همین ابهام است :
واژه ها تفسیر بیتاب نشید خنده آبند
آیه ها، تعبیر فرصتهای آیینه،
سوره ها، توجیه خاک وریشه و پیوند
مزدوران حضور روز بیدارند
پاسداران شب سیال در خوابند
آه ای رویای دوشینه
کارش می شد معجری از جنس آیینه
تا ترا ازمرز ها دور دور خواب های خویش،
می کشیدم تا کنار جوی خشکیده
تا کویر تفته تفته
تا کنار برکه عطشان ولب تشنه
تا کنار آب
تا زمین ذهن سبزینه
7 ـ باستان گرایی :
باستان گرایی یا ارکاییسم، یکی دیگر از شگرد های شعرمدرن است؛ شاید بتوان احمد شاملو بامداد را در شعر
فارسی، از سخنورانی دانست که بیشترین بهره را، از زبان کهن برده است .
در شعرمعاصرافغانستان، واصف باختری، شیفتگی شگرفی به کاربرد واژه کهن و باستانی در شعر دارد. جز او،
تنی چند از سخنوران دیگر نیز واژگان مهجور گذشته را، بی باکانه در شعر نو امروزین، رخصت ورود می دهند،تا
ازیکسو، چیرگی خویش را بر نظام واژکانی وانمایند واز سوی دیگر، در برابر انبوه واژها های نو آیین، از گنجینه
زلال زبان دیروزین، سهمی در کلام خویش داشته باشند.
چند سطری را از شعر ( نو باوه نسل اسطقسها ) از واصف باختری، بر می خوانیم تا مصداقی باشد براین ادعا که
شعر مدرن فارسی دری تا چه مایه، واژکان مهجور را پرونده تابعیت در شعر می بخشد :
من بربلندایی
بلندتر از تارم کهکشان
آنجا که می شد ستاره ها را یکایک چید،
نشسته ام
در پی ستاره یی گریخته از مدار،
تا آنرا چو درشناک سنگی
درمندرس ترین میراث نیای خویش
در فلاخن نبیره نریمان بگذارم و برگاهواره زرکش
نوباوه نسل اسطقسهای شقاوت
چون پیکان شهابی فرو کوبم.
خیزرانه عشق درمشت
انبان عفاف درپشت
او بر صحاری بذر هر پرستو خواهد نشاند
دفتر شوخگن باورم را
دست مقدس شک ورق نزد
شاد روانی پلشت آراسته اند
و چو نهال ورجاوند
این بار چون کوپالی
برگاهواره زرکش آخرین بازمانده نسل اسطقسهای
شقاوت فرود آورم
می نگریم که انبوه واژگان کهن که شعر رادر چنبر ابهام انداخته اند، تلاش سخنوری رانشان می دهند که برای ادامه
حیات زبان گذشته، برخاسته است تا در خلال زبان کنونی به پاسداری ونجات زبان فراموش شده کهن کمر بندد. اما
آن گونه که گفته آمد، دسته ییس از گویندگان شعر معاصر با خروج از معیار های ساختار نحوی و کاربرد نحوی
زبان گذشته به گونه دیگری از باستان گرایی دل بسته اند که همان باستان گرایی نحوی است .
با دریغ گفت که برخی از شاعران ما برای اظهار لحیه و اثبات این امر که گویا برزبان کهن اشراف دارند به باستان
گرایی دست می یازند، البته تردیدی نیست که اشراف بر زبان کهن و شعر سنتی فارسی دری ضروری والزامی است
واین سخن نه بدان معنی است که با اقتباس عبارات کهن و بخیه زدن واژکان مهجور برجامه نوین شعر، نمی توان،
برهان قاطعی برای اشراف خویش بر شعروادب دیروزین، آورد که این بخیه وصله ناجوری است برجامه شعر
مدرن.
باری ، شعری غیر سنتی ونو آیین که در این نوشته، آنرا شعر مدرن خوانه ام، خاستگاه آن زندگی است و شاعر نو
آفرین ما، درسال های پسین همواره در کنار زندگی ایستاده است و آن را باز تابانده است .
شعری فارسی دری یا در قالب شعر سپید ارو پاییان ویا نسخه های نیمایی عرضه شده است و دراین میان، اگر غزل
تصویری ، مثنوی ورباعی نو آیین که بازبان تازه، صور خیال ابداعی و شکل ذهنی کامل، ارایه گردد و راهش را از
تجربه های اشباع شده به کلیشه ها دیروزن جدا سازد؛ ویژگی جمال شناسنامه شعر مدرن را دارد که نمونه های
این گونه آثار در ادبیات معاصر مان اندک نیست ودر ادبیات .
در بوطیقای شعر مدرن، گوهر شعر، هرگز وزن وقافیه نیست، زیرا وزن وقافیه یا موسیقی درونی وبیرون، از
اسباب صوری شعر اند. بیان شاعرانه و هماهنگی واژگان می توانند بیان شعری را از بیان منثور جدا سازند .از
همین رو، خلاف پندار خوش خیالان سرودن شعرسپید،امری ساده و سهل نیست. باید برزبان چیره بود،تخیل نیرومند
داشت، با گنجینه عظیم شعر کلاسیک آشنابودو باوزن وآهنگ، الفتی دیرینه داشت و بدین گونه از آن نظام کهن به
این نظام جدید عبور کرد. شاعر مدرنی که با قواعد شعر سنتی فارسی، نا آشناست؛ هنرمندی است بی ریشه که
راهش ، یکسره به ترکستان است.
به پندار من بر کلیت شعر مدرن فارسی دری نمی توان مهر تایید کوبید چه دراین کلیت، هم سخن هموار است و هم
نا هموار؛ هم کلام بهنجار و هنرمندانه است وهم آفریده های ناهنجار و غیرهنری و بایسته است که سره و ناسره را
ازهم باز شناخت . و آن کلام را شعر خواند که، پیوندش را با هستی و یا زندگی معاصر نبریده است وبه سوی
افقهای آفتابی ره می زند.
گفتنی است که اینک شاعر زنانی بلند دست نیز درکنار مردان سخنور ایستاده اند. نسلی که از راه رسیده است، نسلی
است که خون و شبیخون را تجربه کرده است،نسلی که فریادش ، داد خواستی است از برگهای بریده رابعه بلخی، داد
خواستی است از بیدادی که بر مهستی های و مهری ها، رفته است. داد خواستی است ازهمه بانوانی که زیر شلاق
مردسالارانه، تن کبود کرده اند. اینان را می توان، خاتون حجله شعر نامید، کسانی چون خالده فروغ، لیلاصراحت،
حمیرا نکهت دستگیرزاده، ثریا واحدی ، نادیه فضل ، کریمه ویدا، خالده لهیب، فوزیه رهگگذر، فایقه جواد مهاجر،
فروغ گریمی، زهرا حسین زیاده ، بهار سید، ساجده میلاد، و ماهرخ نیاز.
امید وارم، روزی ادبیات مهاجر افغانستان و شعر آواره کشورم در سرزمین خویش، زیر آسمان لاژوردین پرستاره
جان گیرد زیرا آسمانی که حنظله بادغیسی، نخستین شعر دری را ستود. زیرا آسمانی که مولوی جلال ادلین بلخی
دیده به گیتی گشود، سنایی غزنوی شعر شوریدگی خویش را سر دارد، رابعه بلخی با غزل وترانه در برابر اندیشه
زن ستیزانه ایستاد و عبدالرحمان جامی، گنجینه پربار مثنوی هایش را قلمی کرد واز این گونه بسیار
شعر فارسی دری با عمر پربار هزار ساله اش به پیش خواهد راند و خط سیاه ابتذال ادبی که هم در داخل کشور
وهم در بیرون مرزها در کنار شعر برومند ما کشیده شده است یارای آنرا ندار که عنان توفانی را سد کند وصدای
نسل نوخاسته ما دران پیچیده است به بیان یکی از این خانونان حجله شعر پارسی تنها نخواهدماند .
ای بلند آوااتر ازناجو
خشم چین را در جبین بشکن
خامشی ها را نگین بشکن
با من از انگشتر تاریخ
جلوه کن در کلک های روزگار
من ترا مینالم ای پیامیر حیران
ای تماشاگر!
پارسی تنها نخواهد ماند ( خالده فروغ
ناظمی
نگرشی بر ادبیات معاصر افغانستان
آغاز سده ی بیستم میلادی، افغانستان یا تحولات و درگونی های اقتصادی وفرهنگی رو به رو می گردد . درنخستین
دهه ی این قرن است که با تغییر مناسبت های اجتماعی وسیاسی روبا روی می گردیم. سال 1903 نخستین مدرسه
به شیوه ی مدارس جدید غربی گشایش می یابد و به نام امیر وقت، حبیبیه نامیده می شود. این مدرسه که در آن
معلمین هندی نیز آموزگاران آنند، کانونی می گردد برای جنبش های فکری ونهضت مشروطیت نیز از همین جا سر
بلند می کند .
سال 1911 محمود طرزی که پس از سال های تبعید از ترکیه برگشته بود براثر نفوذی که در دربار دارد، دو هفته
نامه یی را به نام ( سراج الاخبار) بنیان می گذارد. هر چند این نخستین جریده در کشور نیست، ولی نخستین جریده
یی است که هم در عرصه ژورنالیزم وروزنامه نگاری وهم در حوزه ی ادبی کشور، پیش آهنگ رشد وتحول این دو
عرصه به شمار می آید. اگرچه برای بار نخست جریده ( شمس النهار ) در سال 1872 به نشرات خویش آغازید،
اما به هیچ روی نتوانست منشا ی اثری برعرصه روزنامه نگاری و ادبیات گردد وسهمی اندک هم در تحول ادبی
کشور داشته باشد .
سراج الاخبار نه تنها در پویایی جریان روزنامه نگاری نقشی ارزنده بازی کرد، بل در ایجاد فضای نو آیین وتازه در
عرصه ی ادبیات، گام های استواری برداشت و زمینه را مساعد ساخت که شعر ونثر کشور به جستجوی مضامین
تازه برخیزد و جای اندیشه های فردی، غیر اجتماعی، مجرد وشخصی را، افکار و اندیشه های اجتماعی پرسازد.
محمود طرزی که به گونه غیرمستقیم یعنی از مجرای ادبیات ترکی، به ادبیات فرانسه و مغرب زمین آشنایی یافته
بود، جریده اش راعرصه معرفی این گونه ادبیات وگرته برداری وتقلید از ادبیات اروپایی ساخت. اگر بنا باشد به
گونه فشرده از شیوه ی کار طرزی دردگر گونی ادبیات سنتی فهرستی تهیه بداریم، به چنین خلاصه یی دست می
یابیم .
1 ـ ترجمه رمان اروپایی و آشنا ساختن خوانندگان به نحوه جدید داستان نویسی باختر زمین که با شیوه سنتی
افسانه گویی، قصه نویسی وحکایت نگاری ادبیات فارسی، تفاوت فاحش داشت . او رمان های ژول ورن را به
فارسی دری برگرداند وبه صورت مستقل چاپ کرد وزمینه را فراهم ساخت که نویسندگان کشور به شیوه داستان
نویسی غربی آشنایی به هم رسانند.
2 ـ تحول در مضمون شعر و پشت کردن به مسایل شخصی وضجه های عاشقانه. طرزی دو مضمون جدید را در
شعر راه داد، نخست اصطلاحات فن آوری وتمدن اروپایی. دو دیگر مسایل اجتماعی ومیهن پرستی . او قالب کلام
خویش را دگر گون نکرد، بل درهمان فرم وقالب کلاسیک، اندیشه های آن روزی را گنجاند وصدایش را ازهمان
محدوده قالب های قدیمی، با پیام های نوینی بلند کرد. شعری راکه او هواخواهش بود، شعر مقتضیات نامیده اند که
بار نخست در فرانسه وسپس در ترکیه وایران وافغانستان پیروان ومشتاقانی را یافت .
شعر مقتضیات افغانستان، افزون بر دو ویژگی و خصوصیتی که برآن برشمردیم، تلاش ورزید تا زبان گفتار رانیز
در حریم خویش رخصت دخول دهد و بی پروا به انتقاد مندان ومخالفان، ازکاربرد واژه گا عامیانه هراسی نداشته
باشد، طرزی حتی شاعران را تشویق وتحریک کرد تا به گویش های محلی خویش، سروده هایی به نامه ی او
بفرستند واو دست به چاپ آن ها زد.
در همین روزگار انواع ادبی دیگر چون پارچه های ادبی و شعر منثور که تقلیدی از ادب اروپایی بود، رایج گشت
وقطعات نمایشی در جریده سراج الاخبار چاپ گشت. سال ( 1298 ـ 1919 ) ، پس از کشته شدن امیر حبیب الله
پادشاه افغانستان، عین الدوله امان الله فرزند امیر مقتول برجای وی نشست وبه دنبال آن مشروطه خواهان و
روشنگران تجدد طلب را از زندان آزاد ساخت، آنان قدرت ومدیریت را درعرصه های مختلف در دست گرفتند وسال
های (1929 ـ 1919 ) را دهه ی گسترش فرهنگ و بالندگی مطبوعات و روزنامه نگاری ساختند .
جنگ های استقلال طلبانه کشوردرهمین دهه به ثمر نشست، نخستین قانون اساسی، درهمین روزگارتدوین گشت،
رفع حجاب بانوان از دستاورد های همین دوران است . نوسازی ومدرنیزاسیون درحیات اجتماعی با اعمال قدرت
دولت اصلاحگرا در اوضاع واحوالی صورت می پذیرفت که سنت به سختی بیداد می کرد و هیچ گونه تحول و توسعه
سیاسی واقتصادی را برنمی تافت ولی با آن هم دولت جدید درهمه عرصه ها دست به نو آوری، ابتکار وتجدد می زد
و مدرنیته در برابر سنت پیگیرانه می رزمید، ولی با دریغ که دراین چالش، نوگرایان فرهنگ و سیاست، شکست
اندوهباری را چشیدند ودولت مستعجل با توطئه عقب گرایان روبا روی گشت و جدال تجدد وستت به شکت تجدد
انجامید.
با برچیده شدن اصلاحات امانی، بار دیگر، روزگار اختناق فرا می رسد وادبیات زیرچترسیاه حکومت های خودکامه،
مجالی برای تنفس نمی یابد، نظارت بر مطبوعات و آثار ادبی، سانسور، تفتیش عقاید و خفه کردن آزادی بیان، از
دست آورد های دوران پس از حکومت امان الله است .
سال 1309 خورشیدی (1930 م)، انجمن ادبی هرات به دست تنی چند از سخنوران آن دیار،پس از ماه ها رکود
وفطرت ادبی گشوده می شود ویک سال پس از آن، انجمن ادبی کابل گشایش می یابد، این هردو انجمن مجله های
ادبی ( هرات ) و( کابل ) را انتشار می دهند، اما این مجله ها به ویژه مجله ی کابل ، نمی تواند پایگاهی برای
شعرمدرن و داستان نو خاسته باشد. مجله ی ادبی کابل در واقع سنگری می گردد برای ادبیات سنتی وشعر وداستان
مدرن به حاشیه رانده می شوند. دراین میان دولت نیز دو ثلث نویسندگان انجمن ادبی کابل راکه مردانی متجدد و
آزادیخواه بودند به زندان های طولانی می افگند. نمایندگان شعر کلاسیک و سنتی دراین دوران قاری عبدالله،
عبدالحق بیتاب ، خلیل الله خلیلی اند. دوتن نخستین به ترتیب ملاک الشعرای افغانستان می گردند وخلیلی که از آنان
جوانتر است از یک سو به جای گرایش به شیوه شعر سرایی مکتب هندی، به مکتب خراسانی روی می کند واز
سوی دیگر گوشه ی چشمی به شعر جدید دارد و قطعاتی در فرم های جدید و با مضمون های نبسته نو آیین عرضه
می کند.
سال 1318، پس از چاپ، شعر های ( غراب ) و( ققنوس ) از نیما یوشسچ درمجله موسیقی، خلیلی ، شعر یه نام (
سرودکوهسار ) می نویسد که شعری است شبه نیمایی و به مجله ادبی کابل می فرستد ولی سنت گرایان این شعر را
که تساوی طولی مصراع ها درآن رعایت نشده بود، چاپ نمی کنند و خلیلی جوان را به خاطر چنین بدعتی مورد
سرزنش قرار می دهند ولی به رغم خواست محافظه کاران ادبی، شعر نو داستان جدید آرام آرام پا می گیرد و راهش
را در آشفته بازار ادبی پیدا می کند .
نخستین مجموعه شعر نو در سال 1336 ( 1957م )، روی چاپ را می بیند و در سال 1341 (1962 م ) دفتری
از چند شاعر نو سرا در کابل انتشار می یابد .
نسل نخستین که به جبه ی تجدد در شعر می پیوندند، محمود فارانی ، بارق شفیعی، سلیمان لایق ، سهیل و آیینه و
چند تن دیگر اند و به دنبال آنان واصف باختری ، اسدالله حبیب و نگارنده ی این قلم. ولی سهم این شاعران در روند
شعرنو یکسان نیست .
تاریخ نگاران ما، سال های 1964 تا1973 را دهه ی مشروطه و دهه ی قانون اساسی خوانده اند. درواقع این دهه
پایان حکومت مطلقه سلطنتی است. دراین دهه قانون اساسی مردم سالارانه که راه را برای تشکیل احزاب سیاسی،
گشوده است نافذ می گردد، قانون مطبوعات آزاده، درهمین سال ها انتشار می یابد و نشریه های گوناگون وغالبا با
گرایش های ایدیولوژیک و آرمان خواهانه از همین سال ها، به نشرات آغاز می کنند، تظاهرات خیابانی، اعتصابات
و تعطیل پیهم دانشگاه کابل به علت تظاهرات درهمین فصل تاریخی است .
موثر های سیاسی – اجتماعی و موثر های جدید فرهنگی، مضامین نوی بر گرده ی ادبیات تحمیل می کنند واز جایی
که تجدد در ادبیات، تابع تجدد در محیط زندگی است، ناگزیر شرایط اجتماعی جدید، سیمای جدیدی به ادبیات ما می
بخشد.
درشعر مدرن سال های چهل و پنجاه خورشیدی، دگر گونی چشمگیری در مضمون وشکل شعر پدیدارمی گردد، شعر
مدرن در جبه ی زندگی قرار می کرد و بازتاب زندگی ونمایش غم ها وشادی های انسان معاصر را رسالت خوی می
سازد، با آن هم کلیت شعر مدرن از نظر درونمایه دوپاره می گردد - شقه یی از آن ادبیات من گرایانه است با مویه
های یاس آلود وشقه ی دیگر، شعر اندیشه گرا وجامعه گراست، دراین میان شاعران آرمانگرا که به مارکسیزم
لنینیسم دل بسته بودند در جستجوی آرمانشهر خویش اند و به فردا های خیال انگیز، دل بسته اند .
در شعرمدرن سال های چهل و پنجاه خورشیدی، دگرگونی محسوس و چشمگیری در مضمون وشکل شعر پدیدار می
گردد. طبیعت وبیان احوال نفسانی با زبان تغزلی و غنایی، تصویر لحظه های شیدایی و شاد خوارگی، ویژگی شعر
دسته نخستین است و باز تاب ناهنجاری های اجتماعی وعواطف جمعی دل بستن به قهرمانان خیالی و رهیافت به
ارمانشر موعود، دلبستگی دسته ی دوم.
آنان باطرح مسایل شخصی وفرایند ذهنی در جستجوی پاسگویی به نیازمندی های خوش اند و اینان با عنوان کردن
عواطف اجتماعی و رویداد های پیرامونی، پاسگوی خواست های زمانه .
سال 1973، پیکر آزادی نسبی با گلوله های کودتاچیان، ازهم دریده می شود، حکومت تک حزبی، حکومت منع
مقررات گشت گزارشبانه، حکومتی که دموکراسی را ب نمی تابد، هیچ گونه مدارا وکثرت کرایی را، تحمل نمی تواند،
بر مسند قدرت فراز می آید، دیگر زبان ها بسته و خامه ها شکسته می شوند.
اما هنوزهم، فاجعه آغاز نگردیده است وکودتا اپریل 1978 در راه است. هنوز هم سربازان ارتش سرخ از جیحون
نگذشته اند وهنوز هم بمب افگن ها، بربام خانه ها، بردهکده ها وکشتزارها، ارمغان های خویش رانثار نکرده اند .
کودتا وسپس تجاوز و اشغال شوروی، میان شاعران خط فاصلی می کشد،شاعرانی که با دستگاه اند وشاعران و
نویسندگانی که بردستگاه. آنانی که با دولت اند یا اینانی که علیه دولت اند . شاعر وابسته به دولت، چامه های شان
را که ازنگاه ساخت و پرداخت شعری نیز، سست و نا استوار بود، آذین مطبوعات دولتی می ساختند و شاعران
متوسط دیگری نیز به دنبال آنان به پیروی از این اندیشه بر می خاستند، بدین گونه شعردربند ایدیالوژی افتاد ولی
همزمان با آن روند شعر مقاومت آهسته آهسته پا گرفت، هم در درون کشور وهم دربیرون مرز .
شعر بیرون مرزمقاومت درفضایی سرده می شد که سایه هولناک سانسور و نظارت حاکمه بر آن مسلط نبود و
سراینده اش به هیچ آداب وترتیبی پابند نبود، از این رو، شاعران برون مرزی، به جای زبان تصویری، از زبان
توضیحی وحرفی کار می گرفتند و به جای تکیه وتاکید براسناد مجازی و بیان کنابی، بازبان عریان ومستقیم از
فاجعه سخن می زدند، از این رو شعر رادرقلمرو شعارکشاندند، اما شعر درون مرزی به خاطر هراس از دستگاه
شکنجه و شلاق کشور، به سوی زبان کنایی واستعاری رانده شد وکار برد ابهام در شعر وحتی در داستان چنان
فزونی گرفت که گاهی ازحیطه ادراک مخاطبان خارج بود.
باری، درسال های اشغال، برای بار نخست در تاریخ ادبیات کشور کانون نویسندگان افغانستان زیرنام ( اتحادیه
نویسندگان جمهوری دموکراتیک افغانستان )، عرض وجود کرد و از بدوگشایش یعنی سال 1359 (1980م ) تا
سال 1366 (1987 م)، کانونی بود برای نشرات و تبلیغ نظام حاکم وقت، آفرینش ستایشنامه برای اشغالگران، حق
ستیزان و حق ستانان .
سال 1366 ( 1987م )، این نهاد، با اساسنامه جدید و با نام انجمن نویسندگان افغانستان، نویسندگان غیر وابسته و
دگر اندیش را به سوی خویش فراخواند تا راهی دگر پیش گیرند وادبیات را ازتحزب رهایی بخشند .
انجمن در درازای عمر دوازده ساله اش توفق یافت تا نزدیک به دوصد عنوان کتاب شعر وداستان را انتشار دهد و
گامی استوار در معرفی ادبیات معاصر کشور بردارد.
سال 1371 ( 1992م )، بنیادگرایان اسلامی،برکابل و شهر های دیگر یورش آوردند وهمه نهاد های فرهنگی را
ویران ساختند از جمله انجمن نویسندگان را.
غارت، تعصب وتحجر فکری مجالی برای پویایی فرهنگ وادبیات باقی نگذاشت، حکومت تنظیمی و به دنبال آن
سیادت طالبان،همه پل های پشت سر را ویران کردو افق های امید برای آینده را، تیره وتار ساخت . چنان فتنه یی
برپا گشت که به بیان شیخ اجل هریک از گوشه یی فرا رفتند، پنج ملیون انسان به تبعید داخلی و برون مرزی تن
دادند ودر این میان هزاران شاعر، داستان نویس، ادبیات شناس، مترجم، هنر پیشه، وهنرمند بارغربت را بردوش
کشیدند . اینک هم میهن من در سراسر گیتی اواره است گفته می شود در شصت کشور جهان، افغانان پناهنده اند .
ادبیات داستانی :
در همان سال های نشرات سراج الاخبار(1918 ـ 1911 )، زمینه آشنایی با ادبیات داستانی اروپایی مساعد گشت،
ولی تغییرات جدید ادبی و تحو لات اجتماعی دوران سلطنت حبیب الله وتلاش های محمود طرزی، بازهم دریچه های
داستان نویسی را به روی نویسندگان ما نگشود ومقدر بود نخستین آزمایش ها در عرصه داستان، در سال های بعد
و در دهه ی امانی صورت پذیرفت .
گفته آمد که در روزگار سلطنت امان الله، درفضای سیاسی واجتماعی کشور تحولات محسوس و چشم گیری رخ می
دهد، استقلال سیاسی افغانستان به دست می آید ومشروطه خواهان، قدرت ومدیریت را درکشور درقبضه دارند،
مطبوعات گسترده می گردد واز مرکز به شهر ها وولایت کشور رخنه می کند، مطبوعات آزاد، رخصت انتشار می
یابند ونثر مصنوع و متکلف جایش را به نثر ساده و روان وا می گذارد.
درهمین روزگار است که نخستین داستان در جریده ی ( معرفت معارف )، ارگان نشراتی دولت در زمینه آموزش و
پرورش،چاپ می گردد. اسم داستان ( جهاد اکبر ) است که در سال 1298 هجری خورشیدی در چندین شماره نامه
ی یاد شده پیهم به چاپ می رسد و درونمایه آن شرح قیام و پایمردی های مردم کشور است در برابر استعمار
انگلیس.
قهرمان مرکزی داستان مردی است به نام محمد اکرم که شرح دلیری های وی خطوط عمده ی داستان را می سازد.
داستان ( جهاد اکبر ) را مولوی محمد حسین پنجابی نوشته است که سال ها درشماره مشروطه خواهان، پشت میله
های زندان، نفس کشیده بود. جهاد اکبر هر چند داستانی است ازسنخ داستان های جدید اما هنوز هم گرایش به سوی
قصه های کهن و افسانه نویسی های کلاسیک زبان فارسی درآن نمودار است .
( تصویر عبرت)، نخستین رمان افغانی است که به خامه محمد عبدالقادر افندی فرزند سردار محمد ایوب خان رقمی
گشته است . سردار ایوب خان شهزاده افغانی است که درجنگ قدرت با پسر عمویش برسر سلطنت شکست می
خورد، نخست به کشور ایران متواری می گردد وسپس دست پسرش محمد عبدالقادر هشت ساله را می گیرد و با
خانواده به هند مهاجرت می کند، عبدالقادر همانجا می ماند، آموزش می بیند وکتاب ( تصویر عبرت) را درسال
1922 در مطبعه سنگی مدارس دست چاپ می سازد. نت زدگی خانواده های اشراف کشور را افشا می کند وبی
بیخوری جان ( شخصیت مرکزی،به نیکویی سرشت تیپ خودرا دارد و نمونه تپیک زنان سنت زده اعیانی است .
تصویر عبرت با آن که نخستین رمان کوتاه کشورماست، اما فضا و جدال و حادثه در آن به نیکویی و به صورت
پویا واثر گذار وزنده پرورش یافته است . زبان شخصیت ها، از جمله بی بی خورجان زبان گفتاری است واز عمق
زندگی وروان اجتماعی، شخصیت ها نمایندگی می کند. هرچند وجود ضرب المثل ها و شعرهایی که آذین داستان
گشته است، اندکی به آن طعم و بوی قصه های کهن را می بخشد، ولی ساختار آن، به خاطر طرح وتوطئه استوار
وزبان ساده ی امروزی ومزید برآن کاربرد زبان عامیانه، از تصویر عبرت، رمان دلنشین امروزی می سازد.
پس از دهه ی امانی، همان گونه که گفته آمد، دوران نظارت و سانسور و رکود وفطرت فرهنگی آغاز می گردد وبا
آن که انجمن ادبی کابل، علی الظاهر مرکز رشد دهنده ی ادبیات کشور به شمار می آید، اما این نهاد نیز با بقیه
السیف نویسندگان که از آسیب باز داشت در امان مانده اند، نمی تواند، کار را از پیش ببرد. ( مجله ادب ) ارکان
نشراتی دانشکده ادبیات کابل نیز به چاپ مقالات پژوهشی در عرصه ادبیات می پرداخت وبرای نشر و پخش شعر نو
و داستان معاصر، هیچ گونه زمینه یی نداشت .
شگفتی آوراست که وزین نامه ها ورنگین نامه های کشور، بستر باز تاب داستان و شعر نو گشتند و رمان افغانی،
نخست به گونه پاورقی در روزنامه های ( اصلاح ) و ( انیس ) چاپ می گردید و سپس به صورت کتاب های
داستانی مستقل، توسط همان نهادها، انتشار می یافت . شگفتی انگیزتر از این چاپ نخستین داستان های کوتاه
کشور در مجله ( آریانا ) است که ارگان نشراتی انجمن پژوهش های تاریخی افغانستان بوده و در سال هایی که
ارتجاع ادبی ، مجال نو آوری و نو جویی را از حوزه ادبی مان، به سرقت برده بود، صحنه ی نمایش داستان های
کوتاه دو داستان نگار آن روزگار ( پژواک ) و( توروایانا ) گشته بود .
دهه ی دموکراسی (1352 ـ 1363 )،همان گونه که برای رشد و پویایی شعرنودر خور اهمیت استن، درساخت
داستان نویسی نیز، از اهمیت شایانی برخورداراست، زیرا از آغاز همین دهه است که داستان نویسی براساس معیار
ها امروز و ارزشنما های دنیای غرب، پدیدار می گردد. اسدالله حبیب، داکتر اکرم عثمان، اعظم رهنورد، سپوژمی
رووف ( بعدا سپوژمی زریاب )، دست به نوشتن داستان کوتاه مدرن یازیدند .
سال 1366 نخست رمان فقرنگارانه مدرن به نام ( سپید اندام )، به دست اسدالله حبیب نوشته شد و روستا باختری
نیز درهمین سال نخستین رمانی ذهنی خویش را در تهران چاپ کرد. در آن سال ها، سایه ادبیات سوسیالیستی
شوروی برسر آثار غالب نویسندگان افغانی می توان آشکارا، گواه بود.
آموزش دانشجویان افغانی درشوروی سوسیالیستی، روابط حسنه دو کشورو دیدوبازدید مسیون های سیاسی
وتجارتی، گسیل آثار ادبیات جدید شوروی چون ( ماکسیم کورکی )، ( شولوخوف)،(چنگیز آیتماتوف ) ودیگرقلمزنان
پس از اکتوبر ( 1917)، الگویی بود شایسته، برای نویسندگان افغانی، از این رو نوشتن داستان های ریالستی
آرمانخواهانه، باب روز ادبیات ما شد.
از سوی دیگر موج خفیفی از ادبیات ذهنی و روانی نیز جلوه گری می کرد و در پهلوی رمان ها وداستان های
ریالیستی و عاشقانه در پی آن بود تا پا به جای داستایفسکی، فرانتس کافکا، البرکامو و صادق هدایت ( نویسنده
ایرانی )، بگذارد. درآن سال ها، تب یاس فلسفی و شیفتگی به آثار اگزیستانسیالسم، درمیان قشرروشنفکرو قلمزن،
افزونی می گرفت، پس روی همرفته سه جریان داستان نویسی از دهه چهل خورشیدی تا کودتای اپریل هر یک راه
خودرا می گرفتند :
1 ـ اجتماع نگاری و ریالیسم آرمانخواهانه که در جستجوی آرما نشهر گمشده خویش بود.
2 ـ جریان نوپای ذهنی گرایانه و روانگاوانه که در جستجوی دنیای درون شخصیت ها بود .
3 ـ داستان های عاشقانه و رمانتی سیستم رقیق واحساساتی که یک شاخه ی آن به عشق های افلاطونی می انجامید
و شاخه ی دیگرش بازتابی از هوش های تب آلود بود.
پس از کودتای اپریل درسال 135 ( 1978م )، روند داستان نویسی نیز چون شعر، دوشقه گشت . بخشی از آن
ادبیات داستانی تبلیغاتی، حزبی ودولتی بود که خطوط عمده آن چنین بود:
! ـ تجلیل از کودتای اپریل وجلوه دادن آن به عنوان انقلاب کبیر مردمی و پاسداری از دستاوردهای آن.
2 ـ دوستی و همبستگی با اتحاد شوروی و خلق آن کشور .
3 ـ تقبیح عملکرد مخالفان دولت جدید، جدال با بنیاد گرایی اسلامی به منزله ی دشمنان مردم و پیکارروانی با
امپریالیسم ایالات متحده ی امریکا .
اکثریت قریب به اتفاق نویسندگان که در این خط فکری قرار داشتند، از اعضای حزب دموکراتیک خلق افغانستان
یعنی حزب مسلط و یگانه کشورکه قدرت را در دست داشت به شمار می رفتند که در داستان های کوتاه و رمان ها ی
خویش در پی توجیه کودتای اپریل بودند .
1 ـ بخش دیگر، داستان هایی بود که به ادبیات مقاومت تعلق داشت ودر آن ها یا نکوهش دولت و سیستم برسر
اقتدار محور مرکزی بود وبا شجاعت و قهرمان نهضت مقاومت و چریک های جنگنده علیه دستگاه .
2 ـ گفتنی است که درعصرحاضر، اثر گذاری جریان های فکری وادبی دیگران را نیز بر ادبیات مان، نمی توان
نادیده گرفت. این اثر گذاری، گاهی مستقیم وزمانی گونه غیر مستقیم مشهود بوده است .
سه جریانی که برفرهنگ و ادبیات ما، تاثیر نبوده است بدینقرار است :
1ـ فرهنگ وادبیات روسیه تزار و روسیه شوروی، یعنی آثار وافکار تولستوی، داستایفسکی، گرگول،
چخوف،پوشکین، مایاکوفسکی، لرمانتوف، کورکی، شولوخوف، چنگیز آیتماتوف و دیگران .
ادبیات سده نزدهم روسیه، پس از آثار فرانسوی، هم از نگاه قدامت وهم از نگاه فراوانی آما، بر ادبیات داستانی
مان، جلوه های فراوانی داشته است .
ادبیات پش از انقلاب اکتوبر شوروی نیز برچپ گرایان و چپ اندیشان واعضای احزاب مارکسستی افغانستان،
الگوی شایسته یی به شمار می رفته است و پیوسته این گروه در تلاش بودند تا به تبعیت از ریالیسم اجتماعی
شوروی، تضاد طبقاتی، پاسداری از طبقات و لایه های زیرین جامعه، امید به فردا های زندگی ساز وساختن
قهرمانان آینده نگر وشیفتگی آرمانخواهانه به آرمانشهر تخیلی را، محور نوشته های شان سازندوشعرفارسی درینیز
قسما از مایاکوفسکی ، یسه نین وحتی شاعران انقلابی چون لاهوتی ( شاعر ایرانی تبعید در وشوروی ) متاثر است
.
2 ـ اثر گذاری ادبیات ایران بر داستان و شعر افغانستان را نیز نمی توان از نیمه دوم قرن بیستم نا دیده انگاشت .
دراین میان اثر گذاری حزب توده ( حزب مارکسستی ایران) درفصول ومقطع های گوناگونش و باهمه فراز و فرود
هایش بر ادبیات چپ افغانستان، کاملا آشکارا بوده است .
نویسنده گان چپ افغانستان از ادبیات کشورهای سوسیالیستی یا نویسندگان واحزاب چپ جهان، پیوسته پیروی و
ستایش کرده اند ودرکنار نویسندگان روسیه شوروی، دلبستگی به ناظم حکمت، برشت، گاریسالورکا، پابلوترودا،
فرخی یزدی واحمد شاملو( شاعر ایران )، در آثار تنی چند از نویسندگان ما، پیداست .
3 ـ اثرگذاری ادبیات مغرب زمین، به خصوص آثار فرانسوی و آلمانی از دهه ی دوم سده ی بیستم آغاز گشته
است واکنون عطف توجه به ادبیات امریکا نیز، براین جریان افزون گشته است ، داستان کوتاه، نمایشنامه، رمان،
پارچه ادبی و شعر منثور از آرمغان های اروپای غربی است که در کشورماپاگرفته است. ترجمه ی آثار اروپا و سرا
زیرشدن سیل ترجمه های ادبیات اروپایی از کشور ایران، فرایند توجه به ادب مغرب زمین را شدت می بخشید و
ادبیات سنتی جایش را به ادبیات مدرن خالی می کرد، چالس وتقابل ادب سنتی با ادبیات مدرن، مخصوصا در عرصه
ی شعر، هر روز بعد تازه یی می یافت، کهنه اندیشان از نگاه شکل ومضمون برمواضع گذاشته پای می افشردند و
نو گرایان گاهی بی هراس وزمانی با تردید و دو دلی، طریق جدیدی را می کوبیدند، گسیل شمار فراوانی از
دانشجویان به کشور شوروی و کشور های غربی، در امر آشنایی روشنفرکان ونویسندگان با شیوه ادبیات مغرب
زمین، یاری می رساند، ترجمه ی آثار بدیعی نیز راه را برای شناخت ادبیات دیگران هموار می ساخت .
آن گونه که اشارت رفت، نخستین ترجمه های ادبی از آثار اروپاییان درسال های آغازین دهه دوم سده بیستم آغاز
می گرددومحمود طرزی، نبشته ها ورمان هایی از نویسندگان فرانسوی چون ژول ورن xavierdeMontipin را به
فارسی دری بر میگرداند، بیش از این روزگار درنیمه دوم سده نزدهم نیز ترجمه هایی از آثار اروپاییان به فارسی
دری انتشار یافته بود ولی این آثار، بیشترینه نبشته های سیاسی، تاریخی واجتماعی بودند و پیش آهنگ گزارندگان
دراین دوران، مردی است به نام ( عبدالقادر) که در سال ( 1873 م )، از تایمز لندن، مطلبی را زنام ( وعظ نامه )
به فارسی دری برگرداند و به صورت مستقل انتشاریافت .
روند ترجمه هرچند در کشورما، رضایت بخش نیست ولی پس ازسال ( 1950 م ) آهنگ رشد آن شتابنده تربوده
است. و پس از ترجمه آثار فرانسوی، توجه بیشتر به ترجه آثار ادبیات آلمانی وانگلیسی، جلب گردیده است.
نویسندگان ما تا اکنون کار های ادبی گویته، شیللر، توماس مان، هرمان هسه، برتولتبرشت و دیگران را ازادبیات
آلمانی و از تاگور، ویلیام گری، ویلم مانجستر، سامرست موام، آگاتاکرستی وگروهی دیگررا از ادبیات انگلیسی
ترجمه کرده اند.
درغربت نیز، قلمزنان ما، دست از ترجمه بازنگرفته اند وآثاری راازادبیات دیگران به زبان های مادری خویش
باگردانده اند اما از جایی که زمینه چاپ آن ها کمترمیسراست، فیض این ترجمه ها کمترعام گردیده است .
باری، از بیست وسه سال بدینسو، مهاجرت ناخواسته نویسندگان کشور در سراسر گیتی آغاز گردید ونظام جامعه ی
ادبی ما را فرو ریخت. بعد از اشغال کشورتوسط قوای یکصدوسی هزار نفر ارتش سرخ این مهاجرت ها آغاز گشت
و در زمان حکومت مجاهدین ( بنیادگرایان اسلامی ) با شدت هرچه بیشتر ادامه یافت و در روزگار امارت طالبان به
اوج خویش رسید و می توان گفت هیچ نویسنده یی در ی زبان، درکشور نبود که فرار را بر قرار ترجیح نداده باشد،
از این رو، ادبیات فارسی دری پاره پاره گردید وهر پاره اش در کشوری و سرزمین فرو افتاد وروی هم رفته سه
حوزه ادبی ناهمگون به وجود آمد :
1 ـ حوزه ی ادبی ایران .
2 ـ حوزه ی ادبی پاکستان.
3 ـ حوزه ی ادبی کشور های مغرب زمین .
هریک از این حوزه های ادبی، ویژگی های محیطی خویش را داشته است، در حوزه ی ادبی ایران، ادبیات از
نظرفرم وقالب و ساختاروتکنیک رشد نسبی خود را داشته است، زیرا قلمزنان افغانستان دراین کشورهمزبان،هم
امکانات گسترده دسترسی به آثار ادبی فارسی داشته اند وهم از تجارب شاعران ونویسندگان کشور میزبان بهره
برده اند .
وضعیت شعرمهاجران افغانستان را در ایران، با مقایسه نثرآنان مطلوب تر می یابیم و شاخه برومندی از شعر
شاعران جوان سربلند کرده است که با بدعت ها و بدایعی همراهست هرچند شعر این دسته از شاعران غالبا صبغه
ی مذهبی دارد وزیر تاثیر استاطیر سامی ـ اسلامی است اما از نظر پرداخت وتکنیک تازه واستوار وبهنجار است .
در پاکستان شاعران ونویسندگان افغانستان چون با رخداد ها و حوادث جاری کشور شان پیوسته، پیوند تنگاتنگی
داشته اند بازتاب جنگ، بحران ونابه سامانی کشور، در آثار ادبی شان جلوه گری دارد. ویژکی دیگر پاکستان دراین
بود که به رغم کشور ایران سانسور در آن جا بیداد نمی کرد و هزینه ی چاپ کتاب نیز به گونه یی بود که هر
نویسنده یی توان چاپ وانتشار کتاب هایش را داشت ودر بیست سال گذشته، صدها جلد کتاب از قلمزنان افغانستان از
سرتاسر گیتی ، دراین کشور، اقبال چاپ یافته است.
در مغرب زمین، یعنی اروپا، امریکا وکانادا به علت زبان بیگانه کشور میزبان و دسترسی انداک خواهندگان و
خوانندگان ادبیات به منابع سرشار ادبی به زبان فارسی، داستان و شعر، تحول کیفی چشمگیری نداشته است و جز
نویسندگان توانمندی که در سال های پسین رحل اقامت در آن سامان افگنده اند، از نسل نو خاسته نویسندگان یک
ربع قرن اخیر آثار بکرو پخته بازبان شسته و پالوده کمتر خوانده ایم .
اینک، شاعران و نویسندگانی که سال ها درپاکستان زیسته بودند به میهن برگشته اند اما نویسندهگان تبعیدی
درکشور های دیگر هنوز هم نگران آینده اند و بار غربت را بردوش می کشند. ادبیات امروزی کشور، ادبیاتی
سیاسی است، عمده ترین مضمون های آن را، جنگ، اشغال، مهاجرت، اندوه غربت و نوستالژی بازگشت به گذشته
می سازد.
در شعرهنوز هم سنت گرایان ونو گرایان،آب شان به یک جوی نمی رود. اما نسل برخاسته در سه دهه ی اخیر
مشعلدارا شعرمدرن است، شعری که گاه وزن وقافیه راهم برنمی تابد ( Free Verse ) و با آن که آواره استن، اما
فردا های امید بخشی را نوید می دهد 1
داستان کوتاه ورمان نیز، مضمون عمده اش از بحران سال های پسین مایه می گیرد ودر کنار نسل سال های چهل
خورشیدی، اینک گروهی از راه رسیده اند که صدای شان از حلقوم تاریخ معاصر بر می خزد اما با شگردها و
تکنیک های نو آیین 2
ادبیات امروز افغانستان، چتر خویش را از دست داده و تا روزی که همه ی قلمزنان آواره زیر آسمان آبی افغانستان
چتر از دست رفته شانرا باز نیابند، نمی توان به یک رون سالم، پویا و پیش رونده یی درادبیات افغانستان خوشبین
بود 3
رویکردها :
1 ـ از میان شاعران یک رع قرن اخیر، می توان از لطیف پدرام، پرتو نادری ، سمیع حامد، سرور آذرخش ،
صبور الله سیاه سنگ، شبگیر پولادیان، کاظم کاظمی، ابو طالب مظفری و از میان بانوان، لیلا صراحت، خالده فروغ
حمیرانگهت ، ثریا واحدی ، فایقه جواد مهاجر،زهرا حسین زاده را نام برد.
2 ـ از نسل پسین داستان نویستان، کسانی چون خالد نویسا، رازق مامون، حسین فخری ، سرور آذرخش ، آصف
سلطان زاده ، نعمت حسینی وتنی دیگر را می توان نام گرفتن .
3 ـ برای نخستین بار پس از مهاجرت نویسندگان در کشور های مختلف جهان، انجمن نویسندپان و شاعران
افغانستان در تبعید، درکشور هالند ایجاد گشت و رسمیت یافت و نخستین کنگره موسس آن به تاریخ 30 ماه اگست
2003 درشهر (لایدن ) هالند، جلسه خواهد کرد .
استاد لطیف" ناظمی "
زبان فارسی ربطی به فارس ندارد!
ادامه ...
دری همان فارسی است و هرگز زبان جداگانه نیست و کسانی که جز این می اندیشند پیداست که از
زبان فارسی دری و تبار و تاریخ آن بی خبراند.
این زبان پنج نام دارد بدین سان: فارسی ، پارسی، دری ، فارسی دری ، پارسی دری.
این دگرسانی نامها به هیچ روی به معنای آن نیست که ما با پنج زبان جداگانه رو یاروییم.
از دیدگاه زبان شناسی هیچ دست آویزی نداریم که پارسی و دری دو زبان مستقل باشند و با دو دستور
زبان مختلف و دو نظام واژگانی جدا ازهم.
شاعران و خامه زنان ما در گذشه اگر زبان شان را دری خوانده اند آن را پارسی هم گفته اند و تمایزی
میان دری، فارسی و فارسی دری قایل نبودند.
از فردوسی بیاغازیم که تنها یک بار نامی از دری می گیرد ولی در برابر آن، ده ها بار واژه پارسی را
به کار می برد.
"همان بیور اسپش همی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند
کجا بیور از پهلوانی شمار
بود در زبان دری ده هزار"
این فردوسی است که در شاهنامه اش همه جا از پارسی سخن می زند که آن را چون کاخی عظیم خود
برافراشته است ـ کاخی که از باد و باران گزند نمی بیند.
اوست که پارسی را زنده کرده است:
"بسی رنج بردم دراین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی"
ناصر خسرو سخن پرداز بزرگ زبان فارسی، تنها یک بار به اقتضای وزن چکامه اش ، لفظ دری را
به کار می گیرد زبانی را که هرگزدر پای خوکان نمی ریزد:
"من آنم که در پای خوکان نریزم
مراین قیمتی دُر لفظ دری را"
این حکیم اندیشمند هم میهن ما زبانش را پارسی می داند و به آن می بالد و می گوید:
"در زبان پارسی امروز شخص اولم
یا:
اشعار به پارسی و تازی
برخوان و بدار یاد گارم"
حکیم سنایی اگر باری شعرش را دری نامیده در جا های دیگر شعر و زبانش را پارسی می خواند:
سنایی غزنوی هم میهن ما کتاب عظیم خویش را پارسی، حتا قرآن زبان پارسی می گوید هنگامی که
حدیقة الحقیقه اش را به علی بن منور می فرستد، آن را قرآن زبان پارسی می خواند:
"یک سخن بیش وعالمی دانش
همچوقرآن پارسی خوانش
هرکه باشد سخن شناس و حکیم
همچو قرآن ورا نهد تعظیم"
جای دیگر سنایی به کسی که پارسی را نیکو نمی داندچنین طعنه می زند:
"پارسی نیکو ندانی حک آزادی مجو
پیش ارباب سخن دعوی سخن دانی مکن
یا
پارسی نيکو ندانی حک آزادی بجو
پيش استاد لغت دعوی زبان دانی مکن"
سری به مثنوی معنوی و شعرمولانا بزنید تا در یابید که همه جا زبان خویش را پارسی می خواند و
بس:
"پارسی گوییم یعنی این کشش
زان طرف آید که آمد آن چشش
یا:
پارسی گو گرچه تازی خوشتر است
عشق را خود صد زبان دیگر است"
اما نه، جای دیگر به مخاطب خویش هشدار می دهد که عربی را رها کند و پاسدار این زبان باشد:
"پارسی گوییم تازی را بهل
هندوی این ترک شو از جان و دل
یا
پارسی گوییم هین تازی بهل
هندوی آن ترک باش ای آب و گل"
زمانی می رسد که مخاطب او دیگر همزبانان او نیستند بل تمام مسلمانان جهان اند که با اشتیاق از
فارسی می گوید:
"مسلمانان مسلمانان زبان پارسی گویم
که نبود شرط در بزمی شکر خوردن به تنهایی"
نگاهی به نثر خراسانیان نیز می رساند که همواره برای این زبان واژه فارسی یا پارسی را به کار برده
اند. نخستین کتابی که از زبان فارسی در دست است ؛مقدمه شاهنامه منثور ابومنصور معمری نام دارد
که در سال ۳۴۶ هجری قمری، قلمی شده است.
اصل شاهنامه از میان رفته است و تنها مقدمه آن بر جای مانده است و این کهن ترین متن منثوری
است که از زبان پارسی در دست داریم. در این مقدمه در باب چگونگی ترجمه کلیله و دمنه از زبان
عربی به پارسی می خوانیم:
«نصرابن احمد چون این سخن بشنیدِ خوش آمدشِ، دستور خویش را خواجه بلعمی بر آن داشت تا از
زبان تازی به زبان پارسی گردانید»
ناصر خسرو در سفرنامه اش که از برگزیده ترین کتابهای نثر فارسی است می نویسد:
«و در تبریز قطران نام شاعری را دیدم، شعر نیک می گفت اما زبان فارسی نیکو نمی دانست، پیش
آمد، دیوان منجیک و دیوان دقیقی را بیاورد و هر معنی که اورا مشکل بود بپرسید با او بگفتم و شرح
آن بنوشت و اشعار خود بر بخواند»
ابن سینا که خود در دو کتاب پارسی خویش واژگان فراوانی را با زیبایی تمام به زبان پارسی برگردانده
است ؛ کتابی را که به زبان خود بر گردانده است؛ آن را پارسی می گوید.
«پس فرمان را پیش گرفتم و به اندازه طاقت خویش این کتاب را (تصنیف کردم) به زبان پارسی چنان
که فرمان بود و بر توفیق ایزد معونت کردم و از وی یاری خواستم»
یعقوب لیث صفار بود که بار نخست زبان پارسی را در خراسان زبان رسمی ساخت. در تاریخ سیستان
آمده است که در دربار او بود که محمد پسر وصیف سیستانی نخستین شعر پارسی را گفت:
«به آن روزگار نامه پارسی نبود.پس یعقوب گفت چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟ محمد ابن
وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم اوگف تو پیش از اوکسی نگفته بود»
مولانای بلخی بدین باور است که زبان پارسی در سنجش با تازی از برتری های بیشتری
برخورداراست:
«زبان پارسی را چه شده است بدین لطیفی و خوبی که آن معانی که در پارسی آمده است در تازی
نیامده است»
این نمونه ها را که نقل کردم از آن شاعران سرزمین ما بوده است که زبان شان را گاهی دری خوانده
اند و گاهی فارسی و هم پارسی و انبوه شعر و نثر دیگر نیز در دست است که حکایت از یگانگی
فارسی و دری می کند و من از آنها می گذرم.
شاعران کشورما قرنها در شعر و نثر خویش این زبان را فارسی می نامیدند و در دوران معاصر نیز
چنین بوده است؛ از محمود طرزی تا سخنوران و خامه زنان دهه چهل خورشیدی.
هنگامی که ملک الشعرا قاری عبدالله نامه منظومی به ملک الشعرا بهار می نویسد؛ بهار را ادیب
پارسی و همچنان رونق دهنده زبان دری می داند و به روشنی زبان پارسی و دری را یکی می شمارد:
"ادیب سخن پرور فارسی
که بگشود بر ما در پارسی
زطبعش سخن رونق تازه یافت
زبان دری قدر اندازه یافت
چنان آتش فارسی برفروخت
که تا دامن حشر بایست سوخت"
کسانی که می پندارند دری زبان ماست و پارسی، زبان مردم ایران، یاوه می بافند برای این که زبان
پارسی دری در همین مرز و بوم پیدا شده است و و دراین تردیدی نیست.
این گروه نگاهی به شعر شاعران آن دیار بیندازند که یک سره از سرزمین ایران برخاسته اند ولی
زبان شان را دری گفته اند:
قطران تبریزی:
"گر مرا بر شعر گویان جهان رشک آمدی
من در شعر دری بر روی شان نکشودمی"
لامعی گرگانی:
"شاعران بر تو همی خوانند هردم آفرین
گه به الفاظ حجازی گه به الفاظ دری"
نظامی:
"نظامی که نظم دری کار اوست
دری نظم کردن سزاوار اوست"
انوری:
"شمع بگشاید ز شرح و بسط او جذر اصم
گر زبان نطق بگشاید به الفاظ دری"
خاقانی:
"در دری که خاطر خاقانی آورد
قیمت به بزم خسرو والا بر افگند"
سعدی:
"هزار بلبل شیرین زبان خوگو را
بباید از تو سخن گفتن دری آموخت"
حافظ:
"ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند"
یا:
"چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ
تو قدر وی به سحن گفتن دری بشکن"
یا:
"ز من به حضرت آصف که می برد پیغام
که یاد گیرد مصرع زمن به لفظ دری"
سخنوران کنونی ایران نیز زبان شان را دری خوانده اند به گونه نمونه ملک الشعرا بهار:
"که شعر دری شد زمن نامجو
از آن یافت شاعر و شعر آبرو"
این که سخنوران ایران زبان شان را دری می گفته اند، بدین معنی نیست که پارسی را زبان خود ندانند.
از جایی که دری همان پارسی است ؛ آنان زبان شان را گاهی بدین نام و گاهی بدان نام خوانده اند؛ به
گونه نمونه نظامی که شعرش را دری نامیده است؛ جای دیگر پارسی می نامدش:
"همان پارسی گوی دانای پیر
چنین گفت و شد گفت او دلپذیر"
حافظ که سه بار شعرش را دری گفته است ؛سه بار دیگر شعرش را پارسی می خواند:
"ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند"
یا:
"شکر شکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود"
یا:
"بساز ای مطرب خوش خوان خوشخوان خوشگو
به شعر فارسی صوت عراقی"
جز سخن پردازان خراسان و فارس سخنورانی که از قلمرو هند برخاسته اند یا در آن سامان زیسته
اند؛ نیز زبان شعر شان را پارسی خوانده اند.
غالب دهلوی سخن پرداز اردو سرا هنگامی که از شعر فارسی سخن می زند فارسی را از اردو که
زبان مادری اوست برتر می شمارد:
"پارسی گو تا ببینی باغهای رنگ رنگ
بگذر از مجموعه اردوکه بیرنگ من است"
افضل خان ختک فرزند خوشحال ختک شاعر پشتو گوی آن دیار نیز این زبان را دری و هم فارسی می
داند:
جایی که دری می نامد:
"آفرین ای ختک به لفظ دری
پیش ارباب فضل منظوری"
اما این شاعر پشتو سرای بدین باور است که با شعر فارسی خویش، روان خاقانی را در گور شاد می
سازد:
"په اشعار چه د فارسی سخندانی کړم
په لحد کشی ارواح خوش دخاقانی کړم"
او در دیوان فارسی خویش در فضیلت این زبان چنین داوری میکند:
"طبیعت هم ندارد میل بر گفتار افغانی
چو اشعار زبان فرس در خاطر میسر شد
همان بهتر که نظم فرس گویم تا شود ظاهر
که مثل شعر شاهی گر نشد چیزی فروتر شد"
پاره یی از سخنوران در عین شعر خویش ،این همانی این دو را نمودار کرده اند و هر دو را یکی
شمرده اند. اقبال لاهوری گوید:
"گرچه هندی درعذوبت شکر است
طرز گفتار دری شیرین تر است"
"فارسی از رفعت اندیشه ام
بر خورد تا فطرت اندیشه ام"
پارسی دری:
از دیرینه روزگاران بدین سو، این زبان، پارسی دری یا فارسی دری نیز خوانده شده است و این خود
گواه آن است که پارسی خود دری است و دری زبانی دیگر نیستِ؛ فردوسی گوید:
"به تازی همی بود تا گاه نصر
بدان گه که شد در جهان شاه نصر"
"بفرمود تا پارسی دری
نوشتند و کوتاه شد داوری"
در ترجمه تفسیر طبری که نخستین تفسیر در زبان فارسی شمرده می شود ؛چنین آمده است:
«این کتاب تفسیر بزرگ است از روایت محمد بن جریر طبری رحمةالله علیه، ترجمه کرده به زبان
پارسی دری راه راست»
در تاریخ طبری که ترجمه و نوشته بلعمی است این زبان فارسی دری خوانده شده است:
«واین کتاب را فارسی دری گردانیدم تا ملک و اتباع او بتوانند خواندن و فهمیدن و به هرکسی که
بخواهد معانی آن را دانستن مشکلی رو نیاورد»
ابن سینا در دانشنامه علایی که یکی از دو کتاب مسلم وی در زبان فارسی است ؛ زبان کتابش را
پارسی دری می خواند:
«باید مر خادمان مجلس وی را ( علاءالدین کاکویه) کتابی تصنیف کنم به پارسی دری که اندر وی
اصلها و نکته های پنج علم از علمهای حکمت پیشینیان گرد آورم»
چرا فارسی را دری ساختند؟
در سال های سی میلادی دولتمردان کشور از یک سو دست به هویت سازی تازه زدند و از سویی هم
بر عنصر آریایی بودن خویش پافشردند تا بدین گونه به هم تباری خود با آلمان و حزب نازی آن کشور
ببالند.
درتاریخ افغانستان در پنج قرن اخیر می خوانیم که در سال ۱۹۳۶ شاه محمود خان وزیر حربیه برای
شرکت در بازی های المپیک به آلمان سفر می کند ؛ در پاییز همان سال محمد هاشم خان هم گویا برای
درمان راهی آلمان می شود و سپس فیض محمد خان وزیر خارجه و عبدالمجید خان وزیر اقتصاد
هوای آلمان به سر شان می زند و تنی چند از اینان با هیتلر نیز دیدار می کنند و وزیر خارجه کشور در
دیدارش با هیتلر می گوید:
«افغانستان آرزومند است تا از آلمان که آن را برادر بزرگتر و پیشرفته تر آرین خود می شمارد ؛ کمک
حاصل کند»(همان کتاب،ص. ۶۴۱)
در آن سالها روشنفکران درباری اینجا و آنجا زبان دری را علم می کنند تاجایی که استاد حبیبی در
پاکستان از این نام گذاری نوین، نگران می شود ودر جریده آزاد افغانستان می نویسد:
این روز ها به جای زبان فارسی زبان دری را علم می کنند، مگر من زبان منطقی رازی را نمی دانم و
ایرانی با زبان سنایی بیگانه است؟
(نقل از حافظه)
در همین حرکت دری گرایی های درباری است که در سال (۱۳۳۶) محمد حیدر ژوبل کتاب « تاریخ
ادبیات افغانستان » رامی نویسد و در سراسر کتاب به جای فارسی واژه دری را به کارمی بندد و گفته
می شود که کتاب بدین علت سانسورمی شود و تا سال۱۳۵۷ه ش در بند می ماند. این رویداد در
روزگار صدارت داوود خان رخ می دهد و آمده است که داوود خان با کاربرد دری به جای فارسی، سر
سازگاری نداشته است چنان که در گزارش سفارت امریکا در کابل می خوانیم:
«این حرکت همچنان نشان دهنده پیروزی دیگری برای نیروهای مخالف داوود صدر اعظم اسبق است
که در زمان رژیم موصوف، به اساس گزارش ها،استعمال دری در رابطه به فارسی (به جای فارسی)
یک جرم تلقی می گردیده است»(هو وارد .جی.اشفورد، قونسول سفارت {امریکا} در امور سیاسی
ترجمه سهیل سبزواری»
چند سالی از این برهه نمی گذرد که در سال ۱۳۴۳ه ش در کمیسیون مطالعه قانون اساسی به گونه
ارتجالی ، بدون مشوره بازبان شناسان واصحاب فکر و اندیشه ، دری را یکی از دو زبان رسمی
کشور می سازند و به جای فارسی دیرینه و جا افتاده ؛ می گذارند که قرنها در این سرزمین نامی آشنا
و رایج بوده است.
محمد صدیق فرهنگ در دو کتابش جریان این تغییر نام را به دو گونه متفاوت روایت می کند.
در کتاب «افغانستان در پنج قرن اخیر» چنین می خوانیم:
«در مساله زبان ، غلام محمد فرهاد وکیل کابل به رسمیت دری اعتراض نموده و پیشنهاد کرد رسمیت
به زبان پشتو محدود بماند ؛ در جواب او رمضان علی شریفی وکیل جاغوری با استشهاد از آیه
کریمه(وعلمه البیان)از مساوات زبان های افغانستان دفاع کرد و در پایان مباحثه به پیشنهاد
عبدالهادی داوی متن مسوده به این صورت تعدیل شد که «از جمله زبان های افغانستان پشتو و دری
زبان های رسمی می باشند» و به این صورت سایر زبانهای کشور نیز به عنوان زبان افغانستان
شناخته شد» (افغانستان در پنج قرن اخیر. میر محمد صدیق فرهنگ.جلد اول، قسمت دوم، ص۷۲۵.)
اما در کتاب«خاطرات میر محمد صدیق فرهنگ» داستان تبدیل نام؛ به صورت دیگری آمده است:
«در قسمت زبان رسمی کشور، اصطلاح زبان دری که به جای زبان فارسی به پیشنهاد من در متن
درج شده بود؛هواخواهان برتری پشتو را غافل گیر کرد. آنها ترجیح می دادند این زبان مانند سابق
فارسی نامیده می شد تا آن را بیگانه و منسوب به ایالت فارس از ایالات ایران قلمداد کرده در
افغانستان از رسمیت ساقط نمایند و زبان پشتورا یگانه زبان رسمی و ملی کشور اعلام نمایند»
(خاطرات محمد صادق فرهنگ. به اهتمام سید محمد فاروق فرهنگ و سید ضیا فرهنگ، تهران:
۱۳۹۴، چاپ یکم، انتشارات سینا،ص.۳۳۵.)
آن گونه که می نگرید تغییر نام فارسی به دری در «کتاب افغانستان در قرن پنجم» به پیشنهاد
عبدالهادی داوی و در کتاب «خاطرات»به پیشنهاد «محمد صدیق فرهنگ» شده است و پیدا نیست
کدام یک از این دو روایت با حقیقت سازگار است. در همان روز گار در یاد داشتی از سفارت امریکا در
کابل که به واشنگتن فرستاده شده است می خوانیم: «دکتور عبدالظاهر رییس شورای ملی و رییس
کمیسیون مشورتی قانون اساسی قبل از تکمیل کار کمیسیون به تاریخ ۱۴ می اظهار داشت که مسوده
قانون اساسی در برگیرنده یک تغییر فوق العاده درمورد سیاست زبانی می باشد، دکتور ظاهر گفت که
دو زبان پشتو و فارسی زبان رسمی خواهند بود اما دومی بعد از این به نام «دری» یاد خواهد گردید»
(هوراد جی.اشفورد.قونسول سفارت در امور سیاسی.گرد آورنده و مترجم سهیل سبزواری)
به هر رنگ این پیشنهاد از سوی هرکسی که طرح گردیده باشد ؛اسباب تغییر نام فارسی را به دری
سبب گردیده است وکسانی که عامل این تغییر بوده اند و به بهانه این نگرانی که ممکن است زبان
پارسی دستاویزی برای دشمنان این زبان به دست دهد و آن را زبان فارسی وابسته به ایالت فارس
ایران بدانند؛ مشتی نا آگاه بیش نبودند و نگرانی شان هم بی محل بوده است و بیهوده.
مگر قرنها در این سرزمین کهن، این زبان فارسی نامیده نمی شده است؟ مگر سده های فراوان مردم
بی شمار این دیار با این زبان فرامرزی سخن نمی زدند؟ مگر شاهان و خسروان بی شمار در درازای
سالان با همین زبان فرمان نراندند؟ مگر با همین زبان شعر نسرودند و دیوان بر جای ننهادند؟
دیگر این پنداشت که زبان پارسی از فارس برخاسته است و یا با ایالت فارس ایران پیوند دارد اندیشه
یی است ناروا و نا باورانه. بنگرید که دیگر حتا پژوهندگان ایران زمین نیز با پیوند زبان فارسی دری
با فارس و پهلوی ساسانی باور ندارند و زبان دری را همان زبان پارسی می دانند و بر خاسته از
خراسان و فرارود نه از پهلوی ساسانی:
«اگر در گذشته بعضی می پنداشتند که زبان دری{ فارسی} دنباله پهلوی ساسانی است و تصور می
کردند که از آمیزش زبان پهلوی و تازی به وجود آمده است ، امروز ثابت شده و قراین استوار تاریخی
و زبان شناسی بر این موضوع تصریح دارندکه زبان دری زبان تازه یی نیست ،بلکه پیشینه یی کهن
دارد که در عرض زبان پهلوی است و لهجه مشترک بوده که در مشرق ایران و دربار شاهان بدان
سخن می گفته اند»
(شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، ص. ۵۶۴)
زبان شناسان امروزی چنین می اندیشند که خاستگاه زبان پارسی دری همان پارتی و باختری است که
دومی را میتوان دنباله زبان نخستین شمرد. زبان پارتی در زمان اشکانیان که خود پارتی و از تبار
سکاها بودند و از سال ۲۴۷ پیش از میلاد تا ۲۲۴ میلادی امپراتوری شکوهمندی داشتند ، کار برد
داشته است.
دکترابوالقاسمی آگاه در زبان های باستان در این باب می نویسد:
«از زبان پهلوی اشکانی که پهلوی یا پهلوانی باید نامیده شود، در دوره باستان اثری به جا نمانده
است. از دوره میانه از این زبان آثاری نسبة زیاد به جای مانده است.
این زبان ظاهرا در اوایل دوره اسلامی از میان رفته است و جای خود را به فارسی داده بوده است.
(تاریخ مختصر زبان فارسی. ابوا لقاسمی ص.۶۶.)
دوکتور خانلری زبان شناس نامدار کشور ایران، افغانستان و تاجیکستان را خاستگاه زبان فارسی
دری می داند:
«منطقه رواج و رونق فارسی دری چنان که می دانیم ابتدا در مشرق و شمال شرقی ایران بود و بیشتر
سخنوران و نویسندگان ایرانی که نام و آثار شان باقی است تا ایلغار مغول از مردم این قسمت کشور
بودند که در دستگاه امیران و بزرگان صفاری و سامانی و غزنوی و سلجوقی به سر می بردند.
شاعرانی که اشعار شان به شاهد لغات مهجور در لغت فرس اسدی( نیمه قرن پنجم هجری)آمده است؛
غالبا به یکی از شهر های ، بخارا سمرقند،هرات،بلخ،مرو،طوس،سرخس،قاین،سیستان یا شهرهای
دورتر شمال شرقی فلات ایران و آبادیهای دیگر خراسان منسوب اند»
(تاریخ زبان پارسی . ص.ص.۳۵۶،۳۵. خانلری )
همین نظر را دوکتور محمود افشار یزدی دارد:
«زبان دری پیش وبیش از آن که به ایران تعلق داشته باشداز آن افغانستان و تاجیکستان است به علت
این که زادگاه و پرورشگاه آن خراسان قدیم و ماوراءالنهر(بخارا و سمرقند)و بلخ و غزنه بوده است.
رودکی و عنصری همچنان که فردوسی وفرخی و بسیار دیگر ، از زادگان و پرورش یافتگان خراسان
بوده اند.
چند صد سال بعد است که سعدی و حافظ ظهور کردند»
(افشار یزدی ، دکتر محمود. افغان نامه.تهران:۱۳۶۱. جلد سوم،ص.۵۱و ۵۲.
باید افزود که خراسان و فرارود تنها زادگاه و خاستگاه زبان فارسی نیست؛ بل شعر و ادب فارسی هم
درهمین جا زاده شده و پرورش یافته است و سپس به عراق عجم یا ایران رفته است ؛ ازهمین رو
مکتب ادبی را که در این سرزمین سر بلند کرده است ؛ دبستان خراسانی می نامند وچون گسترده می
شود و درعراق عجم و فارس ره می زند و ویژگی های آن سامان بهره اش می شود؛ نام مکتب عراقی
را به خود می گیرد.و به بیان دکتور جلال متینی چند صد سال پس از آن است که سعدی و حافظ ظهور
می کنند و شاید بتوان گفت که نخستین سخنوران در عراق و فارس منطقی رازی و قطران تبریزی
بوده باشند که دو قرن پس از خراسانیان به شعر و ادب فارسی رو کرده اند. این قطران همان کسی
است که ناصر خسرو بلخی در تبریریز با او دیدار می کند و می نگارد که(شعر نیکو می گفت اما این
زبان پارسی را نیکو نمی دانست) در صورتی که در آن روزگار در خراسان شعر و ادب در چکاد رونق
خویش بود.
«زادگاه زبان و ادب فارسی در قرن سوم و چهارم هجری، خراسان وماوراءالنهر(فرارود) است . زبان
فارسی، زبان مردم خراسان و ماوراءالنهر در قرن سوم و چهارم هجری در طی هشت تا نه قرن به
سراسر ایران و سرزمین های،غیر ایرانی،اناطولی، شبه قاره هند و بالکان و چین، راه یافته است»
(متینی ، دکتر جلال.مجله ایران شناسی. شماره ۲. سال ۲۰۰۲.)
یاد آوری این نکته بایسته است که در درازای یازده قرن گذشته کار برد «دری » به جای « پارسی»
نزد نویسندگان، پژوهندگان و تاریخ نگاران اندک دیده شده است و بیشترینه اصحاب اندیشه و قلم از
عبارت«فارسی» «پارسی» یا «فارسی دری» بهره میگیرند.
اکنون این پرسش سر بلند می کند که آیا فارسی رایج در ایران ، تاجیکستان و افغانستان، سه زبان
جداگانه اند؟ بی درنگ باید در پاسخ گفت: هرگز.
می پذیریم که تفاوت هایی در فارسی این سه کشور دیده می شود؛ اما هرگز نمودار زبانهای جداگانه
نیستند. میان فارسی ایران و افغانستان بیشتر در زبان گفتاری تفاوت های آوایی و واژگانی را گواهیم
و این تفاوتها ، گویشی اند نه زبانی.
آن چه می توان در فرجام به گونه فشرده بیان کرد چنین است:
ـ فارسی، پارسی، دری ، فارسی دری و پارسی دری، یک معنی را افاده می کنند.
ـ دری، زبان جداگانه یی نیست وگاهی بجای فارسی به کار می رفته است.
ـ زبان ما فارسی یا پارسی است و با فارس ویا پارس پیوندی ندارد.
______________________________________________________________________________________________________





